در کار بالینی، لحظاتی وجود دارد که هیچ مداخلهای «درست» به نظر نمیرسد. مراجع درگیر افکار تکراری است، هیجانها بالاست، و درمانگر وسوسه میشود کاری انجام دهد: سؤالی بپرسد، تمرینی بدهد، یا مسیر جلسه را تغییر دهد.
یادداشتهایی از دکتر پیمان دوستی
اما اگر در چنین شرایطی بتوانیم کمی درنگ کنیم، چه رخ میدهد؟
این درنگ، یک تکنیک نیست؛ یک موضع اخلاقی است.
یکی از چالشهای جدی برای درمانگران، توانایی ماندن در وضعیت «ندانستن» است. اغلب، مداخلههای عجولانه تلاشی هستند برای فرار از همین ندانستن؛ تلاشی که نهتنها الزاماً به بهبود وضعیت کمک نمیکند، بلکه گاهی به پیچیدهتر شدن آن میانجامد.
پذیرش ندانستن مهارتی نیست که با خواندن کتاب یا حفظ یک مدل درمانی به دست آید. این توانایی، نیازمند تمرین مداومِ حضور، پذیرش و شفقت—پیش از هر چیز نسبت به خودِ درمانگر—است.
شاید یکی از پرسشهای ضروری پس از هر جلسه این باشد:
در کدام لحظهها برای آرامکردنِ خودم مداخله کردم؟
نه لزوماً برای آنچه مراجع به آن نیاز داشت، بلکه برای اجتناب از وضعیتی که خودم در آن قرار گرفته بودم.
