.

صفحه اصلی

خود: فهمیدن اینکه من کی هستم

اینکه ما درباره خودمان چگونه می اندیشیم، نه تنها بر انتخاب ها و رفتارهای ما اثر دارد، بلکه به عنوان نقطه مرجعی در خدمت درک ما از دیگران و تعامل ما با آنهاست.

اندیشیدن درباره خود: هویت شخصی در برابر هویت اجتماعی

افراد بسته به اینکه در یک لحظه کجای پیوستار هویت شخصی-اجتماعی قرار داشته باشند، ادراک متفاوتی از خود دارد. انتهای هویت شخص این پیوستار را فرد و انتهای اجتماعی آن را عضوی از یک گروه بودن پنداشتن است. هر جنبه ای از هویت ما که در لحظه مفروض برجسته تر و بارزتر باشد، چگونگی اندیشیدن ما را درباره خودمان تحت تاثیر قرار می دهد.

هویت شخصی خود توصیفی را می توان ماهیت درون نگری دانست، یعنی مقایسه با افراد دیگری که در عضویت گروهی با ما شریک هستند. نکته این است که حتی برای هویت شخصی، محتوایی که ما ایجاد می کنیم بستگی به تعداد منابع مقایسه ای دارد و این می تواند به خود توصیف کننده های مختلفی منجر شود که بسته به زمینه، به ذهن می آیند.

در سوی دیگر پیوستار که هویت اجتماعی قرار دارد، ماهیت بین گروهی دارد و ممکن است شما با توجه به هویت اجتماعی، متفاوت بیاندیشید، مانند عضو گروه جنسیتی خود بودن.

شایان توجه است وقتی شما درباره خود به عنوان فرد می اندیشید، محتوای توصیف شما احتمالا با وقتی که درباره خود به عنوان عضو یک گروه می اندیشید، متفاوت است. در هر هویت اجتماعی، مردم به شیوه ای عمل می کنند که بازتاب آن از جنبه خود پنداره آنهاست.

اینکه من کی هستم بستگی به موقعیت دارد

من کی هستم؟ مردم خودشان را بسته به اینکه آیا سوال پرسیده شده دلالت بر ویژه بودن موقعیت دارد یا نه، متفاوت توصیف می کنند. افرادی که دو جنبه مهم از خود آنها باهم در تعارض هستند، دچار تداخل هویت شده و استرس بیشتری را تجربه می کنند.

وجوهی از خود که با یک سنت فرهنگی خاص در ارتباط هستند، بسته به تغییرات ظریف در زمینه، می توانند فعال شوند و این می تواند منجر به ادراک خویشتن های متفاوتی شود. همچنین مردان و زنان از نظر خود پنداره باهم فرق دارند و در نتیجه در چگونگی پاسخ دادن به موضوعات اخلاقی متفاوتند.

هم خودپنداره و هم استدلال اخلاقی انعطاف پذیر و وابسته به موقعیت هستند. تفاوت های جنسیتی هم در خودپنداره و هم در استدلال اخلاقی بستگی به برجسته بودن جنسیت به عنوان طبقه بندی خود در هنگامی است که پاسخ داده می شود. هر قدر یک عضویت شخصی یا هویت اجتماعی بیشتر ارزش گذاری شود؛ خود تایید سازی روی آن بعد خاص بیشتر خواهد بود.

اینکه من کی هستم بستگی به برخورد دیگران دارد

اگر افراد بابت یک وجه خاص از سوی دیگران طرد شوند، برای بعضی از آن وجوه می توانند تلاش کنند تا آن را از افراد طرد کننده پنهان کنند. در بعضی موارد ممکن است علیه کسانی که ما را طرد می کنند طغیان کنیم و آن خصوصیت را حتی خود تعریف کننده تر سازیم و به طور علنی اعلام کنیم که ما برای چیزی متفاوت از کسانی که ممکن است به خاطر آن نسبت به ما نگرش منفی داشته باشند، ارزش قائل هستم. این نوع از تعارض ممکن است زمانی برانگیخته شود که یک فرد از یک زمینه اجتماعی به زمینه اجتماعی دیگری حرکت کرده باشد. شواهد نشان می دهند آنها دو نوع راهبرد مختلف دوری کردن از هویت یا نزدیک شدن هرچه بیشتر به آن را استفاده می کنند. ظاهرا راهبرد دوری کردن عزت نفس را کاهش می دهد و راهبرد نزدیک شدن به افزایش عزت نفس کمک می کند.

خودآگاهی: مدیریت وحشت

خودآگاهی ذهنی به جانداران امکان م یدهد تا خودشان را از محیط فیزیکی متمایز سازند. به جز انسان، چند نوع حیوان نیز خود آگاهی عینی، یعنی خودشان موضوع توجه خودشان باشند، پیدا می کنند، اما فقط انسان به سومین سطح، یعنی خود آگاهی نمادین می رسد که می تواند بازنمایی انتزاعی خود را از طریق زبان بیان کند.

طبق نظریه مدیریت وحشت، تلویحاتی برای چگونگی ادراک خود در ارتباط با دیگران وجود خواهد داشت. برای اداره کردن وحشتی که از یقین داشتن به اینکه سرانجام می میریم به وجود می آید، می کوشیم تا به خود اطمینان دهیم که ما استانداردهای مورد ارزش فرهنگ را برآورده می کنیم و هرچقدر بیشتر این معیارها را فراهم کنیم، عزت نفس مثبت تری خواهیم داشت و عزت نفس مانند ضربه گیری در برابر اضطراب عمل می کند.

خودهای احتمالی: خود در طول زمان

اندیشیدن درباره خود احتمالی آینده می تواند به ما الهام کند که از چه فعالیت هایی صرف نظر کنیم یا به چه فعالیت هایی بپردازیم. وقتی افراد برای سال نو نیت می کنند، اغلب این نوع خودهای احتمالی تازه را در نظر می گیرند. اطمینان زیاد در توانایی خود در انجام این کار؛ می تواند منجر به امید واهی و نهایتا یاس و ناامیدی شود.

عملکردهای موفقیت آمیز می توانند احساس خودکارآمدی را افزایش دهند. وقتی یک تکلیف فقط به وسیله کارکردن با دیگران به صورت موفقیت آمیز قابل تحقق باشد، خودکارآمدی جمعی ممکن است حیاتی باشد. خودکارآمدی جمعی می تواند منجر به فعال گرایی سیاسی مانند ترغیب به رای دادن به شخص خاصی شود. همچنین مواردی مانند اخراج از شغل، بیماری و …، می توانند تاثیرات زیادی بر خودپنداره منفی ما بگذارند.

عزت نفس: نگرش ها نسبت به خود

عزت نفس معمولا به وسیله روان شناسان اجتماعی به عنوان نگرش کلی فرد نسبت به خودش تعریف می شود.

اندازه گیری عزت نفس

وقتی ما به هدف های مهمی می رسیم، عزت نفس ما افزایش پیدا می کند درحالی که شکست می تواند به عزت نفس آسیب بزند و این حالت در آزمایشگاه نیز بر روی آزمودنی ها قابل پیاده سازی می باشد. محققان نتیجه گرفتند راه های افزایش عزت نفس وقتی در سطح ناهشیار اجرا می شوند اثربخش تر هستند. آنها به این منظور از شرطی شدن کلاسیک و محرک های زیرآستانه ای استفاده می کنند.

سوگیری خدمت به خود(خود خدمتگر)

اثر بالای میانگین یعنی ما فکر می کنیم از هر جهت بعد قابل تصور بالاتر از حد میانگین افراد هستیم و این موضوع شاهدی بر آن است که ما خودمان را به طور نسبی مثبت می بینیم.

عزت نفس همیشه مثبت است؟

عزت نفس پایین ریشه بسیاری از بیماری های اجتماعی است، با این حال، عزت نفس بیش از حد بالا نیز همبستگی بالایی با قلدری، خودشیفتگی، خودنمایی و پرخاشگری میان فردی دارد. لذا عزت نفس بالا علاوه بر فایده، زیان های بالقوه ای نیز دارد.

عزت نفس زنان و مردان متفاوت است؟

وقتی زنان از حیطه های مهم زندگی کنار گذاشته شوند، قویا احساس بی ارزشی می کنند و در نتیجه خودپنداره بدتری از مردان خواهند داشت. میجر و همکاران(۱۹۹۹) نشان دادند که تفاوت عزت نفس بین مردان و زنان طبقه بالا کم و در بین افراد متوسط و پایین بیشتر است و این به دلیل سمت های مطلوب اجتماعی کمی است که به زنان داده می شود.

مقایسه اجتماعی: شناختن خود

اگر ما توانایی خود را در تکمیل یک مساله با فردی که مهارت کمتری دارد مقایسه کنیم، احساس خوبی نسبت به توانایی خود خواهیم داشت که این مقایسه؛ مقایسه اجتماعی نزولی نامیده می شود. در مقایسه اجتماعی صعودی، توانایی ما با کسی که از ما مهارت بیشتری در آن مساله دارد مقایسه می شود که می تواند خودانگاره ما را تهدید کند.

نظریه مقایسه اجتماعی فیستنگر(۱۹۵۴) حاکی از آن است که ما به این دلیل خود را با دیگران مقایسه می کنیم که در بسیاری از حیطه ها و برای بسیاری از صفات بتوانیم با آن خود را ارزیابی کنیم. اینکه ما خودمان را با چه کسی مقایسه کنیم بستگی به این دارد که می خواهیم واقعا خودمان را ارزیابی کنیم یا اینکه صرفا حس خوبی به خودمان داشته باشیم.

دو الگوی حفظ خود ارزیابی و نظریه هویت اجتماعی بر نظریه مقایسه اجتماعی فستینگر بنا شده است. حفظ خود ارزیابی وقتی صادق است که ما خود را در سطح شخصی طبقه بندی می کنیم و خودمان را به عنوان یک فرد با فرد دیگری مقایسه می کنیم. اگر شخصی که ما خود را با او مقایسه می کنیم از ما جلوتر باشد، به احتمال بیشتری سعی می کنیم از او دور بمانیم و اگر شخص نزدیک به ما یا عملکرد بدتری داشته باشد، سعی می کنیم خودمان را به او نزدیک تر کنیم و با این وسیله خود ارزشیابی های مثبت خودمان را حفظ می کنیم.

نظریه هویت اجتماعی وقتی صادق است که ما خود را در سطح گروهی طبقه بندی می کنیم و فرد دیگر عامل مقایسه به عنوان شریک و هم مقوله خود طبقه بندی می شود. طبق نظریه هویت اجتماعی، مردم انگیزه دارند تا از گروه های خودشان درک مثبتی داشته باشند. بنابراین فرد دیگری که به عنوان گروه خودی طبقه بندی می شود، می تواند کمک کند که گروه ما به طور مثبتی از گروه های دیگر متمایز شوند. اثر گوسفند سیاه به این معناست که اعضای گروه، عضو منفی(یا عملکرد ضعیف) را طرد می کنند تا تصویر مثبت گروه مورد تهداد قرار نگیرند.

خودنمایان سازی و خود تنظیمی

همه ما تمایل داریم دیگران تصویر مثبت از ما داشته باشند. یک راه مهم برای وادار کردن دیگران به دوست داشتن ما این است که تلقی مثبتی به آن دیگران داشته باشیم. مردم دوست دارند که دیگران به آنها احترام بگذارند و ما برای رسیدن به هدفمان این کار را انجام می دهیم. به طور کلی وقتی ما بخواهیم برداشت خوبی ایجاد کنیم، خودشیرینی می کنیم که معمولا موثر است، اما استفاده زیاد از آن، خطر لجن تلقی شدن ما را از سوی دیگران در بر دارد.

خود بازبینی بالا بدین معنی است که مردم به اینکه دیگران چگونه واکنش نشان می دهند توجه دارند و شامل تمرکز روی قرینه های بیرونی از قبیل انتظاراتی است که دیگران ممکن است از آنها داشته باشند. خودبازبینی پایین شامل تمرکز روی قرینه های درونی از قبیل باورها یا نگرش های خود به عنوان مبنایی برای رفتار است. خودبازبینی های پایین تمایل دارند که به هنجارهای موقعیتی کمتر پاسخ بدهند در حالی که خودبازبینی های بالا تمایل دارند که با تغییر موقعیت تغییر کنند. خود بازبینی بالا(مانند سیاستمداران و هنرپیشه ها) هنگام صحبت بر سوم شخص تاکید دارد که بازتابی از تمرکز رو به بیرون به دیگران و عزت نفس بالاست و خود بازبینی پایین تمایل به ضمایر اول شخص دارند که منعکس کننده تمرکز افتراقی روی خود آنهاست.

در افراد خودبازبین پایین افسردگی زمانی رخ می دهد که نوعی ناهمسازی بین خود و آنچه که فرد فکر می کند هست یا باید باشد، وجود دارد. در افراد خودبازبین بالا افسردگی وقتی حاصل می شود که نوعی ناهمسازی بین خود و آنچه که فرد فکر می کند افزاد دیگر انتظار دارند رخ می دهد.

خود به عنوان هدفی برای پیش داوری

پیامدهای هیجانی: چگونه سلامت می تواند آسیب ببیند

کراکر و میجر(۱۹۸۹) باور دارند اسناد دادن یک بازده منفی به چیزی بیرون از خود باید حمایتگر باشد. طبق شواهد، هرچه اعضای یک گروه احساس پیش داوری بیشتری علیه گروه خود داشته باشند، وضع سلامت آنها بدتر است و عزت نفس پایین تری را پیش بینی می کند. در واقع، بین پیش داوری ادراک شده و سلامت منفی رابطه وجود دارد.

اسنادها برای یک بازده نامطلوب می توانند بر حسب میزان تلویحات منفی برای سلامت روانی روی یک پیوستار قرار گیرند. بدترین احتمال وقتی است که بازده به یک علت درونی که احتمال کاربرد به موقعیت های بسیاری را دارد، اسناد داده شود. اسناد بعدی اندکی بهتر است اما قابلیت کاربرد در موقعیت های زیادی را ندارد، اسناد به پیش داوری تکرار شونده نیست یا منحصر به فرد است و برای بهزیستی بهتر است. اسنادهای بیرونی واقعی که می توانند به شکل های متفاوتی ظاهر شوند، بیشتر از همه اسنادهای دیگر احتمال دارد که از خود و بهزیستی اسناد دهنده حمایت کند.

پیامدهای شناختی: نقایص عملکرد

پیش داوری ادراک شده علاوه بر سلامت روانی، در یادگیری نیز تاثیر گذار است. وقتی ما در موقعیتی باشیم که احساس می کنیم نیاز به مخفی کردن هویت خود داریم و درباره اینکه دیگران راجع به ما چه فکر می کنند نگران باشیم، می تواند حواس ما را پرت کند.

پیامدهای رفتاری: تهدید تصور قالبی

تهدید تصور قالبی وقتی رخ می دهد که مردم فکر کنند ممکن است در مورد هویت اجتماعی آنها در پرتو یک تصور قالبی منفی داوری شود یا اینکه آنها به طور ناخواسته به شیوه ای عمل کنند که تصور قالبی مروبط به گروه آنها را تایید کند. به نظر می رسد که کنترل اثرات تهدید تصور قالبی دشوار باشد. شایان ذکر است که این تنزل در عملکرد تنها با توجه به ابعاد مربوط به تصور قالبی رخ می دهد و همه عملکرد لطمه نمی بیند. به نظر می رسد اضطراب نقشی حیاتی در اثرات تهدید قالبی بازی می کند.

زمینه مقایسه ای اهمیت زیادی در اثرات تهدید تصور قالبی دارد. اثرات تهدید تصور قالبی نشان دهنده اهمیت عضویت گروهی برای تجربه کردن تهدید روانی است و این تهدید می تواند عملکرد را مختل کند.

نگرش ها: ارزشیابی جهان اجتماعی

روان شناسان اجتماعی اصطلاح نگرش را برای اطلاق به ارزشیابی افراد از تقریبا هر جنبه ای از جهان اجتماعی به کار می برند. با وجود این، نگرش ها در بسیاری از حیطه ها مثل مورد ازدواج همجنس و جداسازی نژادی مدارس همیشه به طور یکدست مثبت یا منفی نیستند، بالعکس، مخلوطی از واکنش های مثبت و منفی هستند. نگرش های دوسویه را زودتر از نگرش هایی که بازتاب موضع یکجانبه درباره موضوعی باشد، می توان تغییر داد و نگرش هایی که دوسوگرایانه نیستند، تغییر دادنشان دشوار است و شاید در طول زمان بر اثر تغییرات رفتاری، خصوصا در بین جوان تر ها، تغییر کند. از این رو، نگرش های قوی، پیش بینی کننده های بهتری برای رفتار در حوزه های مربوط هستند، تا نگرش های دوسوگرایانه.

دلایلی که روان شناسان اجتماعی، مطالعه نگرش ها را محور اصلی حوزه کاری می دانند، بدین قرار است. ۱) نگرش ها اندیشه های مارا تحت تاثیر قرار می دهند، حتی اگر در رفتار خود را نشان ندهند. ۲) نگرش ها، رفتار ما را تحت تاثیر قرار می دهند، خصوصا اگر نگرش ها قوی و دسترسی پذیر باشند.

نگرش هایی که ما درباره گروه های خاص داریم، می تواند به ما پیش آمادگی مثبت یا منفی بدهد، و سپس بر اساس آن پیش آمادگی به شیوه خاصی رفتار کنیم.

شکل گیری نگرش: نگرش ها چگونه ایجاد می شوند

نگرش ها، آموختنی هستند و بحث عمده بر فرایندی متمرکز است که نگرش ها از طریق آنها کسب می شود. نگرش ها در خدمت چندین کارکرد هستند که برای ما بسیار سودمند هستند.

یادگیری اجتماعی: کسب نگرش ها از دیگران

از طریق یادگیری اجتماعی، نگرش ها در ما شکل می گیرند. بسیاری از دیدگاه های ما در تعامل یا مشاهده رفتار دیگران شکل می گیرد. یادگیری اجتماعی از طریق چند فرایند صورت می گیرد:

۱) شرطی شدن کلاسیک: یادگیری بر مبنای تداعی

وقتی یک محرک به طور منظم قبل از محرک دیگری بیاید، محرک اول علامتی برای آمدن محرک دوم می شود که به این فرایند شرطی شدن کلاسیک گفته می شود. نگرش ها می توانند تحت تاثیر شرطی شدن زیرآستانه ای، یعنی شرطی شدن کلاسیکی که در غیاب آگاهی هشیارانه از وجود محرک های دستاندرکار، قرار گیرند. همچنین هنجارهای اجتماعی در شرطی شدن کلاسیک یعنی باور اینکه مردم چگونه باید رفتار کنند.

۲) شرطی شدن ابزاری: پاداش برای دیدگاه های درست

رفتارهایی که تقویت مثبت می شوند، نیرومند شده و احتمال تکرارشان افزایش پیدا می کند. راه دیگر آموختن نگرش ها، فرایند شرطی شدن وسیله ای(ابزاری) است. با پاداش دادن به کودکان به وسیله تایید، لبخند و …، به خاطر ابراز دیدگاه درست، یعنی دیدگاهی که مورد تایید والدین است، نگرش در کودک شکل می گیرد. به همین دلیل بیشتر کودکان تا قبل از نوجوانی، دیدگاه های سیاسی، دینی و اجتماعی را ابراز می کند که شبیه اعضای خانواده اش است.

برای ارزیابی اینکه ببینیم نگرش ها بسته به واکنش مخاطبان تغییر می کند یا نه، مخاطبان را تغییر می دهیم. به طور مثال، کسانی که می کوشند عضویت در یک سازمان را به دست آورند، انجمن های دیگر را تحقیر می کنند و انجمن مورد نظر خود را به شدت تایید می کنند. آنها اگر بدانند نظراتشان مورد توجه کسی قرار نمی گیرد، انجمن های دیگر را تحقیر نمی کنند.

۳) یادگری مشاهده ای: یادگیری با مثال

یادگیری مشاهده ای زمانی رخ می دهد که افراد شکل های جدید رفتار یا افکار را فقط با مشاهده رفتار دیگران می آموزند. کودکان آنچه را که والدینشان انجام می دهند، عمل می کنند نه آنچه را که می گویند. رسانه های جمعی یکی دیگر از منابع یادگیری مشاهده ای هستند. یک تفکر اشتباه وجود دارد که ما فکر می کنیم، فقط دیگران با مشاهده رفتارها یا تصاویر آسیب زا، آسیب می بینند و نه خود ما. این اشتباه را اثر سوم شخص می گویند، یعنی اثر رسانه ها بر رفتار دیگران بیشتر از اثر آن بر رفتار ما است.

نقش مقایسه اجتماعی

مقایسه اجتماعی یعنی، تمایل به مقایسه خودمان با دیگران به منظور تعیین اینکه آیا دیدگاه ما از واقعیت اجتماعی درست است یا نه، یعنی ما به دیدگاه هایی بیشتر گرایش داریم که دیگران با آن موافقند، زیرا تصور این است که عمومیت داشتن یک نگرش، نشان دهنده درست بودن آن است.

یکی از انگیزه های تغییر نگرش در مردم، همانند سازی با نگرش های دیگران است. یافته های پژوهشی نشان می دهد، شنیدن دیدگاه منفی دیگران درباره یک گروه، می تواند مسری باشد. نگرش ها در نتیجه اطلاعات اجتماعی همراه شده با تمایل ما به شبیه بودن به کسانی که دوستشان داریم، شکل می گیرد. همانند سازی با یک گروه، باعث می شود نگرش هایی را اتخاذ کنیم که مورد حمایت آن گروه است.

کارکردهای نگرش: چرا ما اصولا نگرش پیدا می کنیم

در معرض قرار گرفتن صرف(حتی اگر توجه کافی وجود نداشته باشد)، منجر به شکل گیری نگرش می شود و این قانون حتی در مورد بیماران آلزایمری، کاربرد دارد. بر اساس این تعریف، نگرش ها را می توان واکنشی تقریبا خودکار در نظر گرفت. داشتن نگرش از پیش شکل گرفته، دارای چندین کارکرد سودمند است، مانند کارکردهای دانش، هویت، عزت نفس، دفاع از خود و انگیزش برداشت.

کارکرد دانشی نگرش ها

کارکرد دانشی یعنی، نگرش ها به ما در تعبیر و تفسیر اطلاعات جدید و تحت تاثیر قرار دادن پاسخ های گرایشی یا اجتنابی، به ما کمک می کنند. چن و برق (۱۹۹۹) نشان دادند نگرش مثبت نسبت به یک شی در هنگام کشیدن اهرم به طرف خود، سریع تر ابراز می شود. این نتیجه حاکی از آن است که ادراک و پاسخ های ما، از نگرش های ما رنگ می گیرد. ما اطلاعاتی که نگرش هایمان را تایید کند، درست تر و قانع کننده تر می یابیم و حتی اطلاعات ضعیف اگر با نگرش ما هم خوان باشد، نیرومند تر درک می کنیم.

کارکرد هویتی نگرش ها

نگرش ها به ما کمک می کنند تا ارزش ها و باورهای اصلی خود را ابراز کنیم، یعنی نگرش ها می توانند در خدمت کارکرد هویتی یا ابراز خویشتن باشند. یعنی ما احتمالا موضع نگرشی کسی که با او در یک هویت مهم شریک هستیم را اتخاذ می کنیم. فلمینگ و پتی(۲۰۰۰) دریافتند تصوراتی که در مردم هنگام مواجه شدن با یک شی تازه ایجاد می شود، می تواند بستگی به عضویت در گروه آنان و درجه اهمیت آن گروه برای آن فرد باشد.

کارکرد عزت نفسی نگرش ها

این کارکرد با نظریه مقایسه اجتماعی که معتقد است این احساس که بدانیم کار ما درست است، احساس خوشایندی است، هم خوان است. نگرش های ما باید به وسیله افراد دیگر تایید و اثبات شود. نگرش های دارای مولفه اخلاقی قوی، می تواند خود اعتبار بخش باشد. با ابراز کردن و عمل به نگرش خود، ما می توانیم انواع گوناگونی از هیجان ها را تجربه کنیم، مثلا می توانیم با تقلب نکردن در زمانی که فرصت آن فراهم بوده، به خود افتخار کنیم. معمولا افراد از نگرش هایی که دارای مولفه اخلاقی هستند، تخطی نمی کنند، اما اگر چنین اتفاقی هم بیوفتد، بسیار می تواند دردناک باشد.

کارکرد خود دفاعی نگرش ها

منظور از این کارکرد این است که نگرش ها به فرد کمک می کند تا از خود در برابر اطلاعات ناخواسته درباره خودشان، دفاع کنند زیرا بیشتر ما تمایل داریم که از سوی دیگران پذیرفته شویم، چون می خواهیم دیدگاه مثل دیگران بودن خود را حفظ کنیم.

تاثیر کارکرد انگیزشی نگرش ها

نگرش ها اغلب در خدمت کارکرد انگیزش برداشت هستند. ما تمایل داریم برداشت خوبی از خود در دیگران ایجاد کنیم و هرچه نگرش ها در خدمت این کارکرد باشند، بیشتر پردازش اطلاعات اجتماعی را تحت تاثیر قرار می دهند. وقتی نگرش در خدمت این کارکرد باشد، افراد تمایل دارند استدلال هایی را مطرح کنند که نگرش های خود را تایید کنند و از دیدگاه آنها حمایت کند. این موضوع باعث می شود، تغییر دادن نگرش هایی که در خدمت این کارکرد هستند، دشوار باشد.

نقش بافت اجتماعی در پیوند بین نگرش ها و رفتارها

نتایج تحقیقات نشان می دهد، بین نگرش ها و رفتار، شکاف قابل توجهی وجود دارد، یعنی بین آنچه مردم می گویند، با آنچه انجام می دهند، می تواند تفاوت وجود داشته باشد. مردم انتظار دارند نگرش های اجتماعی پیش بینی کننده رفتار باشد، اما همیشه اینگونه نیست.

هنجارها و قوانینی وجود دارند که بسیاری از اعمال پیش داورانه را غیر قانونی و غیر اخلاقی می داند، به طوری که حتی افرادی که شدیدترین پیش داوری ها را دارند، همیشه نمی توانند مطابق میل خود رفتار کنند. موقعیت های اجتماعی ای نیز وجود دارند که، افراد خود پیش داوری ای ندارند، اما از پیش داوری دیگران دفاع می کنند.

بسیاری از عوامل می تواند رابطه بین نگرش و رفتار را تغییر دهد، زیرا بافت اجتماعی نیز می تواند بر رفتار ما تاثیر داشته باشد. برای مثال، اگر دوست شما لباس نویی بر تن کرده باشد و نظر شما را بپرسد و از نظر شما لباس نو او زیبا نباشد، ممکن است این را به او نگویید. عوامل زمینه ای اجتماعی، می توانند میزانی را که نگرش ها به تنهایی رفتار را تعیین می کنند، محدود سازند.

کی و چرا نگرش ها بر رفتار اثر می گذارند

وجوهی از موقعیت ها و عوامل می توانند بر تاثیری که نگرش ها بر رفتار دارند، نفوذ داشته باشند. البته ویژگی هایی از خود نگرش ها نیز، مهم هستند.

قیود اجتماعی که بر ابراز نگرش ها اثر دارند

افراد ممکن است نگران باشند اگر نگرش واقعی خود را درباره موضوعی ابراز کنند، دیگران درباره شان چه فکر می کنند. شاید نگرش های خصوصی نسبت به موضوعی باید منفی باشد، اما باور جامعه این است که نگرش باید به آن موضوع مثبت باشد.

ناآگاهی کسرت گرایانه یعنی، ما به غلط باور داریم که دیگران، نگرش های متفاوت با نگرش ها ما دارند. چنین قید و بند هایی در مورد آشکار کردن نگرش های واقعی می تواند حتی زمانی که ما با گروهی همانند سازی بالا داریم نیز، رخ دهد. بنابراین قید و بندهای مهم موقعیتی از این نوع می توانند رابطه بین نگرش ها و رفتار را تعدیل کنند و مانع از این شوند که نگرش ها به صورت رفتار آشکار ابراز شوند.

نیرومندی نگرش ها

اصطلاح نیرومندی مفهوم حدت یا شدت یک نگرش(یعنی قوت واکنش های هیجانی ایجاد شده به وسیله موضوع نگرش تا چه حد است) و همینطور میزانی را که نگرش مبتنی بر تجربه شخصی با شی یا موضوع نگرش هست، می رساند. هر دوی این عوامل بر دسترسی پذیری نگرش(اینکه نگرش ها در موقعیت های مختلف با چه سهولتی به ذهن می آیند) اثر دارند.

یافته های پژوهش ها حاکی از آن است که همه این مولفه ها به طور متقابل با یکدیگر ارتباط دارند و هر کدام در نیرومندی نگرش، نقشی ایفا می کنند.

حدت نگرش

حدت نگرش یعنی، میزان نیرومندی احساس یک فرد درباره یک موضوع. یکی از تعیین کننده های کلیدی حدت، نفع شخصی می باشد، یعنی میزانی که نگرش به علائق صاحب نگرش ربط دارد و اینکه آیا موضوع مورد نگرش دارای پیامدهای مهمی برای شخص هست یا نه. هرقدر نفع شخصی بیشتر باشد، اثر نگرش بر رفتار نیرومند تر است. نفع شخصی باعث می شود که فرد در تایید هدف خود عمل کند و استدلال هایی که هدفش را تایید می کند، بسط و گسترش دهد. در حین این موضوع، افکار هم خوان با نگرش نیز، به ذهن می آیند.

نقش تجربه شخصی

بسته به اینکه نگرش ها در آغاز چگونه شکل گرفته باشند، پیوند بین نگرش و رفتار، می تواند فرق کند. نگرش های مبتنی بر تجربه مستقیم با موضوع مورد نگرش می تواند اثرات قوی تری بر رفتار داشته باشد تا نگرش های غیر مستقیم، زیرا نگرش های مبتنی بر تجربه مستقیم، در هنگام ظهور موضوع نگرش، آسان تر به ذهن می آید، پس اثرش بر رفتار افزایش پیدا می کند. همچنین نگرش های مبتنی بر وابستگی شخصی، بیشتر احتمال دارد که از نظر استدلال های تایید کننده بسط داده شوند که در برابر تغییر نیز، مقاومند.

تجربه مستقیم درباره موضوع نگرش، نشان می دهد آن موضوع به لحاظ شخصی، کاملا به شما مربوط است، پس این نگرش می تواند رفتار آینده شما را پیش بینی کند. شواهد حاکی از آن است، که نگرش ها واقعا بر رفتار اثر دارند، اما عواملی نیز، این نیرومندی را باعث می شود. ۱) قید و بندهای موقعیتی که ممکن است اجازه ندهد نگرش هایمان را آشکارا بیان کنیم. ۲) نفع شخصی و تجربه شخصی و دسترسی پذیری نگرش، می توانند نیرومندی یک نگرش را تعیین کنند. نگرش های دسترسی پذیر تر، در مقایسه با نگرش های کمتر در دسترس، بیشتر رفتار را تعیین می کند.

نگرش ها چگونه رفتار را هدایت می کنند

دو مکانیزم اساسی رفتار را مبتنی بر نگرش شکل می دهد. ۱) رفتارها و نگرش هایی که مبتنی بر فکر معقول هستند. ۲) رفتارها و نگرش هایی که خود انگیخته هستند.

نگرش های مبتنی بر فکر معقول

در بعضی از موقعیت ها، ما با دقت و به عمد، درباره نگرش های خود، و اثرات آن بر رفتار می اندیشیم. بینش نسبت به ماهیت این فرایند، در چارچوب نظریه عمل مستدل، حاصل می شود. این نظریه بعدا به نام نظریه رفتار برنامه ریزی شده که نخست به وسیله آیچک، آیزن و فیشباین(۱۹۸۰) مطرح شد، شهرت یافت. این نظریه عمل مستدل را تصمیم گیری به دست زدن به یک رفتار خاص بر اساس یک فرایند منطقی می داند. گزینه های رفتاری مختلف بررسی می شوند، پیامدها و بازده ها ارزیابی می شوند و تصمیم گرفته می شود که عمل انجام شود یا نه. آن تصمیم سپس، در قصدهای رفتاری بازتاب می یابد که اغلب پیش بینی کننده های قوی برای رفتارهای ما هستند.

طبق این نظریه، قصدها به وسیله سه عامل ۱) نگرش ها نسبت به یک رفتار(یعنی ارزیابی مثبت یا منفی مردم از انجام آن رفتار)، ۲) هنجارهای ذهنی(یعنی ادراک مردم از اینکه آیا دیگران این رفتار را تایید می کنند یا نه) و ۳) کنترل رفتاری ادراک شده(یعنی ارزیابی مردم از توانایی خود در انجام رفتار)، تعیین می شود. بهترین و قوی ترین قصدها هم می تواند به وسیله عوامل موقعیتی خنثی شود، اما به طور کلی، قصدها پیش بینی کننده های نیرومندی برای رفتار هستند. این دو چشم انداز نظری(عمل مستدل و رفتار برنامه ریزی) برای پیش بینی رفتار در زمینه های مختلفی با موفقیت قابل توجهی به کار رفته اند.

نگرش ها و واکنش های رفتاری خود انگیخته

توانایی ما به پیش بینی رفتار در موقعیت هایی که در آنها مردم وقت و فرصت دارند تا به دقت در مورد اعمال مختلفی که می توانند انجام دهند تعمق کنند، بسیار خوب است، اما در موقعیت هایی که ما باید سریع عمل کنیم، واکنش هایمان خود انگیخته تر است.

طبق یکی از دیدگاه های نظری، الگوی فرایند نگرش به رفتار، به شکل زیر عمل می کند. یک رویداد نگرشی را فعال می کند، آن نگرش فعال که شد، چگونگی درک ما را از موضوع نگرش، تحت تاثیر قرار می دهد. همزمان با آن، دانش ما درباره اینکه چه کاری در کجا مناسب است(هنجارهای اجتماعی)، فعال می شود. نگرش و اطلاعات از پیش ذخیره شده درباره آنچه مناسب یا مورد انتظار است، تعریف ما را از آن رویداد، شکل می دهد. این ادراک به نوبه خود، رفتار ما را تحت تاثیر قرار می دهد.

نگرش ها حداقل از طریق دو مکانیزم بر رفتار اثر می گذارند که این دو مکانیزم نیز، می توانند تحت شرایط، متضاد عمل کنند. زمانی که ما وقت کافی برای تفکر و سبک سنگین کردن یک راه حل داریم، می توانیم به راحتی تصمیم بگیریم، اما تحت شرایط پر جنب و جوش زندگی روزانه، قالبا برای تصمیم گیری، آنقدر وقت کافی نداریم و اغلب به نظر می رسد که پاسخ های مردم به مراتب سریع تر از آن است که فرایندهای فکری ارادی بتوانند آن را توجیه کنند. در چنین مواردی نگرش های ما به طور خودکار، ادراک ما را از رویداد، و رفتار ما را در موقعیت، شکل می دهد.

هنر ظریف متقاعد سازی: نگرش ها چگونه تغییر می کنند

متقاعد سازی یعنی، تلاش برای تغییر نگرش ما از طریق کاربرد انواع مختلفی از پیام ها.

متقاعدسازی: پیام رسان ها و پیام گیران

متقاعد سازی شامل عناصری است. منبع (پیام رسان)، که نوعی پیام یا خبر را برای شخص یا گروهی که پیام گیران نام دارند، ارسال می کنند. پیام رسان هایی که قابلیت قبول دارند(آنهایی که می دانند راجع به چه چیزی صحبت می کنند) متقاعد کننده تر از افراد غیر متخصص هستند. هالند و وایس(۱۹۵۱) از آزمودنی ها خواستند تا پیام هایی را که به موضوعات مختلفی مربوط بخوانند. منبع این پیام ها متغییر بود. آزمودنی هایی که به آنها گفته شده بود منبع پیام معتبر و از گروه خودی است، به طور معنی داری تغییر نگرش بیشتری نشان دادند تا آنهایی که فکر می کردند منبع غیر خودی و نامعتبر است. در واقع یکی از عوامل مهم در متقاعد سازی، قابلیت قبولی پیام رسان است. پیام رسان هایی که به طریقی جذابیت داشته باشند(مثلا از نظر جسمی) متقاعد کننده تر از پیام رسان های فاقد جذابیت هستند. پیام هایی که به طور مستقیم برای تغییر نگرش ما طراحی نشده اند، متقاعد کننده تر از پیام هایی هستند که به طور مستقیم برای این کار طراحی شده اند.

وقتی که حواس مردم به وسیله یک رویداد بیرونی پرت شود، بیشتر مستعد متقاعد شدن هستند، تا زمانی که روی موضوع توجه کامل داشته باشند، زیرا ایجاد حواس پرتی در شنونده، پذیرش پیام سخنران را افزایش می دهد.

وقتی پیام گیران نگرش های مخالف با نگرش تبلیغ شده دارند، بهتر است پیام رسان رویکردهای دوجانبه ای اتخاذ کند که در آن به نگرش های مختلف نیز اهمیت داده می شود، تا رویکرد یکجانبه.

کسانی که تندتر صحبت می کنند، متقاعد کننده تر هستند. این کار به علت تحت تاثیر قرار دادن قابلیت قبولی پیام رسان است. افرادی که با اطمینان بیشتری سخن می گویند(صرف نظر از اعتبار گفته ها)، متقاعد کننده تر هستند. از لحاظ دوره های زندگی، میزان متقاعد شدن متفاوت است. جوانان بین ۱۸ تا ۲۵ سال، قابلیت متقاعد شدن بیشتری دارند.

توسل به ترس وقتی کاربرد دارد که نشانه های بیماری بالقوه پیش پا افتاده باشند، نه جدی.

فرایندهای شناختی زیربنایی متقاعد سازی

پردازش یعنی جذب، تفسیر و ارزشیابی و ما اطلاعات را به دو روش متمایز پردازش می کنیم.

پردازش نظام دار در برابر پردازش گمانه ای

پردازش نظام دار که به راه مرکزی متقاعد سازی نیز معروف است، شامل برسی دقیق محتوای پیام و اندیشه های مستتر در آن است. چنین پردازشی مستلزم تلاش است که این تلاش بخش عمده ای از ظرفیت پردازش اطلاعات ماست.

پردازش گمانه زنی، که به راه پیرامونی متقاعد سازی نیز معروف است، شامل کاربرد قواعد ساده سر انگشتی یا راه های میان بر ذهنی است. مثل این باور که به گفته های متخصصان می توان اعتماد کرد. این نوع پردازش تلاش کمتری نیاز دارد و به ما اجازه می دهد که به پیام های متقاعد کننده به شیوه ای خودکار پاسخ دهیم. این نوع واکنش در پاسخ به قرینه ها، در پیام یا موقعیت هایی رخ می دهد که راه های میان بر ذهنی مختلفی را بر می انگیزد.

چه وقت ما به هر یک از این دو شیوه روی می آوریم؟ نظریه های جدید متقاعد سازی از قبیل الگوی بسط-احتمال و الگوی گمانه زنی-نظام دار، به این سوال پاسخ می دهد. زمانی که انگیزه ما برای پردازش اطلاعات پیام بالا باشد، درگیر نظام دار ترین پردازش می شویم. این نوع پردازش زمانی رخ می دهد که ما دانش و وقت زیادی برای تفکر دقیق راجع به موضوع داشته باشیم یا آنقدر موضوع برای ما مهم باشد که ما بخواهیم آن را پردازش کنیم. برعکس، زمانی که ما فاقد توانایی پردازش دقیق باشیم، یعنی یا باید سریع تصمیم بگیریم یا دانش ما درباره موضوع کم است، درگیر پردازش گمانه زنی می شویم. البته زمانی که اهمیت موضوع هم برای ما پایین باشد نیز از این پردازش استفاده می کنیم. تبلیغات چی ها تمایل دارند افراد را به پردازش گمانه زنی تشویق کنند، زیرا تغییر نگرش در این نوع پردازش آسان است. هنگامی که پیام برای افراد جالب یا مناسب نباشد، میزان قانع سازی در آنها به خوبی شکل نمی گیرد.

طبق نظریه های نوین، از قبیل ELM و الگوی گمانه زنی-نظام دار، وقتی مناسبت پیام کم باشد، افراد میل دارند پیام را از طریق الگوی گمانه زنی و استفاده از راه های میان بر شناختی پردازش کنند. به همین خاطر، نیرومندی استدلال ها اثر ضعیفی بر آنها دارد و برعکس.

تمایز نظام دار در مقابل تمایز گمانه زنی، به تبیین اینکه چرا مردم وقتی تا حدودی حواسشان پرت باشد، آسان تر متقاعد می شوند، می پردازد. تحت شرایط حواس پرتی، چون قابلیت پردازش اطلاعات محدود است، افراد شیوه گمانه زنی را ترجیح می دهند. اگر پیام حاوی قرینه های درست باشد، افراد برای متقاعد شدن به این قرینه ها پاسخ می دهند نه به استدلال.

به طور خلاصه، رویکرد شناختی نوین، کمک می کند جنبه های متقاعد سازی را درک کنیم.

مقاومت در برابر تلاش های متقاعد سازی

افراد تمایل دارند در برابر پیام های ترغیب کننده به شدت مقاومت کنند. در این موضوع چند عامل دخیل است.

واکنش گری: حافظت از آزادی شخصی

واکنش گری یعنی، واکنش منفی تلاش های دیگران برای کاهش آزادی ما از طریق وادار کردن ما به باور آنچه آنها می خواهند باور کنیم یا انجام دهیم. در چنین موقعیت هایی؛ ما اغلب نگرش و رفتار خود را در جهت مخالف آنچه به تحمیل شده، تغییر می دهیم. این اثر به تغییر نگرش منفی نیز، معروف است. در واقع وقتی استدلال های قوی در تایید تغییر نگرش وجود داشته باشد، امکان دارد ما احساس واکنش گری کنیم و مخالفت شدید تری در برابر پیام پیدا کنیم تا وقتی که این استدلال ها، متوسط یا ضعیف هستند.

پیش آگهی: اطلاعات قبلی از قصد متقاعد سازی

تاثیر یک سخنرانی، پیام یا آگهی ضبط شده، که می دانیم قصد متقاعد سازی ما را دارد، کم تر از زمانی است که تصادفی در معرض آن قرار می گیریم. زیرا پیش آگهی در متقاعد سازی نقش مهمی را بازی می کند. پیش آگهی فرصتی را برای ما فراهم می کند تا استدلال های مخالف را فرمول بندی کنیم که این کار می تواند اثر پیام را کاهش دهد. پیش آگهی به ما وقت بیشتری می دهد تا واقعیت های مربوط و اطلاعاتی را که ممکن است در رد پیام سودمند باشد را به یاد بیاوریم. کسانی که می خواهند دیگران را متقاعد کنند یا می خواهند با اثرات پیش آگهی مقابله کنند، باید بین زمان پیش آگهی و رسیدن پیام، حواس مخاطب را پرت کنند. این راه می تواند مانع استدلال مخالف مخاطبان شود.

وود و کوئین(۲۰۰۳) متوجه شدند پیش آگهی در افزایش مقاومت موثر است و صرف انتظار دریافت یک پیام می تواند بر نگرش ها در جهت ایجاد مقاومت اثر داشته باشد. فایده پیش آگهی در مورد نگرش هایی است که ما آنها را مهم می دانیم. در بسیاری از موارد، وقتی قصد متقاعد سازی داشته باشیم، پیش آگهی یک جور پیش مسلح بودن است.

گاهی پیش آگهی می تواند تغییر نگرش را تشویق کند، اما این اثر موقتی است. چون افراد نگرش خود را قبل از دریافت پیام تغییر داده اند که می توانند خود را قانع کنند.

اجتناب انتخابی از تلاش های متقاعد سازی

اجتناب انتخابی یعنی، تمایل به دور کردن توجه خود از اطلاعاتی که نگرش های ما را به چالش می کشد. به وسیله اجتناب انتخابی طرحواره ها پردازش اطلاعات اجتماعی را هدایت می کنند. تماشای تلویزیون مثالی از اجتناب انتخابی است که مردم منفعل پای برنامه ها نمی نشینند و مدام شبکه ها را عوض می کنند و برنامه های مورد علاقه خود را دنبال می کنند. برعکس، وقتی ما با اطلاعاتی روبرو می شویم که از دیدگاه ما حمایت می کند، تمایل داریم به آن توجه کامل کنیم که به این کار در معرض قرار گرفتن انتخابی می گویند، یعنی ما از اطلاعاتی که دیدگاه ما را حمایت نمی کند اجتناب می کنیم، و تنها به اطلاعاتی توجه می کنیم که از دیدگاه ما حمایت می کند. این کار به این دلیل انجام می گیرد که ما می خواهیم مطمئن شویم نگرش مان دست نخورده باقی می ماند.

دفاع فعالانه از نگرش های خودمان: استدلال مخالف علیه رقابت

یکی از راه های مقاومت در برابر متقاعد سازی، نا دیده گرفتن اطلاعات نا موافق با دیدگاه های خودمان است، اما ما یک راهبرد فعال تر نیز به کار می بریم. اینکه علیه دیدگاه های مخالف با دیدگاهمان، استدلال مخالف می کنیم که انجام این کار، دیدگاه های مخالف را به یاد ماندنی تر می کند اما اثر آنها را بر ما کاهش می دهد.

ایگلی و همکاران(۲۰۰۰) دانشجویانی را که قبلا به عنوان موافق یا مخالف سقط جنین مشخص شده بودند، در معرض پیام هایی قرار دادند که به وسیله یک زن ارائه می شد. پیام ها همخوان، یا ناهمخوان با نگرش های آزمودنی ها بود. نتایج نشان داد، پیام ضد نگرشی و موافق نگرشی، از نظر به یاد ماندنی بودن، برابر هستند. اما آزمودنی ها گزارش دادند که درباره پیام های ضد نگرشی، نظام دار تر فکر کردند و افکار مخالف بیشتری درباره آن پیام ها داشتند. بر اساس این تحقیق یکی از دلایلی که ما در مقابله با متقاعد سازی اینقدر توانمند هستیم، این است که، نه تنها اطلاعات مخالف را نادیده می گیریم، بلکه شروع به ساختن استدلال های مخالف نیز می کنیم.

مایه کوبی علیه اندیشه های بد

ویلیام مک گوایر(۱۹۶۱) اظهار داشت، مردم را می توان علیه متقاعد سازی، مایه کوبی کرد، به شرط آنکه آنها را اول با دیدگاه هایی روبرو کنیم که مخالف دیدگاه آنها باشد و با استدلال هایی که این مواضع ضد نگرشی را رد می کنند، همراه شده باشد. استدلال مک گوایر این بود که وقتی استدلال های مخالف با دیدگاه مردم به آنها عرضه شود، آنها بر انگیخته می شوند که استدلال های مخالف دیگری هم خودشان ایجاد کنند، این کار آنها را در برابر تغییر نگرش، مقاوم تر خواهد کرد. قرار گرفتن در معرض استدلال های مخالف با نگرش های ما، می توانند در خدمت نیرومند کردن دیدگاه هایی باشد که ما از پیش داشته ایم و ما را در برابر تلاش های بعدی، برای تغییر نگرش هایمان مقاوم تر می سازند. در واقع ما می توانیم علیه اندیشه های مخالف، مایه کوبی کنیم.

ناهماهنگی شناختی چیست؟ چگونه آن را کاهش دهیم؟

ناهماهنگی شناختی یعنی، حالتی ناخوشایند که وقتی روی می دهد، ما متوجه شویم نگرش های متضادی داریم یا نگرش ها و رفتارمان به نحوی باهم ناهمسازند. هر بار چیزهایی بگویید که واقعا به آنها باور ندارید، در واقع ناهماهنگی شناختی را تجربه می کنید. در تمام این موقعیت ها، شکافی بین نگرش های شما و عمل شما وجود دارد که می تواند ناراحت کننده باشد.

ناهماهنگی شناختی می تواند منجر به تغییر نگرش شود، تا جایی که با رفتار آشکار ما هماهنگ شوند. گاهی بخاطر ناهماهنگی شناختی، حتی اگر فشار بیرونی ای وجود نداشته باشد، ما گاهی نگرش های خود را تغییر می دهیم. نظریه ناهماهنگی با یک اندیشه بسیار منطقی آغاز می کند. مردم ناهمسازی بین رفتار و نگرش هایشان را ناراحت کننده می یابند و برانگیخته می شوند تا این ناهماهنگی را کاهش دهند. برای اینکار بر سه مکانیزم بنیادی متمرکز می شوند: ۱) فرد یا نگرش خود را تغییر می دهد یا رفتار خود را. ۲) فرد با دریافت اطلاعات تازه که نگرش های رفتارهایش را تایید می کند، این ناهماهنگی را کاهش می دهد. ۳) با ناچیز انگاری، می تواند به این نتیجه برسد این ناهماهنگی مهم نیست. همه این راهبردها را روش های مستقیم کاهش ناهماهنگی می دانیم. این روش ها بر مغایرت نگرش-رفتار که باعث ناهماهنگی می شوند، تمرکز دارند.

تحقیقات استیل و همکاران(۱۹۸۸) نشان می دهد ناهماهنگی می تواند باقی بماند، ولی با روش های غیر مستقیم می توان احساس ناخوشایند را کاهش داد. این اتفاق در مورد باورهای مهم می افتد که به آنها اجازه می دهد برای نگه داشتن باور مهم خود، احساس خوبی داشته باشند. خود تاییدی می تواند با تاکید بر صفات مثبت خود، ایجاد شود.

آیا ناهماهنگی یک تجربه همگانی در انسان است؟

یافته های هاین و لهمان(۱۹۷۷) نشان می دهد ناهماهنگی جنبه ای همگانی از اندیشه انسان است، اما عوامل ایجاد ناهماهنگی و مقدار این ناهماهنگی، تحت تاثیر عوامل فرهنگی است.

ناهماهنگی و تغییر نگرش: اثرات تسلیم وارد شده یا اجباری

اصطلاح تسلیم وارد شده یا اجباری یعنی، ما وادار می شویم کاری را انجام دهیم که با احساس واقعی ما مغایر است و در این موقعیت ها ناهمانگی ایجاد می شود که شاید ما نگرش خود را به گونه ای تغییر دهیم که با اعمالمان هماهنگ شود. خصوصا زمانی احتمال دارد نگرش خود را تغییر دهیم که روش های کاهش دادن ناهماهنگی، یا وجود نداشته یا بسیار سخت بوده.

ناهماهنگی و اثر کم-منجبر به-زیاد- می شود

اثرکم منجبر به زیاد می شود یعنی، داشتن دلایل یا پاداش های کمتر برای یک عمل، اغلب منجر به تغییر نگرش بیشتری می شود. به طور مثال، بر خلاف تصور مردم که فکر می کنند هرچه پول بیشتری به افراد داده شود تا به طریقی خاص رفتار کنند، احتمال تغییر نگرش را تضعیف می کند، ممکن است عکس این اتفاق بیافتد. اثر کم منجر به زیاد می شود تنها در موقعیت هایی رخ می دهد که در آنها مردم باور دارند از لحاظ انجام رفتار مغایر با نگرش حق انتخاب دارند، در واقع اجبار ناهماهنگی را تضعیف می کند.

پاداش های کم، تنها وقتی منجر به تغییر نگرش زیاد می شوند که مردم خود را مسئول شیوه عملکرد خود بدانند. اثر کم منجر به زیاد می شود، وقتی فرد پول دریافتی را به عنوان رشوه بداند نه پولی که مستحقش هست، رخ نخواهد داد. زیرا در مورد رشوه ممکن است پرداخت بیشتری لازم باشد تا رفتار مورد نظر را ایجاد کند.

راهبرد ارائه فقط به سختی کافی برای وادار کردن افراد به گفتن یا انجام چیزی که مخالف نگرش های آنهاست، می تواند موثر باشد.

وقتی ناهماهنگی ابزاری است برای تغییرات سودمند در رفتار

ما می دانیم برخی رفتارها درست هستند و نگرش ما نسبت به آنها مساعد است. با این وجود این نگرش تبدیل به اعمال آشکار نمی شود. استفاده از ناهماهنگی برای برجسته کردن ریا کاری خود می تواند ابزاری نیرومند برای تغییر دادن رفتار به شیوه های مطلوب باشد. حداکثر اثربخشی چنین روش هایی باید شامل چندین عنصر باشد. اینکه اشخاص مورد نظر باید در حضور عموم از رفتارهای مطلوب مثل بستن کمربند ایمنی طرفداری کنند و باید وادار شوند که درباره شکست های رفتاری خود در گذشته، بیاندیشند و باید به آنها امکان دسترسی به ابزارهای مستقیم برای کاهش ناهماهنگی شان(یعنی روشی برای تغییر دادن رفتار آنها) داده شود. وقتی این شرایط مهیا شد، ناهماهنگی می تواند تغییراتی سودمند در رفتار ایجاد کند.

ادراک اجتماعی: درک کردن و فهمیدن دیگران

آنها را درک کنیم. گاهی این تلاش ها موفقند. فرایند ارتباط غیر کلامی(تماس چشمی، اشاره بدنی) اغلب اطلاعات ارزشمندی درباره احساسات کنونی دیگران به ما می دهند و این گام نخست در فرایند درک کردن است. گام دوم بررسی اسناد است که در آن سعی داریم علل زیربنایی رفتار دیگران را بفهیم. سوم بررسی ماهیت شکل گیری برداشت، یعنی نخستین برداشت ما از دیگران چگونه است. چهارم مدیریت برداشت، یعنی اطمینان حاصل کنیم که برداشت نخستین درست است یا خیر، که در این اطمینان باورهای ضمنی ما، یعنی آنچه روان شناسی اجتماعی آن را نظریه های ناآشکار شخصیت می خواند، دخیل خواهد بود که این باورها می تواند اثری نیرومند بر برداشت های ما از دیگران و درک ما بگذارد.

ارتباط غیر کلامی: زبان بیانگرها، خیره شدن ها، ایما و اشاره

اغلب اوقات اعمال اجتماعی ما متاثر از خلق و خو، تغییر هیجانات، خستگی و … می باشد که می توانند شیوه های تفکر و رفتار ما را تحت تاثیر قرار دهد. ما برای به دست آوردن اطلاعات درباره واکنش های دیگران از نشانه های غیر کلامی استفاده می کنیم. زیرا این نشانه ها، نسبتا غیر قابل سرکوبی(کنترل آنها دشوار) است. این نشانه ها می تواند بر احساسات ما اثر بگذارد، حتی اگر ما سعی کنیم که به این نشانه ها توجه نکنیم. نیومن و استراک(۲۰۰۰) چنین اثراتی را واگیری هیجانی می نامند، یعنی مکانیسمی که از طریق آن احساسات به شکلی خودکار از یک شخص به شخص دیگر منتقل می شود.

ارتباط غیر کلامی: کانال های اصلی

افراد گرایش دارند تا هنگام احساس حالت های هیجانی مختلف، به شکلی متفاوت عمل کنند. این موضوع به کانال ها(رسانگر) اصلی مربوط می شوند. پنج کانال اصلی وجود دارد. بیانگرهای چهره ای، تماس چشمی، حرکات بدنی، ایما و اشاره، و لمس کردن.

رفع نقاب از چهره: بیانگرهای چهره ای به عنوان سر نخی برای هیجانات دیگران

به وسیله بیانگرهای چهره ای افراد می توانیم به خلق و خو و احساسات آنها پی ببریم. شش نوع هیجان در چهره افراد نمایان می شود. خشم، ترس، شادی، اندوه، تعجب و نفرت. هیجانات به صورت ترکیبات بسیار زیادی رخ می دهند و این حالتگرهای چهره ای جهانی هستند.

خیره شدن و زل زدن: تماس چشمی به عنوان یک نشانه غیر کلامی

خیره شدن طولانی می تواند نشانه ای از علاقه مندی و دوستی باشد. اجتناب از تماس چشمی می تواند نشان دهد فرد ما را دوست ندارد یا خجالتی یا نجوش است. زل زدن می تواند علامتی از خشم یا خصومت نیز باشد.

زبان بدن: ایما و اشاره، حالت بدن و حرکات

خلق و هیجانات کنونی ما می تواند در حالات بدنی ما منعکس شود که به آنها زبان بدن می گویند که زبان می تواند نشان دهنده حالت های هیجانی متضاد نیز باشد. ایما و اشاره می تواند اطلاعاتی از یک فرهنگ خاص که معنی خاصی دارد به ما بدهد و می تواند برای زنان و مردان نیز معنای متفاوت داشته باشد. مثلا مشت گره کرده در مردان نشانه قدرت است در حالی که در زنان نشان دهنده عجز است.

لمس کردن: آیا محکم دست دادن واقعا یک مزیت است؟

پاسخ به این بستگی دارد که چه کسی باشد. ماهیت این تماس، و زمینه ای که تماس در آن شکل گرفته، پاسخ را مشخص خواهد کرد. یافته های پژوهشی چاپلین و همکاران (۲۰۰۰) نشان می دهد، هرچه دست دادن با دیگران محکم تر و طولانی تر باشد، بیشتر احتمال دارد ما فرد دست دهنده را برون گرا، ارزیابی کنیم و ارزیابی ما مطلوب تر خواهد بود.

تشخیص فریب: نقش غرینه های غیر کلامی

شکسپیر می گوید: اگر چه من به طور طبیعی راستگو نیستم، اما گاهی به تصادف چنینم. یافته های پژوهش نشان می دهد بیشتر مردم در روز یک یا بیش از یک دروغ می گویند که این دروغ گویی بخشی رایج از زندگی اجتماعی است.

ما تا چه اندازه در تشخیص فریب دیگران مهارت داریم و چگونه می توانیم در این تکلیف بهتر عمل کنیم؟ گرایش ما به این است که دیگران را راستگو بدانیم، به همین خاطر، نشانه هایی که دال بر دروغ گویی آنهاست نمی بینیم و همچنین رعایت ادب حکم می کند از کشف فریب دیگران، اجتناب کنیم و شاید همین دلیلی برای عدم توجه ما به نشانه های غیر کلامی دیگران باشد. همچنین ما تمایل داریم فرض کنیم اگر فردی در یک موقعیت راستگوست، در موقعیت های دیگر هم راستگو خواهد بود.

یافته های پیکت، گاردنر و نولس(۲۰۰۴) نشان می دهد که دقت ما در رمزگشایی نشانه های غیر کلامی به تمایل ما به پذیرفته شدن توسط دیگران ربط دارد. هرچه نیاز به تعلق بالاتر باشد، تشخیص نشانه های غیر کلامی بهتر خواهد بود. چهارنکته در درک غرینه های غیر کلامی به ما کمک می کند.

۱) خورد بیان گرها که چند دهم ثانیه طول می کشد و به واکنش هایی گفته می شود که بلافاصله بعد از یک رویداد هیجان بر انگیز در چهره ظاهر می شود.

۲) تضاد بین کانال ها، یعنی ناهمخوانی بین حالت چهره و کلام.

۳) تماس چشمی، افراد دروغ گو از تماس چشمی اجتناب می کنند یا بیش از حد زل می زنند، خیلی پلک می زنند و مردمک چشمشان گشاد تر است.

۴) حالت های چهره ای مبالغه آمیز که افراد دروغ گو گاهی زیاد از حد لبخند می زنند یا بیشتر از آنچه که لازم است در صورتشان اندوه نشان می دهند. وقتی افراد دروغ می گویند، تن صدای آنها خیلی بالا می رود و اغلب خیلی طول می کشد تا حرف خود را شروع کنند و جنبه های سبک زبانی می تواند فریب آنها را آشکار کند. همچنین ممکن است افراد هنگام دروغ گفتن، واژه هایی کاملا متضاد با زمانی که راست می گویند به کار ببرند. آنها چون ممکن است احساس گناه کنند، شاید کلماتی که منعکس کننده هیجانات منفی است را بیشتر به کار ببرند و بیشتر از واژه هایی که به اعمال ساده ربط دارد استفاده می کنند و از واژه های پیچیده تر کمتر استفاده می کنند. تحقیقات نیومن و همکاران (۲۰۰۳) این موضوع را تایید می کند که پیام های فریب آمیز در مقایسه با پیام های راست گویانه، ضمیر اول شخص کمتری داشت و تعداد بیشتری واژه های منعکس کننده هیجانات منفی داشت. همچنین تعداد کمتری واژه پیچیده مشاهده شد.

اسناد: درک علل رفتار دیگران

ما فقط به دنبال این نیستیم که دیگران چگونه رفتار می کنند، بلکه دنبال چرایی رفتار نیز هستیم، زیرا به ما کمک می کند تا رفتار آنها را پیش بینی کنیم. این فرایند به اسناد معروف است. اسناد به تلاش های ما برای درک علل زیربنایی رفتار دیگران و حتی خود ما اطلاق می شود. در این زمینه دو دیدگاه کلاسیک وجود دارد.

از اعمال به گرایش ها

نخستین نظریه از این نظریه های کلاسیک، نظریه استنباط متناظر جونز و دیویس(۱۹۶۵) است که می پرسد ما چگونه اطلاعات مربوط به رفتار دیگران را به عنوان مبنایی برای استنباط اینکه آنها دارای صفات مختلفی هستند؛ به کار می بریم. این نظریه متوجه این مطلب است که ما چگونه بر مبنای اعمال آشکار دیگران نتیجه می گیریم که آنها دارای صفات یا گرایش های خاصی هستند که احتمالا در طول زمان نسبتا ثابت می مانند.

اغلب افراد به شیوه های معینی عمل می کنند، نه به این خاطر که آنگونه عمل کردن بازتاب ترجیحات یا صفات آنهاست، بلکه به این خاطر که عوامل بیرونی به آنها امکان انتخاب محدودی را می دهد.

ما چگونه با این پیچیدگی ها کنار می آییم؟ طبق نظر جونز و دیویس با متمرکز کردن توجه خود بر اعمالی که بیشتر آگاهی دهنده هستند، از عهده این تکلیف بر می آییم. ابتدا ما تنها رفتاری را مورد توجه قرار می دهیم که آزادانه انتخاب شده است و دوم به اعمالی که دارای اثرات غیر معمول مثل اینکه ناشی از یک عامل خاص باشند، توجه می کنیم. و بالاخره جونز و دیویس معتقدند که ما توجه بیشتری را معطوف به اعمالی از دیگران می کنیم که از لحاظ مطلوبیت اجتماعی، در سطح پایینی باشند. طبق نظریه آنها، احتمال بیشتری دارد که نتیجه بگیریم رفتار دیگران، منعکس کننده صفات ثابت آنهاست، یعنی از اعمال دیگران، به استنباط متناظر درباره آنها برسیم. وقتی رفتار آزادانه انتخاب شده باشد، اثرات غیر معمول و متمایزی ارائه دهد و از لحاظ مطلوبیت اجتماعی پایین باشد.

نظریه کلی درباره اسنادهای علی: چگونه ما به پرسش چرا پاسخ می دهیم

تکلیف اسنادی اصلی ای که ما در بیشتر اوقات با آن روبرو هستیم این است که ما می خواهیم بدانیم، چرا افراد اینگونه عمل کرده اند یا چرا چنین اتفاقی افتاده است. آیا رفتار دیگران ناشی از علل درونی است یا بیرونی یا ترکیبی از هر دو؟ نظریه کلی به این سوال پاسخ می دهد. به عقیده وی، ما روی سه نوع اطلاعات متمرکز می شویم.

نخست هم رایی(آیا فرد مورد نظر به محرک مانند دیگران پاسخ داده است) را در نظر می گیریم. دوم ثبات، یعنی آیا در همه موقعیت ها به این محرک اینگونه پاسخ می دهد و سوم متمایز بودن، یعنی فرد به محرک های مختلف اینگونه پاسخ می دهد، را در نظر می گیریم.

طبق نظر کلی، ما بیشتر زمانی رفتار دیگران را به علل درونی اسناد می دهیم که هم رایی و تمایز پایین و ثبات بالاست. و بالعکس زمانی بیشترین اسناد را به علل بیرونی می دهیم که هم رایی، ثبات و تمایز، هر سه بالا باشد. زمانی که هم رایی پایین و ثبات و تمایز بالا باشد، اسناد ترکیبی از عوامل بیرونی و درونی است.

ابعاد دیگر اسناد علی

ما به دو پرسش توجه داریم: ۱) آیا عوامل علی تاثیر گذار بر رفتارها در طول زمان پایدارند یا تغییر می کنند، ۲) آیا این عوامل قابل کنترل هستند؟ نکته ایجاست، این ابعاد مستقل از بعد درونی و بیرونی هستند، مثلا بعضی از علل درونی رفتار مثل صفات شخصیتی و مزاج، در طول زمان پایدارند. برعکس، برخی علل درونی دیگر مثل انگیزه، سلامتی، خستگی و …، می توانند زیاد تغییر کنند. به همین ترتیب برخی از علل درونی مانند خلق، قابل کنترل هستند و برخی دیگر مانند بیماری های مزمن، غیر قابل کنترل هستند. علل بیرونی نیز همین گونه است. بعضی مثل هنجارهای اجتماعی در طول زمان پایدارند و برخی دیگر مانند شانس بد، ناپایدارند.

ما برای پی بردن به علل زیربنایی رفتار افراد، به همه این سه بعد (درونی-بیرونی، پایدار-ناپایدار، قابل کنترل-غیر قابل کنترل)، توجه می کنیم. به علاوه، این ابعاد نتیجه گیری ما را درباره اینکه آیا افراد شخصا مسئول اعمال خود هستند یا نه، را رغم می زنند.

افزودن و کاستن

چگونه ما به علت های بالقوه چندگانه می پردازیم؟ کاستن یعنی، علت احتمالی برای یک رفتار را کم اهمیت تر یا کم احتمال تر تلقی کنیم، به این خاطر که علت احتمالی دیگری نیز برای این عمل وجود دارد. کاستن یک رویداد رایج است که اثری نیرومند بر اسنادهای ما دارد، اما به هیچ وجه همگانی و جهانی نیست، زیرا تنها بعضی از علت های یک رفتار را می توان برای کاستن علت های احتمالی دیگر به کار برد.

افزودن یعنی تمایل به دادن اهمیت اضافی به عاملی که ممکن است وقوع یک رفتار را تسهیل کند. وقتی عاملی که ممکن است رفتاری را بازداری کند، وجود دارد، بازهم رفتار رخ می دهد.

اسناد: برخی منابع اصلی خطا

سوگیری تناظر: بیش براورد کردن نقش علل گرایشی

سوگیری تناظر یعنی، تمایل به اینکه رفتار دیگران را متناظر با گرایش های آنها بدانیم، حتی اگر علت های واضح و روشنی وجود داشته باشد. این سوگیری عمومیت دارد، به طوری که به نام خطای بنیادین اسناد معروف است، زیرا ما تمایل نتیجه بگیریم که دیگران اینگونه رفتار می کنند، چون چنین آدمی هستند، به جای اینکه نتیجه بگیریم آنها تحت تاثیر عوامل بیرونی رفتار کرده اند. این نوع سوگیری، زمانی خیلی قوی است که هم رایی و تمایز پایین باشد و ما تمایل داریم رفتار فرد را در آینده ای دور پیش بینی کنیم، زیرا ما در آینده دور از اصطلاحات انتزاعی استفاده می کنیم، به همین خاطر، به دیگران صفات همگانی و جهانی می دهیم و علل بیرونی رفتار آنها را نادیده می گیریم.

سوال اینجاست، چرا این سو گیری رخ می دهد؟ زیرا ما در هنگام مشاهده رفتار دیگران، بیشتر به اعمال او و زمینه ای که در آن رفتار می کند تمرکز می کنیم، به همین خاطر علل بیرونی رفتار در زمینه محو می شود و علل درونی برجسته می شود. در واقع از دیدگاه ما، شخص مورد مشاهده از نظر برجستگی ادراکی بالاست، در حالی که عوامل موقعیتی برجستگی کمتری دارند. ما با تمرکز روی رفتارهای دیگران، چنین فرض می کنیم که اعمال آنها بازتاب ویژگی های خودشان است. این کار نوعی میان بر زدن ذهنی است که به نقطه آغاز و تنظیم کردن معروف است. بر اساس تحقیقات، بیشتر مردم ابتدا علت رفتارها را درونی ارزیابی می کنند و به مرور تا حدودی عوامل موقعیتی را هم در نظر می گیرند. ما تصور می کنیم که بیشتر خودمان قربانی سوگیری متناظر می شویم تا دیگران، اما اینگونه نیست.

عوامل فرهنگی در خطای بنیادی اسناد

این نوع خطا در فرهنگ هایی که بر آزادی های فردی تاکید دارند(فرهنگ های فردگرا مثل آمریکا و کانادا) بیشتر و قوی تر است تا فرهنگ های جمع گرا(آسیا) که بر عضویت گروهی و وابستگی متقابل تاکید دارند. این امر بازتاب این واقعیت است که در فرهنگ های فرد گرا، یک هنجار درونی بودن(هرکس مسئول عمل خود است) وجود دارد که در جوامع جمع گرا این هنجار ضعیف است.

سوگیری تناظر در اسنادهای مربوط به گروه ها

تحقیقاتی که به وسیله دوسجی و برانسکامب (۲۰۰۳) انجام شد، نشان می دهد که اسنادهای ما درباره چگونگی رفتار گروه ها در معرض سو گیری تناظر قرار دارد. آزمودنی های تحقیق آنها یا یهودی بودند یا آلمانی. پیش بینی محققان این بود که یهودی ها تمایل قوی تری خواهند داشت که قصاوت های آلمانی را به علل درونی نسبت دهند تا خود آلمانی ها و تحقیقات این را تایید کرد.

اثر بازیگر-مشاهده گر: تو خودت افتادی، من هول داده شدم

اثربازیگر-مشاهده گر یعنی، ما رفتار خودمان را به علل بیرونی و رفتار دیگران را به علل درونی اسناد می دهیم. علت رویداد این خطا این است که ما از عوامل بیرونی تاثیر گذار بر رفتارهای خودمان آگاهیم اما در مورد دیگران خیر.

سوگیری خدمت به خود: من خوبم تو خوش شانسی

این سوگیری یعنی دست آوردهای مثبت خود را به علل درونی و دست آوردهای منفی خود را به علل بیرونی نسبت می دهیم که این تمایل را سوگیری خدمت به خود می گویند و بسیار عمومیت دارد. از نظر الگوی شناختی، این نوع سوگیری ناشی از برخی گرایش ها در شیوه ای است که ما اطلاعات اجتماعی را پردازش می کنیم. به طور خاص، ما انتظار موفقیت داریم، به همین خاطر دست آوردهای مورد انتظار خود را به علل درونی اسناد می دهیم.

از نظر الگوی انگیزشی، سوگیری خدمت به خود، از نیاز ما به حفظ و افزایش عزت نفس و تمایل به خوب به چشم آمدن بر می خیزد و شواهد پژوهشی هم دیدگاه انگیزشی را تایید می کند. این نوع سوگیری منجر به این می شود که اشخاصی که با دیگران روی یک تکلیف مشترک کار می کنند، این تصور را پیدا می کنند این آنها بودند که بیشترین سهم را در تکلیف انجام دادند. این نوع سوگیری در فرهنگ های آسیایی که بر عملکرد گروهی تاکید بیشتری دارد، ضعیف تر از فرهنگ های غربی است.

کاربردهای نظریه اسناد: بینش ها و مداخله

اسناد و افسردگی

رایج ترین اختلال روانی افسردگی است که معمولا از الگویی به نام خود مغلوب سازی پیروی می کند. افراد افسرده تمایل دارند برخلاف سوگیری خدمت به خود، الگوهای مخالفی را اختیار کنند. آنها دست آوردهای منفی خود را به علل درونی و دست آوردهای مثبت خود را به علل بیرونی مثل شانس نسبت می دهند. درمان افسردگی بر تغییر دادن این اسنادها متمرکز است.

اسناد در محیط کار: درک واکنش ها نسبت به مزاحمت جنسی

گروه های اجتماعی مختلف، مزاحمت جنسی را به نحو متفاوتی درک می کنند. مثلا مردان، اعمال مختلف را کمتر جز مزاحمت جنسی حساب می کنند تا زنان، یا مثلا ممکن است اظهار نظر درباره لباس یک زن را نوعی تحسین غیر زننده بدانند، در حالی که زنان ممکن است آن را یک مزاحمت جنسی بدانند. این تفاوت نشان می دهد که اسناد، نقشی کلیدی در ادراک مزاحمت جنسی بازی می کند.

در پژوهش اسمیرلز(۲۰۰۴)، دانشجویان زن و مرد، توضیحی درباره یک کارفرما خواندند که یکی از کارمندان خود را تهدید کرده بود که اگر با او رابطه نداشته باشد، اخراج خواهد شد. نتایج پژوهش نشان داد، آزمودنی های مرد، کارمند را بیشتر و کارفرما را کمتر مسئول این قضیه می دانند تا آزمودنی های زن. این به دلیل نظریه اسناد دفاعی است.

اسناد دفاعی وقتی روی می دهد که ما متوجه می شویم شبیه کسی هستیم که یک بازده منفی را تجربه کرده است، مانند قربانی یک مزاجمت جنسی. این توجه باعث پریشانی می شود، چون شبیه آن قربانی هستیم. برای کاهش این حس منفی، ما تقصیر را به علل بیرونی (فرد مزاحم)، اسناد می دهیم و قربانی را خیلی کم مقصر می دانیم. زنان شباهت بیشتری بین خود و قربانی مزاحمت جنسی می بینند، بنابراین برای این دسته رویدادها، قربانی را کمتر مقصر تلقی می کنند.

در بخش دوم پژوهش، آزمودنی ها این توضیح را درباره قربانی مزاحمت جنسی خواندند: تسلیم(تن دادن به خواسته کارفرما) یا مقاومت(تهدید به گزارش عمل کارفرما) و گروه گواه اطلاعاتی درباره واکنش قربانی دریافت نکرد. بنابر نظریه اسناد، قربانی ای که تسلیم می شود، بیشتر از قربانی ای که مقاومت کرده، مسئول شناخته شد، زیرا روشن شد که قربانی می توانسته مقاومت کند و این عدم مقاومت به عوامل درونی مثل فقدان اراده، اسناد داده شد.

شکل گیری برداشت و مدیریت برداشت: چگونه اطلاعات اجتماعی را یکپارچه می کنیم

ایجاد برداشت اولیه خوب در دیگران، برای همه افراد مهم است، زیرا اثراتی نیرومند و با دوام بر ادراک های دیگران از ما اعمال می کند.

یک کلاسیک واقعی در روان شناسی اجتماعی: تحقیقات اش درباره صفات مرکزی و پیرامونی

بعضی از جنبه های ادراک اجتماعی از جمله اسناد، مستلزم مقدار زیادی کار ذهنی سخت است، زیرا همیشه آسان نیست که از روی رفتار دیگران، به انگیزه های آنها پی ببریم. اما به نظر می رسد شکل گیری برداشت های اولیه، نسبتا بدون تلاش صورت می گیرند، همان طور که سالومون اش(۱۹۴۶) گفته است: ما به یک شخص نگاه می کنیم و بلافاصله یک برداشت معین از منش و ویژگی های او در ما شکل می گیرد.

اصل اساسی در روان شناسی گشتالت: کل اغلب چیزی بیش از حاصل جمع اجزای آن است، یعنی آنچه ما ادراک می کنیم، بیش از حاصل جمع ادراک های انفرادی ماست. اش، این مفروضه ها را برای درک شکل گیری برداشت استفاده کرد و گفت: ما برداشت های خود از دیگران را صرفا با به هم اضافه کردن صفاتی که در آنها می بینیم شکل نمی دهیم، بلکه ما این صفت ها را در ارتباط با یکدیگر درک می کنیم، به طوری که صفات وجود فردی خود را از دست داده و به صورت جزئی از یک کل یکپارچه و پویا در می آیند. وی به آزمودنی ها خود فهرستی از صفات داد و از آنها خواست برداشت خود را از شخصی که این صفات را دارد، با علامت زدن کنار آن صفات مشخص کند.

این دو فهرست فقط از لحاظ دو صفت گرم و سرد با هم فرق داشتند. افرادی که فهرست حاوی صفت گرم را خواندند بیشتر آن فرد را دست و دلباز، شاد، محبوب و … می دیدند. اش نتیجه گرفت واژه های گرم و سرد توصیف کننده صفات مرکزی یعنی صفاتی هستند که برداشت کلی از آن فرد غریبه را قویا شکل می دادند. اش این دو واژه را با واژه های مودب و رک جابجا کرد و نتیجه گرفت این دو واژه صفات کلی درباره آن فرد را تحت تاثیر قرار نداد. اش به این نتیجه رسید که شکل گیری برداشت ها درباره دیگران، شامل چیزی بیش از ترکیب صفات به تنهایی است. به گفته او، تلاش می شود که برداشتی از کل یک شخص شکل داده شود.

نظریه های تلویحی شخصیت: طرحواره هایی برداشت اولیه را شکل می دهند

باورهایی درباره اینکه چه صفاتی باهم می آیند را نظریه های تلویحی شخصیت می گویند که می توان آن را نوع خاصی از طرحواره دانست. این نظریه حاکی از آن است که وقتی افراد بعضی صفات را دارا باشند، این احتمال که صفات دیگری را نیز دارا باشند، وجود دارد. به عنوان مثال، در بسیاری از جوامع فرض این است که هرچه زیباست، خوب هم هست. در بعضی فرهنگ ها، طرحواره ای برای داش مشدی(مرد جوان اهل ورزش و شوخی که می تواند خشن هم باشد)، وجود دارد. در این فرهنگ وقتی کسی را واجد یکی از این صفات می دانند، صاحب صفات دیگر هم فرض می کنند.

هررا و همکاران(۲۰۰۳) از آزمودنی های تحقیق خود خواستند تا فرزندان اول، وسط، آخر، تک فرزند و خودشان را روی ابعاد صفتی مختلف مثل خوشایند، ناخوشایند، جسور، ترسو و …درچه بندی کنند. نتایج حاکی از تفاوت های روشنی از انتظارات مربوط به هر صفت بود. از این فراتر، آزمودنی های تحقیق انتظار داشتند که فرزندان اول بیشتر در مشاغل رده بالا از قبیل حسابداری، خلبانی، معماری، و … کار کنند.

بسیاری از پژوهش های دیگر نشان داده که باورهای ما درباره ردیف تولد می تواند به عنوان یک نوع نظریه مهم تلویحی شخصیت تلقی شود، زیرا ما قویا باور داریم جای یک فرد در ترتیب تولد، در خانواده خود به صفات زیادی ربط دارد. علاوه بر این ما باور داریم که بسیاری از صفات باهم تغییر می کنند مانند سوگیری تناظر. در مجموع، برداشت های ما از دیگران اغلب به وسیله باورهای ما درباره اینکه چه صفات یا ویژگی هایی باهم می آیند، قویا شکل داده می شوند.

شکل گیری برداشت: یک دیدگاه شناختی

بررسی شکل گیری برداشت بر حسب فرایندهای شناختی پایه انجام می گیرد. وقتی ما برای اولین بار با کسی برخورد می کنیم، به همه اطلاعات درباره وی توجه نمی کنیم، بلکه فقط به اطلاعاتی تمرکز می کنیم که برای ما مفید و مهم است. البته اولین برداشت ما از دیگران تا حدی بستگی به خصوصیات خودمان خواهد داشت. ما به وسیله دو احتمال، اطلاعات گوناگون درباره افراد را ترکیب می کنیم.

۱) با اضافه کردن قطعات جداگانه اطلاعات درباره دیگران، برداشت های یکپارچه ای از آنان پیدا می کنیم. ۲) ممکن است با میانگین گیری از اطلاعات موجود، به گونه ای برداشت خود را شکل بدهیم. بر اساس تحقیقات، میانگین گیری احتمال بیشتری به خود اختصاص می دهد. یافته های پژوهش ها نشان می دهد، اگر به آزمودنی ها اطلاعاتی درباره یک فرد داده می شد که دو صفت بسیار مطلوب دارد مثل راستگو و منطقی، آنها برداشت مطلوب تری از آن فرد دارند تا وقتی اطلاعاتی به آنها داده می شود که فرد دارای دو صفت بسیار مطلوب و دو صفت دارای مطلوبیت متوسط مانند راستگو، منطقی و مجاب کننده است.

در تحقیقات اگر آزمودنی ها اطلاعات را با استفاده از میانگین گیری ترکیب کنند، استدلال اول را بیشتر خواهند پسندید، زیرا میانگین دو صفت بسیار مطلوب بیشتر از میانگین دو صفت بسیار مطلوب و دو صفت دارای مطلوبیت متوسط خواهد بود. این نشان می دهد ما برداشت های خود از دیگران را بر اساس نوع نسبتا ساده ای از جبر شناختی شکل می دهیم.

وجوه دیگر شکل گیری برداشت: ماهیت برداشت های نخستین و انگیزه های ما برای شکل دادن آنها

برداشت های ما از دیگران دارای دو مولفه اصلی است. مثال های عینی از رفتارهایی که آنها انجام داده اند که همخوان است با یک صفت خاص(نمونه های این صفت) و خلاصه های ذهنی ای که از مشاهدات مکرر رفتارهای دیگران انتزاع می شود(انتزاع ها).

بعضی از الگوهای شکل گیری برداشت، بر نقش نمونه های رفتاری تاکید می ورزند، یعنی وقتی ما قضاوت هایی درباره دیگران انجام می دهیم، مثال هایی از رفتار آنها را به یاد می آوریم و داوری های خود را بر این مثال ها مبتنی می سازیم. برعکس الگوهای دیگر، بر نقش انتزاع ها(داوری های مقوله ای) تاکید می ورزند. چنین دیدگاه هایی بر این باورند که وقتی ما درباره دیگران داوری می کنیم، صرفا انتزاع های از پیش شکل گرفته خود را به یاد می آوریم و سپس آنها را به عنوان منبعی برای تصمیم گیری های خود استفاده می کنیم. چشم انداز شناختی، نفوذ انگیزه های ما را بر نوع برداشت و فرایند تشکیل برداشت نشان می دهد. ما برداشت های خود را به ساده ترین راه شکل می دهیم، با قرار دادن افراد در مقوله های اجتماعی که از قبل می شناسیم، مثل او یک مهندس است. بعد برداشت های خودمان را حداقل تا اندازه ای بر آنچه که از این گروه های اجتماعی می دانیم، مبتنی می سازیم. اگر انگیزه ما این باشد که برداشت درست تری داشته باشیم، ممکن است با افرادی که مواجه می شویم، بیشتر روی صفات مثبتشان تمرکز کنیم.

مدیریت برداشت: هنر ظریف خوب به نظر آمدن

تمایل به ایجاد برداشت مطلوب از خود در دیگران، تمایل نیرومندی است. بنابراین بیشتر ما در برابر دیگران سعی می کنیم خوب به نظر بیایم که به این کار در روان شناسی اجتماعی، مدیریت برداشت(خود نمایان سازی) می گویند. رابطه بین مدیریت برداشت و به دست آوردن مزایای مهم، رابطه مثبتی است.

راهکاری های مدیریت برداشت و توفیق نسبی آنها

بیشتر این فنون در دو مقوله اصلی جا می گیرند، خودافزایی(تلاش برای افزایش جذابیت خود برای دیگران) و دگر افزایی (تلاش برای اینکه شخص آماج به طروق مختلفی احساس خوشایندی داشته باشد). از لحاظ خود افزایی، راهبردهایی مثل تلاش برای بهتر کردن وضعیت ظاهری، تلاش برای ماهر جلوه کردن و … از این دست می باشند. در واقع در خود افزایی شاید فرد حقیقت را تحریف می کند تا جاذبه خود را افزایش دهد. رایج ترین راهکار در دگر افزایی، چالپلوسی است که این راهکار موفقی است، به شرط آنکه افراط نشود. از دیگر راهکارهای دگر افزایی، ابراز علاقه به صورت غیر کلامی، یادآوری نکات مثبت طرف و … می باشد.

راهکارهای مدیریت برداشت در ایجاد احساسات و واکنش های مثبت کاملا موفق است، به شرط آنکه با مهارت انجام شود. وانک (۱۹۹۸) در تایید آنچه اثر لجن مالی(تمایل به شکل دادن برداشت های بسیار منفی) نامیده می شود، شواهد زیادی به دست آورد. منظور این اثر افرادی است که در یک محیط کاری به بالا دستی های خود تملق می گویند اما با زیر دستان خود با تحقیر رفتار می کنند. نتیجه اخلاقی این یافته نشان می دهد اگرچه راهکارهای مدیریت برداشت اغلب موفق هستند، اما گاهی می توانند نتیجه عکس داشته باشند.

مدیریت برداشت: نقش بار شناختی

در بعضی از موقعیت هایی که ما سعی داریم برداشت اولیه خوبی در دیگران ایجاد کنیم، وقایع زیادی در حال رخ دادن است، بنابراین امکان اینکه فقط روی این هدف تمرکز کنیم را نداریم. در نتیجه افراد دچار اضافه بار شناختی می شوند، یعنی سعی می کنند اطلاعاتی بیش از آنچه در توان آنهاست پردازش کنند. زمینه دیگری که در آن چنین اضافه باری می تواند رخ دهد، در قرارهای سریع است. زیان این اثر این است که وقتی ما مشغول پردازش اطلاعات دیگر هستیم، نمی توانیم در خود نمایان سازی خوب عمل کنیم، اما بعضی افراد در موقعیت های اجتماعی، احساس ناراحتی شدیدی دارند، زیرا درباره اینکه دیگران چه تصوری از آنها دارند، احساس نگرانی و اضطراب دارند. در مورد چنین افرادی، ذهن مشغولی بابت پردازش اطلاعات، می تواند حواسشان را پرت کند و آنها خودنمایان سازی را به طور مطلوب انجام دهند.

تحقیقات انجام شده به وسیله پونتاری و شلنکر(۲۰۰۰) نشان می دهد مشغولیت شناختی در توانایی برون گراها برای نمایش خود به عنوان یک درون گرا، اختلال ایجاد می کند، اما برای درون گراها کاملا برعکس بود. این یافته ها نشان داد، مشغول بودن با تکالیف دیگر، مانع از احساس اضطراب درون گراها از ضعیف عمل کردن آنها می شد و برای این افراد حواس پرتی شناختی یک امتیاز محسوب می شد.

شناخت اجتماعی: اندیشیدن درباره جهان واقعی

شناخت اجتماعی یعنی راه هایی که ما اطلاعات مربوط به جهان اجتماعی را تفسیر، تحلیل، ضبط و استفاده می کنیم. به عبارت دیگر، اینکه ما درباره مردم دیگر، روابط خود با آنها و محیط های اجتماعی ای که در آنها زندگی می کنیم، چگونه می اندیشیم. این اندیشه همیشه کاملا معقول نیست، برعکس می تواند در معرض تمایلات و تحریف هایی قرار گیرد که منجر به خطاهای جدی شود، از جمله تمایل به چسبیدن به دیدگاه ها و باورهایی که در ما شکل گرفته و آنها را در برابر شواهدی که غلط بودن آن را نشان می دهد، حفظ می کنیم.

عوامل بسیاری در این کار دخیل هستند. یکی از مهم ترین آنها، واقعیتی کلیدی را درباره شناخت اجتماعی نشان می دهد: اندیشیدن درباره جهان اجتماعی اغلب کاری سنگین است، بنابراین ما از آن اجتناب می کنیم یا می کوشیم تا آنجا که ممکن است آن را به حداقل کاهش دهیم. وقتی باورهایی در ما شکل گرفت، برای تغییر آنها باید تلاش زیاد کنیم که معمولا انجام نمی دهیم. ما اغلب اطلاعات اجتماعی را به شیوه ای ظاهرا خودکار پردازش می کنیم، تا حدودی به این خاطر که تصور غالبی خاصی داریم.

مشاهدات نشان دهنده این واقعیت است که بین شناخت و عواطف، پیوندهای مهمی وجود دارد. حال به بررسی برخی از اصول پایه ای اندیشه اجتماعی می پردازیم.

۱) یکی از مولفه های بنیادین اندیشه اجتماعی، بررسی طرحواره هاست. این طرحواره ها چهارچوب های ذهنی ای هستند که به ما امکان می دهند تا مقادیر زیادی از اطلاعات را به شیوه ای کارآمد، سامان دهی کنیم.

۲) گمانه زنی، یعنی قواعد سرانگشتی ساده ای که اغلب به کار می بریم تا تصمیم های سریع بگیریم یا استنتاج های سریع با حداقل کوشش، انجام دهیم. پس از بررسی گمانه زنی، ما به این نکته مهم بر می گردیم که اندیشه اجتماعی به شیوه ای خودکار صورت می گیرد، یعنی به شیوه ای سریع و نسبتا بدون کوشش، هویدا می شود. سرانجام ما روی تاثیر و تاثر پیچیده بین عاطفه و جنبه های مختلف شناخت اجتماعی، تاکید خواهیم کرد.

طرحواره ها: چهارچوب های ذهنی برای سازمان دهی و کاربرد اطلاعات اجتماعی

شما چهارچوب هایی را برای مردم، مشاغل، نقش های اجتماعی، گروه های اجتماعی خاصی و بسیاری از وجوه دیگر جهان اجتماعی، نیز دارید. در هر موردی تجربه به شما امکان می دهد، تا چهارچوب ذهنی ای بسازید که به شما اجازه می دهد، تا دانش و مفروضات خود را درباره هریک از این موضوع ها یا زمینه ها یعنی موقعیت ها، مردم یا گروه های اجتماعی، سازمان بدهید.

روان شناسان اجتماعی این چهارچوب ها را طرحواره می نامند و آنها را به صورت ساختارهای ذهنی ای که به ما در سازمان دهی اطلاعات اجتماعی و پردازش این اطلاعات هدایت می کنند، تعریف می کنند. طرحواره ها اثراتی نیرومند بر چندین جنبه از شناخت اجتماعی دارند.

اثر طرحواره ها بر شناخت اجتماعی: توجه، رمزگردانی و بازیابی

طرحواره ها به وسیله توجه، رمزگردانی و بازیابی، بر اندیشه اجتماعی اثر می گذارد. توجه، به اینکه ما چه اطلاعاتی را مد نظر قرار می دهیم اطلاق می شود. رمزگردانی به فرایندهایی اطلاق می شود که از طریق آنها اطلاعاتی که به آنها توجه کرده ایم، در حافظه ذخیره می شوند. بازیابی، به فرایندی گفته می شود که از طریق آن، اطلاعات ذخیره شده را از حافظه فرا می خوانیم.

در مورد توجه، طرحواره ها اغلب مانند فیلتر عمل می کنند، یعنی اطلاعاتی را که با طرحواره همخوان هستند، بیشتر مورد توجه قرار می گیرند و اطلاعاتی که با طرحواره های ما نمی خوانند، فقط اگر خیلی پر رنگ باشند، ما به آنها توجه می کنیم.

در رمزگردانی، ما به اطلاعاتی توجه می کنیم که به احتمال بیشتری، در حافظه دراز مدت می مانند. اطلاعاتی که با طرحواره های ما همخوان هستند، مجددا رمزگردانی می شوند، ولی اطلاعاتی که با طرحواره ما ناهمخوان هستند، ممکن است در ناحیه خاصی از حافظه با خوردن یک برچسب ویژه(مثلا تصادفی بودن)، رمزگردانی شوند.

در بازیابی از حافظه، اطلاعاتی که با طرحواره ما همخوان است، سریع تر به یاد ما می آید، اما این وضعیت می تواند ناشی از تفاوت هایی در حافظه یا ناشی از تمایلات پاسخی ساده باشد. اطلاعات ناهمخوان با طرحواره ها، ممکن است با همان قوت اطلاعات همخوان با طرحواره و حتی قوی تر از آن، در حافظه وجود داشته باشند، اما افراد بیشتر تمایل دارند اطلاعاتی را گزارش کنند که با طرحواره های آنها همخوان است.

اثرات طرحواره ها بر شناخت اجتماعی عمیقا تحت تاثیر چندین عامل دیگر است، به عنوان مثال چنین اثراتی وقتی نیرومند است که خود طرحواره ها نیرومند و خوب شکل گرفته باشند. طرحواره وقتی نیرومندتر است که بار شناختی، یعنی مقدار تلاش ذهنی ای که در یک زمان مفروض به خرج می دهیم، بالاتر باشد. به عبارت دیگر وقتی سعی داریم در یک زمان به مقدار زیادی اطلاعات رسیدگی کنیم، به طرحواره های خودمان متوسل می شویم، زیرا آنها به ما امکان می دهند این اطلاعات را با صرف زمان کمتری پردازش کنیم، هرچند طرحواره ها مبتنی بر تجربه های گذشته ما هستند.

طرحواره ها هم سودمند هستند، و هم زیان هایی دارند. آنها می توانند در فهم ما از جهان اجتماعی تحریف ایجاد کنند. طرحواره ها در ایجاد پیش داوری نقش مهمی ایفا می کنند و یکی از اجزای اصلی تصورات غالبی ذهنی درباره گروه های اجتماعی خاص را شکل می دهند. وقتی ما با اطلاعاتی ناهمخوان با طرحواره مواجه می شویم، طرحواره را تغییر نمی دهیم، بلکه ممکن است آن موضوع را در یک مقوله یا زیر طبقه خاص که طرحواره ما آن را تایید نمی کند، قرار دهیم.

طرحواره ها می توانند گاهی خودکام بخش باشند، یعنی اتفاقات را جوری پیش می برند که خود تقویت شوند که به آن پیش گویی خودکام بخش یا ماهیت خود تایید کنندگی طرحواره می گویند.

ماهیت خودکام بخش طرحواره ها: کی و چرا باورها واقعیت را شکل می دهند؟

رابرت روزنتال و لنور یاکوبسون(۱۹۶۸) شواهدی کلاسیک در تایید اثر خودکامبخشی طرحواره، در جریان ناآرامی های دهه های ۱۹۶۰ فراهم کردند. آنها به معلمان دانش آموزان گفتند که بعضی از دانش آموزان نمره خیلی بالایی به دست آوردند و از نظر تحصیلی خواهند درخشید، اما واقعا این طور نبود. روزنتال و یاکوبسون ۸ ماه بعد به آن مدرسه برگشتند و هر دو گروه از شاگردان را مجددا تحت آزمون هوش قرار دادند. شاگردانی که به معلمان خود با هوش بالا معرفی شده بودند، به طور معنی داری ضریب هوشی بالاتری کسب کرده بودند تا شاگردان گروه گواه. در واقع باورهای معلمان درباره دانش آموزان به شیوه ای خودکامبخش عمل کرده بود، یعنی دانش آموزانی که معلمان آنها را درخشان می دانستند، واقعا به لحاظ تحصیلی درخشیده بودند.

محققان یافتند که انتظارات سطح پایین معلمان برای موفقیت دانش آموزان گروه های اقلیت یا دختران، اعتماد به نفس آنها را ضعیف می کند و عملا به عملکرد ضعیف آنها کمک می کند. اثرات خودتایید کنندگی طرحواره ها، از تلاش عمدی فرد برای تایید این چهارچوب ذهنی، ناشی نمی شود، بلکه برعکس، حتی هنگامی که افراد می کوشند به انتظارات خود اجازه ندهند که رفتار آنها را شکل دهد، می تواند صورت گیرد.

طرحواره ها مانند شمشیری دو لبه هستند. از طرفی به جهان اجتماعی اطراف ما معنی می بخشند، و از طرف دیگر می توانند ما را در درک جهان با شیوه هایی که شاید درست نباشد، گیر بیاندازند.

گمانه زنی و پردازش خودکار: چگونه در شناخت اجتماعی، تلاش خود را کاهش می دهیم

در هر زمان مفروض، ما تنها قادر به ضبط و ربط مقدار معینی از اطلاعات هستیم. اطلاعات اضافه بر این سطح؛ ما را در وضعیت اضافه بار اطلاعات قرار می دهد، یعنی وقتی تقاضا از نظام شناختی ما بیش از ظرفیت آن است. ظرفیت پردازش ما، می تواند به وسیله سطوح بالایی از فشار روانی، یا تقاضاهای دیگر تحلیل برود. برای برآمدن از عهده چنین وضعیت هایی، ما راهبردهای مختلفی را به کار می بندیم.

برای موفقیت این راهبردها دو شرط وجود دارد. ۱) آنها باید راهی ساده و سریع برای پرداختن به مقدار زیادی از اطلاعات فراهم کنند. ۲) آنها باید به درد بخورند، یعنی باید به طور معقولی بیشتر وقت ها درست عمل کنند. راه های میان بر بسیاری برای کاهش دادن تلاش ذهنی وجود دارد، اما از میان همه اینها، شاید مفید تر از همه، راهبرد گمانه زنی(قواعد ساده ای برای گرفتن تصمیم های پیچیده یا استنباط به شیوه ای سریع و کارآمد) باشد. وسیله ای دیگر، برای پرداختن به این واقعیت که جهان پیچیده و ظرفیت پردازش اطلاعات ما محدود است، این است که فعالیت های بسیاری از جمله بعضی وجوه اندیشه و رفتار اجتماعی را روی حالت پردازش خودکار قرار دهیم.

نماینده بودن: داوری بر مبنای شباهت

گمانه زنی نماینده بودن یعنی، هرچه یک شخص شباهت بیشتری به گروه خاصی داشته باشد، احتمال بیشتری دارد که متعلق به آن گروه باشد. گاهی اوقات قضاوت های مبتنی بر نماینده بودن غلط است چون تصمیم گیری ها و داوری هایی که بر مبنای این قاعده صورت می گیرند، گرایش به این دارند که نرخ پاپه(فراوانی ای را که یک رویداد یا الگو در کل یک جمعیت دارد) مورد غفلت قرار دهند. بخاطر تمایل قوی ما به استفاده از این نوع گمانه زنی، دوست داریم این اطلاعات نرخ پایه را نادیده بگیریم و در عوض داوری های خود را مد نظر قرار دهیم.

دسترسی پذیری: اگر می توان به آن بیاندیشم پس باید موضوع مهمی باشد

گمانه زنی دسترسی پذیری یعنی، اعتقاد به این که هرچه اطلاعات راحت تر به ذهن برسد، اثر آن بر داوری های بعدی بیشتر است. یعنی اگر ما اطلاعاتی را آسان به خاطر بیاوریم، آن اطلاعات مهم بوده و باید بر داوری ها اثر داشته باشد، اما متکی بودن به این عقیده می تواند در قضاوت های اجتماعی باعث خطا شود. مثل یادآوری سقوط هواپیما. مقدار اطلاعاتی که می توانیم به ذهن بیاوریم، مهم است. هرقدر این اطلاعات بیشتر باشد، اثر آن بر داوری ما بیشتر خواهد بود.

عامل آسانی مهم تر است یا مقدار اطلاعات؟ اگر داوری ما شامل هیجانات یا احساسات باشد، گرایش به آسانی خواهیم داشت، اگر داوری ما شامل واقعیت ها یا اطلاعات باشد، تمایل به مقدار داریم.

راه اندازی: بعضی اثرات دسترسی پذیری فزاینده

گمانه زنی دسترسی پذیری در بسیاری از وجوه اندیشه از قبیل تصور غالبی، نقش دارد. به علاوه این نوع گمانه زنی به یک فرایند مهم دیگر به نام راه اندازی، ربط دارد. راه اندازی یعنی دسترسی پذیری فزاینده حاصل از قرار گرفتن در معرض محرک ها یا رویدادهای خاص، برای مثال در جریان سال اول دانشکده پزشکی، بسیاری از دانشجویان نگران می شوند که خودشان یا دیگران دچار بیماری های شدید هستند. بنابراین، راه اندازی یک وجه مهم اندیشه اجتماعی را شکل می دهد، در واقع یافته های پژوهش نشان می دهند که راه اندازی ممکن است حتی زمانی که شخص از وجود محرک راه انداز آگاه نیست، رخ دهد، پدیده ای که به آن، راه اندازی خودکار گفته می شود. رویدادهای بیرونی یا حتی اندیشه های خود، می توانند دسترسی پذیری انواع خاصی از اطلاعات را افزایش دهند.

نقطه آغاز و تنظیم کردن: جایی که از آن شروع می کنید تفاوت ایجاد می کند

نقطه آغاز و تنظیم کردن، یک گمانه زنی شامل تمایل به کاربرد یک عدد یا مقدار به عنوان نقطه آغاز است که بعدا تنظیم هایی روی آن انجام می دهیم. نقطه آغاز و تنظیم کردن را نه فقط می توان در موقعیت هایی که شامل پول یا ارقام دیگر است دید، بلکه در بسیاری از موقعیت های دیگر هم دیده می شود. به عنوان مثال، ما اغلب به تجربه های شخصی خود اجازه می دهیم تا نقطه آغازی برای دیدگاه هایمان باشد؛ حتی اگر بدانیم دیدگاه هایمان به نوعی منحصر به فرد یا غیر معمول هستند.

فرض کنید برای اولین بار از پاریس دیدن می کنید و می بینید خیابان ها مملو از زباله است و مترو کار نمی کند. نتیجه گیری شما این است که پاریس استحقاق این همه شهرت و زیبایی را ندارد. شما ممکن است همچنان این عقیده را حفظ کنید، حتی اگر بعدا بفهمید در زمان شدید ترین اعتصاب ها وارد پاریس شده اید. اما با وجود اینکه متوجه می شوید تجربه شما غیر معمول بوده، با اندکی تغییر همچنان آن را حفظ می کنید و مجددا به پاریس بر نمی گردید.

گمانه زنی ها راهنمایی برای شناخت اجتماعی هستند، همانگونه که خطوط راهنمای ما در هر جنبه دیگر زندگی هستند. زندگی روزمره اطلاعات زیادی دارد و ما باید کارآمد از پس آن برآییم. گمانه زنی ها یکی از ابزارهای حل این مشکل اند، در واقع گمانه زنی ها نماینده فقط یک جنبه از تمایلی کلی تر هستند: پردازش خودکار یا شیوه های خودکار اندیشه که یعنی پردازش اطلاعات اجتماعی، که ناهشیار، غیر عمدی و نسبتا بدون تلاش هستند.

پردازش خودکار زمانی صورت می گیرد که ما با یک تکلیف یا یک نوع اطلاعات، تجربه فراوانی داشته ایم و به مرحله ای می رسیم که می توانیم بدون تفکر هشیارانه، و گاهی بدون آنکه حتی قصد چنین کاری داشته باشیم، آن تکلیف را انجام داده یا آن اطلاعات را پردازش کنیم.

وقتی که طرحواره مربوط به یک گروه اجتماعی به خوبی در ذهن ما شکل گرفت، می توانیم درباره اعضای آن گروه به سرعت فکر کنیم. مثلا فرض کنیم که همه پزشکان گرفتارند و وقت کمی دارند. اما این مزایای کارآمد و آسان، همیشه با هزینه هایی در صحت و درستی همراه است. مثلا شواهد زیادی در دست است که نشان می دهد یک نوع از طرحواره ها، یعنی تصوری قالبی می تواند به شیوه ای خودکار به وسیله خصوصیات جسمی مربوط به گروه موضوع آن تصور قالبی فعال شود. از این رو پوست تیره رنگ ممکن است به طور خودکار یک تصور قالبی منفی را درباره سیاه پوستان بر انگیزد، حتی اگر فرد مورد نظر هیچ قصدی نداشته باشد. نگرش ها ممکن است به طور خودکار به وسیله حضور یک نگرش برانگیخته شوند. این گونه پذیرش خودکار اطلاعات اجتماعی می تواند منجر به خطاهای جدی شود. وقتی طرحواره ها فعال شدند، ممکن است اثراتی خودکار بر رفتار اعمال کنند، به عبارت دیگر، مردم اغلب به شیوه ای عمل می کنند که با این طرحواره ها فعال است.

برق، چن و باروز(۱۹۹۶) از طریق راه اندازی طرحواره مربوط به صفت گستاخ بودن، و یا طرحواره مربوط به صفت مودب بودن، پژوهشی انجام دادند. آنها این کار را با استفاده از جملات بهم ریخته ای که آزمودنی ها می بایست آنها را مرتبط کنند، انجام دادند. آنها پیش بینی کرده بودند که اشخاصی که صفت گستاخی برای آنها راه اندازی شده بود، بیشتر احتمال داشت صحبت محققین را قطع کنند تا کسانی که صفت مودب بودن را داشتند. طرحواره ها و دیگر ساختارهای ذهنی ای که از راه تجربه کسب کرده ایم، می توانند رفتارها و اعمال آشکار ما را به شیوه ای تحت تاثیر قرار دهند که آگاهی کاملی نسبت به آنها نداشته و در بعضی موارد آرزوی تغییر آنها را داشته باشیم.

پردازش کنترل شده در برابر پردازش خودکار در ارزش یابی جهان اجتماعی

یکی از ابعاد بنیادی واکنش های ما به جهان اجتماعی، ارزشیابی است، یعنی تا چه میزان رویدادها، افراد، یا موقعیت ها را خوب یا بد می بینیم. ما اغلب چنین ارزشیابی هایی را به شیوه ای خودکار، یعنی بدون تفکر هشیارانه یا آگاهانه انجام می دهیم. ما ممکن است برای ارزشیابی جنبه های مختلف جهان اجتماعی، دارای دو نظام ارزشیابی باشیم. یکی نظامی که به صورت خودکار عمل می کند و دیگری نظامی که به شیوه ای نظام دار و کنترل شده عمل می کند.

بعضی از بخش های مغز به ویژه بادامه، ممکن است در واکنش های ارزشیابی خودکار، یعنی داوری های ساده به صورت خوب و بد که به سرعت و به شیوه ناهشیار رخ می دهند، تاثیر گذار باشند. برعکس، بخش هایی از پیش پیشانی قشر مخ، به ویژه کورتکس پیش پیشانی میانی و کورتکس پیش پیشانی بطنی جانبی، ممکن است نقشی کلیدی در واکنش های ارزشیابی کنترل شده(ارزشیابی با دقت و هشیاری)، داشته باشند.

منابع بالقوه خطا در شناخت اجتماعی: چرا عقلانیت کامل کمیاب تر از آن است که فکر می کنید

در تلاش برای درک دیگران و معنی دار کردن جهان اجتماعی، ما در معرض گستره وسیعی از تمایلات قرار داریم که در مجموع، می توانند منجر به خطاهای جدی شوند. اگرچه این وجوه اندیشه اجتماعی گاهی اوقات منجر به خطا می شوند، در عین حال کاملا انطباقی و سازگارانه هستند. آنها اغلب به ما کمک می کنند تا بر اطلاعاتی تمرکز کنیم که بیشترین آگاهی دهندگی را دارند و تلاش لازم ما را برای فهم جهان اجتماعی کاهش می دهند.

سوگیری منفی: تمایل به نشان دادن توجه اضافه به اطلاعات منفی

احتمالا اطلاعات منفی در حافظه برجسته تر خواهند ماند. به علاوه، به همین خاطر اطلاعات منفی نفوذ بیشتری بر تمایل شما به ملاقات با شخصی خواهد داشت تا اطلاعات مثبت. این گونه یافته ها حاکی از آنند که ما یک سوگیری منفی نگری، یعنی حساسیت بیشتر به اطلاعات منفی در مقایسه با اطلاعات مثبت، نشان می دهیم. این سوگیری هم در مورد اطلاعات اجتماعی و هم در مورد وجوه دیگران جهان اجتماعی صادق است.

داشتن این تمایل کاملا با معنی است. اطلاعات منفی بازتابی از خصوصیات جهان بیرونی است که ممکن است ایمنی و رفاه مارا تهدید کنند، به همین دلیل اهمیت خاصی دارد که ما نسبت به چنین اطلاعاتی حساس باشیم و در نتیجه بتوانیم به سرعت به آن پاسخ دهیم. این تمایل ظاهرا یک وجه اساسی از اندیشه اجتماعی است و در واقع ممکن است در ساختار و کارکرد مغز ما نهفته باشد.

سوگیری خوشبینانه: تمایل به دیدن جهان از پشت عینک خوش رنگ

سوگیری خوشبینانه به نوعی پیش آمادگی برای انتظار اینکه کارها خوب صورت بگیرند اطلاق می شود. در واقع، بیشتر مردم اعتقاد دارند احتمال وقوع یک تجربه خوب و مثبت برای آنها نسبت به وقایع منفی، بیشتر از دیگران است. به همین ترتیب ما اغلب اعتماد بیشتری به باورها یا قضاوت های خود داریم، اثری که آن را مانع بیش اطمینانی می خوانند.

بیشتر مردم باور دارند که آنها در مقایسه با دیگران، بیشتر احتمال دارد که شغل خوبی پیدا کنند، ازدواج موفقی داشته باشند، و عمر طولانی تری کنند و کمتر احتمال دارد که بازده هایی منفی نظیر اخراج از کار، شدیدا بیمار شدن یا طلاق داشته باشند.

نمای دیگری از این خوش بینی، سفسطه برنامه ریزی است، یعنی تمایل به داشتن این باور که ما می توانیم در یک زمان تعیین شده کاری بیشتر از آنچه واقعا در توان ماست، انجام دهیم. طبق نظر بوهلر، گریفین و راس(۱۹۹۴) وقتی افراد پیش بینی می کنند که انجام کامل یک تکلیف چه مدت طول می کشد، آنها وارد شیوه برنامه ریزی یا روایتی می شوند که در آن، آنها معتقدند بر آینده و اینکه چگونه آن تکلیف را انجام خواهند داد، متمرکز می شوند. این به نوبه خود آنها را از بازنگری در گذشته و به یادآوردن اینکه انجام تکلیف مشابهی در گذشته چه مقدار وقت آنها را گرفته است، باز می دارد. مردم گرایش دارند وقتی پیش بینی می کنند انجام یک تکلیف چقدر طول می کشد، موانع بالقوه مهمی را که بر سر راه انجام تکلیف وجود دارد، نادیده بگیرند و در دام سفسطه برنامه ریزی بیفتند.

عامل دیگری نیز ممکن است نقش مهمی در سفسطه برنامع ریزی داشته باشد: انگیزش برای انجام تکلیف. وقتی افراد پیش بینی می کنند که چه چیزی روی خواهد داد، آنها اغلب حدس می زنند که آنچه پیش خواهد آمد، همان چیزی است که آنها می خواهند پیش بیاید. بنابراین در مواردی که انگیزه قوی برای انجام یک تکلیف دارند، پیش بینی های خوش بینانه زیادی درباره زمان نائل شدن به هدف مزبور انجام می دهند. لذا تخمین های ما در این باره که چه وقت یک تکلیف را به اتمام می رسانیم، در واقع تحت تاثیر امیدها و آرزوهای ما قرار دارد.

گذشته سنگلاخ در برابر آینده طلایی: خوش بینی در عمل!

بیشتر ما با اینکه از گذشته بد خود آگاه هستیم، اما تمایل داریم آینده را طلایی تصور کنیم. کلارک و راس(۲۰۰۳) نشان دادند که این تمایل چنان نیرومند است که حتی وقتی مردم به تازگی رویدادهای منفی گذشته خود را به خاطر می آورند نیز، رخ می دهد. چون اندیشه های ما تحت تسلط اندیشه های مثبت قرار دارند، پیش بینی های بسیار خوش بینانه ای درباره آینده می کنیم و تمایل داریم که آن را واقعا طلایی درک کنیم.

اندیشیدن درباره آینده می تواند اثر مثبت دیگری هم داشته باشد: می تواند خلاقیت را افزایش دهد. وقتی ما درباره آینده دور می اندیشیم، گرایش داریم تا به شکل انتزاعی تر به آن بیاندیشیم تا به صورت ملموس و عینی. این امر به نوبه خود می تواند خلاقیت را افزایش دهد.

آماده شدن برای زیان: استثنایی بر قاعده خوش بینانه

اگرچه ظاهرا خوش بینی قاعده کلی برای بیشتر مردم در بیشتر اوقات است، ولی یک استثنای مهم بر این قاعده وجود دارد. وقتی افراد انتظار دارند بازخورد یا اطلاعاتی را که ممکن است منفی بوده و پیامدهای مهمی برای آنها دارد، دریافت کنند، به نظر می آید که برای زیان آماده می شوند و در این صورت عکس الگوی خوش بینانه را از خود نشان می دهند. در واقع، آنها گرایشی به بدبین بودن را پیدا می کنند و تمایل فزاینده برای انتظار پیامدهای منفی نشان می دهند.

تحقیقات شپرد و همکاران(۲۰۰۰) حاکی از آن است که این مطلب ناشی از تمایل به حاضر بودن(آمادگی) برای وضعیت بد است. مردم وقتی احتمال دریافت خبری را پیش بینی می کنند که اثرات منفی شدید بر آنها خواهد داشت، واقعا برای شرایط بد خود را آماده می کنند و به بدبینی گرایش پیدا می کنند. این گرایش می تواند اثر مهمی بر روابط شخصی دراز مدت نیز داشته باشد.

تفکر خلاف واقع: اثرات توجه به آنچه می توانست بوده باشد

اندیشه ها درباره آنچه که می توانست بوده باشد(تفکر خلاف واقع) در گستره وسیعی از موقعیت ها که ما احساس یاس می کنیم، رخ می دهد. به نظر می رسد تفکر خلاف واقع در بسیاری از موقعیت ها به صورت خودکار انجام می گیرد و ما نمی توانیم از مجسم کردن اینکه وضعیت می توانست به شکل متفاوتی رخ داده باشد، خودداری کنیم.

روئس(۱۹۹۷) اشاره کرده است، پرداختن به اینگونه تفکرات می تواند گستره وسیعی از اثرات را به همراه داشته باشد که برخی از آنها سودمند بوده و برخی دیگر برای فرد زیان آور و پرهزینه می باشند. بسته به موضوع مورد تاکید آن، تفکر خلاف واقع می تواند منجر به بالابردن یا کاهش دادن سطح خلق ما شود. اگر افراد خلاف واقع روبه بالا(صعودی) را تصور کنند، یعنی بازده کنونی خود را با بازده های مطلوب تر از آنچه تجربه کرده اند مقایسه کنند، نتیجه آن می تواند نارضایتی شدید یا غبطه خوردن  باشد.

علاوه بر این، ما اغلب تفکر خلاف واقع را برای تخفیف دادن تلخی ناکامیابی های خود نیز به کار می بریم. پس از رویدادهای غم انگیز، ممکن است افراد دیدگاه های خود را درباره اجتناب ناپذیر بودن آن رویداد طوری تنظیم کنند که قطعی و مسلم و در نتیجه غیر قابل اجتناب به نظر برسد.

سرکوبی اندیشه: چرا تلاش برای اجتناب از بعضی تفکرات گاهی نتیجه عکس می دهد

تلاش ها برای اینکه بعضی اندیشه ها را از دسترس هشیاری بیرون کنیم، دارای دو جزء است. نخست یک فرایند بازبینی خودکار وجود دارد که شواهدی را که نشان می دهند اندیشه های ناخواسته عنقریب مزاحمت ایجاد خواهند کرد، جستجو می کند. وقتی چنین اندیشه هایی در فرایند اول کشف شدند، فرایند دوم که بیشتر ارادی و کمتر خودکار است، وارد عمل می شود. این فرایند عملیاتی شامل تلاش های ارادی و هشیارانه برای منحرف کردن توجه شخص از طریق یافتن چیز دیگری که درباره آن بیندیشید است. به یک معنی، فرایند بازبینی یک نظام هشدار دهنده اولیه است مه به شخص می گوید افکار مزاحم حضور دارند و فرایند دوم یک نظام پیش گیری فعال است که از طریق منحرف کردن توجه فرد چنین افکاری را از هشیاری دور نگه می دارد.

اما وقتی اضافه بار اطلاعات رخ می دهد یا وقتی افراد خسته باشند، فرایند بازبینی همچنان به مشخص کردن افکار ناخواسته ادامه می دهد و باعث می شود افراد عملا اثر احیا شدن چشمگیری را تجربه کنند که بر اثر آن اندیشه های ناخواسته حتی به میزان بیشتری وارد هشیاری می شوند تا زمانی که برای سرکوب آنها تلاشی صورت نگرفته بود.

متاسفانه به خاطر آنکه بعضی اشخاص ویژگی های شخصیتی خاصی دارند، ممکن است به ویژه آمادگی بیشتری برای تجربه کردن شکست در سرکوبی افکار داشته باشند. افرادی که از نظر واکنشی بودن بالا هستند، یعنی کسانی که به تهدیدهای ادراک شده به آزادی شخصی خود واکنشی بسیار منفی نشان می دهند، به ویژه در معرض خطر چنین اثراتی قرار دارند.

کلی و نااوتا(۱۹۹۷) نتیجه گرفتند: اشخاصی که از نظر واکنشی بودن بالا هستند، با افراد واکنشی پایین از نظر بیان و ابراز افکار مزاحم خود تفاوتی ندارند. این پیش بینی از این لحاظ صورت گرفت که واکنشی بودن نباید رفتار آنها را در چنین شرایطی تحت تاثیر قرار دهد. اما وقتی گفته شد که این افکار مزاحم را سرکوب کنند، افرادی که از نظر واکنشی بودن بالا بودند، موارد بیشتری از به ذهن آمدن افکاری که به آنها گفته شده بود سرکوب کنند را گزارش دادند. ظاهرا آنها سعی می کردند که افکار خود را به شیوه ای کامل تر سرکوب کنند که حاصل آن تجربه اثر احیا شدن نیرومندتر بود.

محدود بودن توانایی ما در استدلال درباره جهان اجتماعی: تفکر جادویی و مورد غفلت قرار دادن متغیرهای تعدیل کننده

انسان ها مستعد داشتن تفکر جادویی هستند. چنین تفکری مفروضاتی را مطرح می کند که با بررسی های منطقی جور در نمی آید، اما با این وجود مجاب کننده هستند. یکی از اصولی که تفکر جادویی فرض می کند این است که افکار فرد می تواند به شیوه ای که تابع قوانین فیزیک نیست، بر جهان فیزیکی و مادی اثر بگذارد. به عنوان مثال اگر به یک موضوع خاصی فکر کنید، اتفاق خواهد افتاد.

اصل دیگر قانون شباهت است که می گوید چیزهایی که شبیه هم باشند، ویژگی ها و خصوصیات مشابهی دارند. بنابراین مردم شکلاتی را که شبیه سوسک باشد نخواهند خورد. اندیشه های ما در بسیاری از موقعیت ها اغلب تحت تاثیر چنین تفکرات جادویی ای قرار دارد.

به حساب نیاوردن متغیرهای تعدیل کننده

افراد نتایج متغیرهای تعدیل کننده را به حساب نمی آورند. به نظر می رسد هرچند اندیشه ما درباره جهان اجتماعی می تواند منطقی باشد و ما می توانیم به صورتی اثربخش درباره آن استدلال کنیم، تمایل ما به صرفه جویی در کوشش های ذهنی، وجود راه های میان برد ذهتی متعدد و ظرفیت پردازش محدود ما، همگی علیه منطقی بون کامل فعالیت می کنند. ساده تر بگوییم، ما قادر به شناخت های اجتماعی درست تر و مستدل تر از آنچه که غالبا نشان می دهیم، هستیم.

شناخت اجتماعی: چند کلمه خوش بینانه

آیا هیچ گاه می توانیم شناخت اجتماعی درستی داشته باشیم؟ ما یقینا ماشین های پردازش اطلاعات کاملی نیستیم. ما ظرفیت های شناختی محدودی داریم و نمی توانیم این ظرفیت ها را با خریدن تراشه های حافظه ای افزایش دهیم. ولی با اینکه ما در آنجا که به اندیشه های اجتماعی مربوط است تا حدودی تنبلیم: یعنی معمولا در هر موقعیت اجتماعی حداقل کار شناختی ممکن را انجام می دهیم، علی رغم این محدودیت ها، اما در اندیشیدن درباره دیگران کاری حسابی انجام می دهیم.

علی رغم غرق شدن در مقادیر واقعا فراوان اطلاعات اجتماعی، ما ترتیبی می دهیم که این اطلاعات دسته بندی، ذخیره و به خاطر سپرده شده و بخش عمده ای از این درون داد را به شیوه ای هوشمندانه و کارآمد به کار می بریم. البته اندیشه ما در معرض منابع سوگیری بالقوه بسیاری است و مرتکب خطاهای بسیاری هم می شویم، اما به طور عمده ما در زمینه پردازش اطلاعات اجتماعی و معنی دادن به جهان اجتماعی پیرامون خود عملکرد خوبی داریم.

عاطفه و شناخت: چگونه احساسات، افکار و افکار، احساسات را شکل می دهند

اغلب تاثیر متقابل پیچیده ای بین عاطفه و شناخت وجود دارد. اصطلاح تاثیر متقابل را از این جهت به کار می بریم که در واقع، این روابط بسیار شبیه به یک خیابان دو طرفه است. یعنی احساسات و خلق و خوی ما بر چند جنبه شناخت به شدت اثر می گذارند و شناخت ها به نوبه خود اثراتی عمیق بر احساسات و خلق و خوی ما دارند.

تاثیر و نفوذ عاطفه بر شناخت

حالت خلق کنونی ما می تواند واکنش های ما را به محرک های جدیدی که اولین بار است با آنها روبرو می شویم تحت تاثیر قرار دهد، چه این محرک ها مردم باشند یا غذا باشد و ….، باعث می شوند که ما آنها را خوشایندتر از حالتی ببینیم که اگر در حالت خلق خوش نبودیم، می دیدیم.

شیوه دیگری که عاطفه بر شناخت اثر می کند شامل اثر آن بر حافظه است. به نظر می رسد که در اینجا دو نوع اثر متفاوت اما مربوط به هم رخ می دهند. یکی از آنها به خاطره وابسته به خلق معروف است که به این واقعیت اطلاق می شود که آنچه ما هنگام بودن در یک حالت خلقی مفروض به یاد می آوریم ممکن است لااقل تا حدودی به وسیله آنچه که قبلا وقتی در آن حالت خلقی آموخته بودیم، تعیین شود. به عنوان نمونه، وقتی شما در خلق خوش بودید و بعضی اطلاعات را در حافظه دراز مدت خود ذخیره کردید، احتمال بیشتری دارد که این اطلاعات را دوباره وقتی در همان خلق خوش باشید به یاد بیاورید. به عبارت دیگر، حالت خلق کنونی شما نقش نوعی نشانه بازیابی را برای خاطره های ذخیره شده در گذشته و هنگام خلق مشابه، بازی می کند.

نوع دوم اثر معروف به اثرات همخوان با خلق است که به این واقعیت اطلاق می شود که ما گرایش به یادآوری اطلاعات همخوان با خلق کنونی خود داریم. بنابراین اگر در خلق خوش باشیم، گرایش داریم اطلاعاتی را مورد توجه قرار دهیم که با این خلق همخوان باشد. در خاطره وابسته به خلق، ماهیت اطلاعات مهم نیست، تنها خلق در زمانی که اطلاعات را آموخته اید و خلق در زمانی که آن اطلاعات را به یاد می آورید، مطرح است. برعکس در اثرات همخوان با خلق، ماهیت عاطفی اطلاعات مهم است. وقتی که در حالت خلق مثبت باشیم، گرایش به یادآوری اطلاعات مثبت داریم و برعکس.

حالت خلق کنونی ما بر جز دیگری از شناخت، یعنی خلاقیت نیز اثر دارد. بودن در خلق خوش می تواند خلاقیت را افزایش دهد، شاید بدین خاطر که گستره ای از اندیشه ها و تداعی ها را فعال می سازد و خلاقیت تا حدودی شامل ترکیب چندین تداعی و ایجاد الگوهای جدید است.

اطلاعاتی که واکنش های عاطفی را بر می انگیزد ممکن است به صورتی متفاوت از سایر اطلاعات پردازش شوند. به ویژه چون واکنش های عاطفی ماهیتا پراکنده هستند، اطلاعات مربوط به آنها ممکن است به جای پردازش یا تفکر نظامدار، اکتشاف یا پردازش خودکار را تشویق کند. در نتیجه ممکن است نادیده گرفتن یا بی توجهی کردن به اطلاعات مربوط به خلق وقتی در یک موقعیت دخالت کرده باشند، تقریبا محال باشد.

تاثیر شناخت بر عاطفه

نظریه دوعاملی هیجان معتقد است که اغلب اوقات ما احساسات یا نگرش های خود را به طور مستقیم نمی شناسیم، بلکه چون این واکنش های درونی اغلب مبهم هستند، ماهیت آنها را از طریق جهان بیرونی استنباط می کنیم، یعنی از انواع موقعیت هایی که این واکنش ها را در آنها تجربه می کنیم. به عنوان مثال، اگر ما در نزد یک فرد جذاب انگیختگی فزاینده ای احساس کنیم، ممکن است نتیجه بگیریم که عاشق شده ایم. برعکس اگر پس از بسته شدن راهمان در ترافیک به وسیله راننده ای دیگر، انگیختگی فزاینده ای احساس کنیم، ممکن است خشم را احساس کنیم.

راه دومی که  شناخت می تواند بر هیجان ها اثر بگذارد، به وسیله فعال کردن طرحواره هایی است که دارای یک جزء عاطفی نیرومند هستند. مثلا اگر ما به شخصی برچسب تعلق داشتن به یک گروه را بچسبانیم، طرحواره این مقوله اجتماعی ممکن است به ما بگوید که این فرد احتمالا دارای چه صفاتی است. به علاوه طرحواره مذکور ممکن است به ما بگوید چه احساسی درباره چنین افرادی داریم.

راه سومی که اندیشه های ما می توانند بر حالات خلقی ما تاثیر کنند، شامل تلاش های ما برای تنظیم هیجان ها و احساس های ماست. این موضوع تلویحات علمی مهمی دارد.

شناخت و تنظیم حالت های عاطفی

یادگرفتن تنظیم هیجانات یک تکلیف مهم است: رویدادها و بازده های منفی بخشی غیر قابل اجتناب از زندگی است، بنابراین یادگیری کنار آمدن با احساسات منفی که این رویدادها ایجاد می کنند، برای سازگاری شخصی اثربخش و برای روابط اجتماعی خوب با دیگران حیاتی است. از جمله مهم ترین فنونی که ما برای تنظیم خلق و خو و هیجان های خود به کار می بریم، مکانیسم های شناختی هستند. به عبارت دیگر، ما از اندیشه های خود برای تنظیم احساسات خود استفاده می کنیم. دو نمونه از فنون این کار شامل ۱) راهکاری است که می توانیم آن را اثر من هرگز شانس نداشتم بنامیم و ۲) شامل تسلیم شدن به وسوسه است مانند اینکه هنگام دلتنگی به فعالیت هایی دست می زنیم که برای ما بد هستند اما باعث می شوند به طور موقت احساس بهتری داشته باشیم(پرخوری و …).

چگونه درباره دیگران فکر می کنیم و با آنها تعامل داریم

چرا ما می کوشیم عضو گروهی شویم؟ پاسخ در نفوذ از جانب دیگران و ادراک ما از خودمان نهفته است. توانایی های ما بخشی از خودپنداره ماست(که از طریق مقایسه ما با دیگران شکل گرفته است)، یعنی آنچه که روان شناسان اجتماعی به آن مقایسه اجتماعی می گویند.

خودپنداره عمدتا حاصل اطلاعاتی است که از سوی دیگران برای ما فراهم می شود. ما چنین اطلاعاتی را اساسا از تماس های خود با افراد و گروه های دیگر کسب می کنیم. فرایندهای گروهی، نقطه تمرکز دیگری در روان شناسی اجتماعی و یک واقعیت بنیادی در زندگی اجتماعی هستند.

جنبه هایی از تفکر اجتماعی(اینکه ما درباره دیگران چگونه فکر می کنیم و این فکر کردن چه اثری بر رفتار ما دارد)، یقینا در تصمیم ما برای پیوستن به گروه ها، نقش دارد. هرکاری که ما انجام می دهیم، هر احساسی که داریم و هر فکری که می کنیم، به طریقی به جنبه اجتماعی زندگی، ارتباط دارد. جنبه اجتماعی زندگی از جهات بسیاری، هسته اصلی وجود ماست. همین واقعیت بنیادی است که روان شناسی اجتماعی(شاخه ای از روان شناسی که همه جنبه های رفتار اجتماعی و تفکر اجتماعی را مطالعه می کند) را ضروری ساخته است.

روان شناسی اجتماعی

روان شناسان اجتماعی دارای گستره علائق وسیعی هستند. بیشتر آنها اساسا بر این مطلب تاکید دارند: درک اینکه چگونه و چرا افراد در موقعیت های اجتماعی، یعنی موقعیت هایی که شامل حضور واقعی یا تصوری افراد دیگر است، آنگونه که می بینیم، رفتار، اندیشه و احساس می کنند.

روان شناسی اجتماعی حوزه ای علمی است که در جستجوی درک ماهیت و علل رفتار و افکار فرد، در موقعیت های اجتماعی است.

روان شناسی اجتماعی، ماهیتا علمی است. منظور از علم، دو چیز است. ۱) مجموعه ای از روش ها، و ۲) چند روش که می توان آنها را برای مطالعه گستره وسیعی از موضوع ها به کار برد. تمرکز روان شناسی اجتماعی، بر روی ارزش های محوری است که همه حوزه ها باید آنها را به کار بندند تا ماهیتا علمی شناخته شوند. چهار نمونه از مهم ترین ارزش های محوری شامل، ۱) دقت(صحت)، ۲) عینیت، ۳) دیرباوری، و ۴) گشاده فکری(سعه صدر)، می باشند.

دقت یعنی متعهد بودن به جمع آوری و ارزش یابی اطلاعات درباره جهان. عینیت یعنی متعهد بودن به گردآوری و ارزش یابی چنین اطلاعاتی به شیوه ای بدون سوگیری. دیرباوری یعنی متعهد بودن به درست دانستن یافته ها، تنها در صورتی که مکررا به اثبات رسیده باشند. گشاده فکری یعنی متعهد بودن به تغییر دیدگاه خود، چنانچه شواهد دهند که این دیدگاه غلط است.

روان شناسی اجتماعی به عنوان یک رشته علمی، عمیقا به این ارزش ها متعهد است. برعکس حوزه هایی که علمی نیستند (مثل طالع بینی و عطر درمانی) شهود، ایمان و نیروهای نادیدنی را برای رسیدن به نتیجه گیری ها کافی می داند.

چرا نباید بر تجربه ها و حدس و احساس خود(یا حتی بر خرد قرون) به عنوان مبنایی برای درک وجه اجتماعی زندگی، تکیه کنیم؟ زیرا چنین منابعی، خطوط راهنمای بی ثبات و نا مطمئنی به دست می دهند. به دو ضرب المثل(دو عقل بهتر از یک عقل است) و (آشپز که دوتا شد، آش یا شور می شود یا بی نمک) دقت کنید. روش علمی بدین منظور طراحی می شود تا به ما هم در تعیین اینکه کدام یک از دو مجموعه متضاد از پیش بینی های فهرست شده درست است کمک می کند، هم اینکه چه وقت و چرا یکی از این پیش بینی ها صادق است، ما را یاری می دهد. اما این تنها دلیل تردید ما نسبت به عقل سلیم نیست، دلیل دیگر مربوط به این واقعیت است که اندیشیدن ما در معرض چندین شکل از خطا، قرار دارد که می تواند مارا به طور جدی گمراه کند، زیرا اکثر ما قربانی سفسطه برنامه ریزی(یعنی تمایلی قوی به این باور که پروژه ها وقت کمتری از آنچه واقعا صرف آنها خواهد شد، می گیرند و از طرف دیگر ما در یک وقت مشخص می توانیم بیشتر از آنچه که فکر می کنیم، در انجام پروژه خود موفق باشیم)، می شویم. ما هنگام برآورد زمانی برای انجام یک تکلیف، تمایل داریم، درباره آینده فکر کنیم، این کار مانع از این می شود که به خاطر بیاوریم، تکالیف مشابه در گذشته، چقدر زمان برده اند. بنابراین ما نمی توانیم بر آن سفسطه برنامه ریزی یا عقل سلیم، برای حل معماهای رفتار اجتماعی، متکی باشیم، بلکه نیاز به شواهد علمی داریم و این همان چیزی است که روان شناسی اجتماعی درباره آن بحث می کند.

روان شناسی اجتماعی بر رفتار افراد توجه دارد

اعمال به وسیله افراد و اندیشه ها در ذهن افراد انجام می گیرد. به همین خاطر، تمرکز روان شناسی اجتماعی، قویا بر افراد است. البته بخش عمده رفتارهای اجتماعی در زمینه های گروهی رخ می دهد و این زمینه ها می توانند اثرات نیرومندی را بر ما اعمال کنند، اما علاقه و تمرکز اصلی روان شناسی اجتماعی، بر درک و فهم عواملی است که اعمال و اندیشه های افراد را در زمینه های اجتماعی شکل می دهد.

روان شناسی اجتماعی در جستجوی درک علل رفتار و اندیشه اجتماعی است

روان شناسانی اجتماعی علاقه مند به درک و فهم عوامل و شرایط بسیاری هستند که رفتار اجتماعی و اندیشه های اجتماعی افراد را شکل می دهند. تعداد زیادی از متغیرها در این ارتباط نقش دارند، اما بیشتر این متغیرها تحت یکی از پنج عنوان زیر قرار می گیرند.

۱) اعمال و خصوصیات اشخاص دیگر، یعنی آیا اعمال دیگران اثری بر روی اعمال و افکار شما دارد؟ قطعا. رفتارهای اشخاص دیگر، اغلب اثری نیرومند بر رفتارهای ما دارند، به علاوه ما اغلب به وسیله ظاهر افراد نیز، تحت تاثیر قرار می گیریم، حتی اگر خودمان از چنین اثراتی آگاه نباشیم و به خواهیم وجود آن را انکار کنیم.

۲) فرایندهای شناختی، که نقشی حیاتی در فتار و اندیشه اجتماعی بازی می کنند. ما همیشه سعی داریم که از جهان اجتماعی، معنایی را استنباط کنیم و این سعی کردن منجر به این می شود که به شناخت های اجتماعی زیادی دست بزنیم. یعنی به مدت طولانی درباره اینکه دیگران چرا اینگونه رفتار می کنند، و نسبت به رفتار ما چه واکنشی از خود نشان می دهند و …، فکر می کنیم.

۳) متغیرهای محیطی(اثرات جهان فیزیکی)، یعنی محیط فیزیکی بر احساسات، افکار و رفتارهای ما اثر دارد. بنابراین متغیرهای بوم شناختی در حیطه روان شناسی اجتماعی نوین، قرار می گیرد.

۴) بافت فرهنگی، یعنی رفتار اجتماعی در یک خلا فرهنگی روی نمی دهد، برعکس، به شدت تحت تاثیر هنجارهای فرهنگی(یعنی قواعد اجتماعی ای که تعیین می کند، مردم در یک موقعیت خاص، چگونه رفتار می کنند، عضویت در گروه های مختلف و تغییر کردن ارزش های اجتماعی)، قرار می گیرد. هنجارهای فرهنگی درباره تصمیم های مهم زندگی، چیزهای زیادی به ما می گویند، مثل: مردم چه وقت و با چه کسی باید ازدواج کنند، تقلب در مالیات کار درستی است یا نه و …

۵) عوامل زیست شناختی، یعنی ترجیحات، هیجانات، رفتارها و حتی نگرش های ما، تا حدودی تحت تاثیر توارث زیست شناختی ما قرار دارند. این دیدگاه از حوزه روان شناسی تکاملی آمده است. این شاخه از روان شناسی معتقد است که نوع انسان مانند انواع دیگر روی زمین در طول تاریخ خود، در معرض فرایند تکامل زیستی قرار گرفته و در نتیجه این فرایند ما اکنون دارای تعداد زیادی مکانیزم های روان شناختی تکامل یافته هستیم که به ما کمک می کنند تا از پس مسائل مهم مربوط به بقای نوع خود، برآییم. چگونه این مکانیزم ها تبدیل به بخشی از توارث زیست شناختی ما شده اند؟ از طریق فرایند تکامل که این فرایند شامل سه مولفه بنیادی ۱) گوناگونی، ۲) توارث، و ۳) انتخاب است.

گوناگونی به این واقعیت اطلاق می شود که جانداران متعلق به یک گونه خاص، از بسیاری جهات، با یکدیگر متفاوتند. توارث به این واقعیت اشاره دارد که برخی از این گوناگونی ها، می توانند از طریق مکانیزم های پیچیده ای که ما تازه شروع به درک آنها کرده ایم، از نسلی به نسل دیگر، منتقل شوند. انتخاب به این واقعیت گفته می شود که برخی از گوناگونی ها به افرادی که دارای آن گوناگونی ها هستند، از لحاظ تولید مثل، مزیتی می دهد. این مزیت این است که آنها بیشتر احتمال زنده ماندن، یافتن جفت و انتقال این گوناگونی ها به نسل های بعد را دارند. این تغییر در ویژگی های یک گونه در طول زمان(اغلب دوره های زمانی بسیار طولانی) بازده عینی و ملموس تکامل است.

روان شناسان اجتماعی که پیرو دیدگاه تکاملی هستند معتقدند که این فرایند در مورد حداقل برخی از جنبه های رفتار اجتماعی، صادق است. چرا ما برخی افراد را جذاب می یابیم؟ طبق دیدگاه تکاملی چون ویژگی هایی که در آنهاست مثل بدن های خوش ترکیب، که با قابلیت تولید مثل، ارتباط دارند.

پرسش دیگر در این زمینه مربوط می شود به آنچه که روان شناسان اجتماعی آن را راهبردهای کوتاه مدت جفت جویی خوانده اند(اینکه عده ای ترجیح می دهند چند شریک جنسی که عمیقا نسبت به آنها متعهد نباشند، داشته باشند). در اینجا تفاوت جنسیتی وجود دارد. مردان تعداد زیادتر و زنان تعداد کمتری را ترجیح می دهند. این تفاوت ها حاصل فشارهای تکاملی است. مردان می توانند پدر تقریبا تعداد بی شماری اولاد باشند، ولی زن ها می توانند تعداد محدودی فرزند به دنیا بیاورند، بنابراین داشتن شریک جنسی متعدد ممکن است از دیدگاه تکاملی برای مردان سازگارانه ولی برای زنان(که ممکن است به کمک یک شریک جنسی در دراز مدت نیاز داشته باشند تا کودکان خود را تا مرحله کمال رشد بپرورانند)، رفتاری ناسازگارانه باشد.

دیدگاه تکاملی نمی گوید که ما الگوهای خاصی از رفتار اجتماعی را به ارث می بریم، بلکه این دیدگاه معتقد است که بسته به محیط هایی که در آنها زندگی می کنیم، تمایل یا پیش آمادگی هایی را که ممکن است یا ممکن نیست، به واقعیت درآیند، به ارث می بریم. همچنین این دیدگاه نمی گوید که ما به وسیله ژن های خود مجبور به عمل کردن به شیوه ای خاص می شویم، صرفا متقعد است که به خاطر توارث ژنتیکی خود تمایل داریم که به شیوه معینی رفتار کنیم که حداقل در گذشته شانس بقا را در اجداد و انتقال ژن های آنها را به ما افزایش داده است. یافته های اخیر نشان می دهند که ترجیح برخی از ویژگی های چهره ای و بدنی زنان از سوی مردان می تواند با تغییر شرایط اقتصادی، تغییر کند.

به طور خلاصه، روان شناسی اجتماعی، بر درک علل رفتار و اندیشه اجتماعی، تاکید دارد.

شناخت و رفتار: دو روی یک سکه

در گذشته روان شناسان اجتماعی را میشد به دو دسته متمایز تقسیم کرد. کسانی که اساسا علاقه مند به رفتار اجتماعی بودند و آنهایی که اساسا به اندیشه اجتماعی علاقه داشتند. در روان شناسی اجتماعی نوین، رفتار و شناخت در پیوند نزدیک و مداوم با یکدیگر دیده می شوند.

همه ما تصویری ذهنی از اینکه در حال حاضر چه شکلی هستیم (خود واقعی) و تصویر ذهنی از آدمی که دوست داریم باشیم یا شبیه او باشیم (خود آرمانی)، داریم. اکنون فرض کنید که کسی نه فقط شبیه شما به صورتی که خود را تصور می کنید هست، بلکه در واقع بیشتر شبیه به کسی است که دوست داشتید مثل او باشید، به عبارت دیگر او به خود آرمانی شما نزدیک تر است. آیا این شخص را دوست خواهید داشت؟ شاید، اما این احتمال وجود دارد که شما موقعیت را اندکی تهدید کننده بیابید، چون او در حال حاضر در مقامی است که شما می خواستید در آینده به آن برسید. در واقع تحقیقات جدید نکته ای را روشن می کنند که بین اندیشه اجتماعی(مردم درباره خود یا دیگران چگونه می اندیشند) و رفتار اجتماعی (مردم در موقعیت های اجتماعی چگونه عمل می کنند)، تاثیر متقابلی وجود دارد.

عصب شناسی اجتماعی: جایی که روان شناسی اجتماعی و عصب شناسی تلاقی می کنند

پژوهشی که به وسیله آیتو و اورلند (۲۰۰۳) در مورد مقوله بندی اجتماعی، یعنی چگونه تعیین می کنیم افراد به این مقوله اجتماعی تعلق دارند یا آن مقوله (مثلا سیاه یا سفید) را در نظر بگیرید. این محققان با ثبت انواع خاصی از فعالیت الکتریکی مغز که به پتانسیل رویداد-وابسته، معروف است، پایه عصبی این فرایند را بررسی کرده اند.

آیتو و اورلند از دانشجویان دانشگاه که تقریبا همه آنها سفید پوست بودند، خواستند مشخص کنند، افرادی که در عکس های ارائه شده به آنها نشان داده شده اند، سیاه، سفید، مذکر، یا مونث هستند. عکس ها هرکدام به مدت یک ثانیه نشان داده می شدند و شرکت کنندگان با فشار دادن کلیدی، قضاوت خود را اعلام می کردند. نتایج نشان داد که در آغاز، توجه بیشتر معطوف به اهداف سیاه بود تا سفید که نشان گر توجه بیشتر بود. بعد از آن توجه به سوی جنسیت معطوف می شد و اهداف مونث واکنش های بزرگتری را در مقایسه با هدف های مذکر، ایجاد می کردند. تنها مدتی بعد بود که عوامل پیچیده مربوط به بافت اجتماعی، از قبیل اینکه افراد سیاه پوست در بین افراد سیاه پوست دیگر نشان داده شده اند، یا در میان سفید پوستان و اینکه آیا مونث ها با مونث های دیگر نشان داده شده اند، یا با مذکرها، وارد ماجرا می شدند. این یافته ها نشان گر آن است که مقوله بندی اجتماعی، خیلی سریع، در حدود صد میلی ثانیه پس از دیدن شخص دیگر، رخ می دهد. همچنین مردم به هویت نژادی قبل از جنسیت توجه می کنند، به عبارت دیگر مقوله بندی اجتماعی، هم سریع است و هم از یک ترکیب مشخص پیروی می کند، به این صورت که ما به ترتیب به اطلاعات توجه می کنیم.

پژوهش در حوزه در حال رشد عصب شناسی اجتماعی بسیاری از موضوع های دیگر را نیز بررسی کرده است. افرادی که خود را با دیدی مثبت می بینند به نسبت کسانی که این دیدگاه را ندارند، در مقابل فشار روانی، مقاومت بیشتری دارند. البته عصب شناسی اجتماعی؛ نمی تواند به هر پرسشی که درباره اندیشه یا رفتار اجتماعی مانند جنبه هایی نظیر تصور قالبی، نگرش ها، اسنادها و تقابل که طرح کنیم، پاسخ دهد. اجباری نیست که روان شناسی اجتماعی سعی کند تمام موضوعات اصلی خود را بر حسب فعالیت های مغز و دستگاه عصبی درک کند.

نقش فرایندهای ناآشکار(ناهشیار)

در بسیاری از موارد ما نمی دانیم چرا در یک بافت اجتماعی، آنگونه فکر یا رفتار می کنیم. در مقاله ای تحت عنوان «چرا سوزی کنار ساحل صدف می فروشد» که به وسیله پلهام، میرنبرگ و جونز(۲۰۰۲) انجام گرفته، مولفان استدلال می کنند که در نتیجه خودخواهی ناآشکار-تمایلی ناخودآگاه نسبت به خودافزایی- احساسات ما درباره تقریبا هرچیزی در جهان اطراف ما، تحت تاثیر رابطه آن چیز با خود پنداره ما قرار می گیرد. هرچه شخص یا چیزی، به خودپنداره ما نزدیک تر باشد، بیشتر احتمال دارد ما آن شخص یا چیز را دوست بداریم. ترجیحات ما برای انتخاب محل سکونت و شغل، می تواند تحت تاثیر واکنش ها و احساساتی قرار بگیرد که از وجود آنها، حتی خبر نداریم.

وقتی ما می فهمیم که اشخاصی متعلق به گروه های اجتماعی مختلف هستند، به طور خودکار آنها را ارزیابی می کنیم و اینکه تمایل ما به این فرض که رفتار دیگران، بازتاب صفات زیربنایی آنهاست، به جای آنکه واکنش آنها به موقعیت فعلی باشد، چگونه می تواند در توانایی ما به تشخیص اینکه چه مواقعی آنها دروغ می گویند، دخالت کند.

به حساب آوردن کامل گوناگونی اجتماعی

میراث فرهنگی، قومی و نژادی، اغلب نقشی کلیدی در هویت شخصی افراد، بازی می کند و این به نوبه خود، می تواند اثرات مهمی بر رفتارهای آنها داشته باشد. این حساسیت، در تضاد شدید با دیدگاهی است که در گذشته رایج بود و معتقد بود تفاوت های فرهنگی، قومی و جنسیتی، چندان اهمیت ندارند. در نتیجه روان شناسی به طور کلی و روان شناسی اجتماعی به طور ویژه، اکنون چشم اندازی چند فرهنگی را اتخاذ کرده است، چشم اندازی که به دقت و به روشنی، بر اهمیت جنس، سن، قومیت، جهت گیری جنسی، ناتوانی، پایگاه اجتماعی-اقتصادی، جهت گیری مذهبی و بسیاری ابعاد اجتماعی و فرهنگی دیگر، واقف هستند.

روش های تحقیق در روان شناسی اجتماعی

مشاهده نظام دار: توصیف جهان اطراف ما

مشاهده نظام دار یعنی، با دقت مشاهده کردن رفتار، در حین وقوع آن که چنین پژوهشی، روشی به نام مشاهده طبیعی(مشاهده رفتار در زمینه طبیعی) به کار می بندد. در چنین مشاهده ای، محقق صرفا، توجه به این دارد که در بافت ها و زمینه های مختلف، چه اتفاقی در حال رخ دادن است. او به هیچ وجه سعی نمی کند که رفتار شخص مورد مشاهده را تغییر دهد، از این رو، روان شناس سعی دارد تا آنجا که امکان دارد جلب توجه نکرده و حتی ممکن است سعی کند، پشت موانعی نظیر تیر تلفن، پنهان شود.

فن دیگری که تحت عنوان مشاهده نظام دار طبقه بندی می شود، معروف به روش زمینه یابی است. پژوهش گران در این روش، از تعداد زیادی از افراد می خواهند که به پرسش هایی درباره نگرش ها و رفتار خود پاسخ دهند. زمینه یابی ها دارای چندین مزیت هستند، می توان اطلاعاتی را در مورد هزارها یا صدها هزار نفر، نسبتا به آسانی جمع آوری کرد، اما زمینه یابی ها برای اینکه ابزار پژوهشی مفیدی باشند، باید الزام های معینی را برآورده کنند. نخست، افرادی که در زمینه یابی شرکت می کنند باید نماینده یا معرف جمعیت بزرگ تری باشند که قرار است نتیجه گیری ها درباره آنها باشد(موضوع نمونه گیری).

مطلب دیگر این است، شیوه ای که مواد پرسش ها به غالب کلمات ریخته می شود، می تواند اثراتی نیرومند بر نتایج به دست آمده داشته باشد. روش زمینه یابی، می تواند روشی سودمند برای مطالعه بعضی جنبه های رفتار اجتماعی باشد، اما نتایج به دست آمده تنها زمانی درست است که موضوع های مربوط به نمونه گیری و نحوه بیان پرسش ها به دقت در نظر گرفته شده و رعایت شوند.

همبستگی: جستجو برای روابط

اصطلاح همبستگی به این گرایش اطلاق می شود که وقتی یک رویداد تغییر می کند، رویداد دیگری نیز تغییر می کند. روان شناسان اجتماعی، به چنین جنبه های قابل تغییر جهان طبیعی، متغیر می گویند، زیرا می توانند مقادیر مختلف اختیار کنند. وقتی همبستگی وجود دارد، احتمال پیش بینی یک متغیر از روی اطلاعات مربوط به متغیر دیگر، وجود دارد. دامنه تغییر همبستگی از -۱ تا +۱ است. هرچه فاصله همبستگی از صفر، بیشتر باشد، همبستگی قوی تر است. همبستگی مثبت به این معنی است که اگر یک متغیر زیاد شود، متغیر دیگر هم زیاد می شود. همبستگی منفی، به این معناست که وقتی یک متغیر زیاد می شود، متغیر دیگر کم می شود. این روش شامل انجام مشاهده دقیق هر متغیر و بعد استفاده از آزمون های آماری مناسب برای تعیین وجود همبستگی و میزان همبستگی بین متغیرهاست. این واقعیت که دو متغیر با هم همبستگی دارند، به هیچ عنوان تضمین نمی کند تغییر در یکی از آنها، باعث تغییر در دیگری شود، رابطه آنها ممکن است بر حسب تصادف یا اثر متغیرهای تصادفی یا بر اثر این واقعیت باشد که تغییر در هر متغیر مربوط به متغیر سومی باشد.

همبستگی ها، صرفا به ما می گویند که دو متغیر به هم ربط دارند، آنها جهت های این اثرات را مشخص نمی کنند. این واقعیت که از لحاظ رابطه علت و معلولی عموما قابل نتیجه گیری نیست، اشکالی جدی است که باعث می شود روان شناسان اجتماعی روش دیگری را بر آن ترجیح دهند.

روش آزمایشی: دانش از طریق مداخله نظام دار

برای رسیدن به هدف تبیین، روان شناسان اجتماعی روش تحقیقی به کار می برند که به آزمایش گری یا روش آزمایشی معروف است. یک متغیر به طور نظام دار تغییر داده می شود، و از اثرات این تغییر برای یک یا چند متغیر دیگر به دقت اندازه گیری می شود. به خاطر داشته باشید، هیچ روش خاص بهترینی برای پژوهش وجود ندارد بلکه روان شناسان اجتماعی روشی را انتخاب می کنند که برای تحقیق در یک موضوع خاص، مناسب ترین باشد.

ماهیت بنیادی روش آزمایشی

در بنیادی ترین شکل خود، روش آزمایشی شامل دو گام است، ۱) حضور یا نیرومندی بعضی متغیرها که تصور می شود بر جنبه ای از رفتار یا اندیشه اجتماعی اثر دارند، به طور نظام دار تغییر داده می شوند. ۲) اثرات چنین تغییراتی(اگر وجود داشته باشند) به دقت اندازه گیری می شوند. عاملی که به طور نظام دار، به وسیله محقق تغییر داده می شود، متغیر مستقل و آن جنبه از رفتار که مورد مطالعه قرار دارد، متغیر وابسته نامیده می شود.

دو الزام برای موفقیت روش آزمایشی

شرط اول چیزی است که به آن گمارش تصادفی شرکت کنندگان به موقعیت های آزمایشی گفته می شود، به این معنی که همه شرکت کنندگان در یک آزمایش برای قرار گرفتن در معرض هر سطخی از متغیر مستقل، شانس برابر داشته باشند. اگر شرکت کنندگان به طور تصادفی به هر موقعیت گمارده نشود، بعدا تعیین اینکه آیا تفاوت در رفتارهای آنها ناشی از تفاوت هایی است که آنان با خود به محیط تحقیق آورده اند، یا اثر مستقل یا اثر هر دوی آنها امکان پذیر نیست. شرط دوم تا آنجا که امکان پذیر است تمام عوامل دیگر به جز متغیر مستقل که ممکن است رفتار آزمودنی ها را تحت تاثیر قرار دهد باید ثابت نگه داشته شوند.

در برخی موقعیت ها نمی توان از آزمایشگری بخاطر ملاحظات اخلاقی و عملی استفاده کرد یا امکان ندارد که متغیر مستقل را به طور نظام دار تغییر دهیم، یا اگر چنین کاری کنیم از اصول اخلاقی تخطی کرده ایم.

تعبیر و تفسیر نتایج گوناگون: نقش فراتحلیل

وقتی یک پروژه تحقیقی کامل شد، روان شناس اجتماعی باید توجه خود را به تعبیر و تفسیر نتایج معطوف کند. وقتی روان شناسان اجتماعی با مساله نتایج گوناگون روبرو می شوند، از فنی استفاده می کنند که به آن فراتحلیل می گویند. این روش امکانی فراهم می کند که نتایج پژوهش های مختلف بسیاری باهم ترکیب شوند تا هم جهت و هم مقدار اثرات متغیر مستقل را برآورده کنند. این روش ها ماهیتا ریاضی هستند، بنابراین منابع بالقوه خطا را حذف می کنند.

نقش نظریه در روان شناسی اجتماعی

روان شناسی اجتماعی همانند همه شاخه های علوم، تبیین شامل ساختن نظریه ها (یعنی چهارچوبی برای تبیین رویدادها و فرایندهای مختلف) است. شیوه ساختن یک نظریه تقریبا به صورت زیر است:

۱) بر اساس شواهد موجود، نظریه ای که منعکس کننده این شواهد است، فرض می شود.

۲) این نظریه، که حاوی مفاهیم بنیادی و اظهاراتی درباره چگونگی ارتباط این مفاهیم است، به سازمان دهی اطلاعات موجود کمک می کند و درباره رویدادهای قابل مشاهده، پیش بینی هایی انجام می دهد.

۳) این پیش بینی ها به فرضیه معروف هستند که با انجام تحقیقات عملی مورد آزمون قرار می گیرند.

۴) اگر نتایج آزمون با نظریه همخوانی داشته باشد، اطمینان به درستی آن افزایش می یابد.

۵) در نهایت نظریه یا بخاطر درست بودن آن پذیرفته می شود، یا بخاطر درست نبودن آن رد می شود.

دو نکته: ۱) نظریه ها در معنای غایی و نهایی ثابت شده نیستند و همواره آماده آزمون شدن می باشند و بسته به وزن شواهد موجود، با اطمینانی نسبی پذیرفته می شوند. ۲) پژوهش انجام نمی گیرد تا یک نظریه را اثبات یا تایید کند، بلکه پژوهش ها برای این هستند تا شواهدی را در ارتباط با نظریه جمع آوری کنند.

دانش پژوهی و حقوق افراد: جستجوی یک تعادل مطلوب

تلاش محققان برای مخفی کردن هدف تحقیق از شرکت کنندگان در تحقیق را، فن فریب می گویند. دلیل استفاده از این شیوه این است که بسیاری از روان شناسان اجتماعی بر این باورند که اگر شرکت کنندگان هدف واقعی تحقیق را بدانند، رفتار آنها تغییر می کند، بنابراین اطلاعات معتبری درباره رفتار یا اندیشه اجتماعی آنها به دست نمی آید، اما کاربرد این فن، مسائل اخلاقی مهمی را مطرح می کند.

۱) احتمال (هرچند ضعیف) وجود دارد که این فن منجر به نوعی آسیب رساندن به اشخاصی شود که در معرض آن قرار گرفته اند، هرچند عموما فریب ها به صورت بسیار خفیف و ملایم هستند.

۲) این احتمال وجود دارد که آزمودنی ها اگر بفهمند که در پژوهش فریب خورده اند، آزرده خاطر شده و نگرشی منفی نسبت به کل تحقیقات پیدا کنند.

به خاطر این دو احتمال، کاربرد فریب همچنان در ابهام است. از یک سو یک لزوم برای پژوهش است و از سوی دیگر، کاربرد آن مشکلاتی جدی به همراه دارد. البته بیشتر روان شناسان اجتماعی اعتقاد دارند که فریب هرگز نباید برای ترغیب افراد به شرکت در یک تحقیق به کار رود و اینکه فریب به طور موقت می تواند گاهی مورد قبول باشد، به شرطی که دو اقدام احتیاطی بنیادی صورت گیرد. ۱) موافقت آگاهانه(یعنی به آزمودنی ها پیش از آنکه تصمیم به شرکت در آزمایش بگیرند، تا آنجا که ممکن است اطلاعاتی داده شود) این کار نقطه مقابل مخفی کردن اطلاعات به منظور ترغیب است. ۲) در جریان قرار دادن دقیق است(یعنی توصیف کاملی از اهداف تحقیق در اختیار آزمودنی پس از شرکت در تحقیق داده شود). این اطلاعات باید درباره فریب و لزوم کاربرد آن نیز توضیح دهد.

مقدمه ای از پذیرش و تعهد درمانی (اکت)

من (پیمان دوستی) به عنوان یک انسان، گاهی احساس هایی چون خشم، غم، ترس، اضطراب و افکاری ناخوشایند را تجربه می کنم.

تقریبا همه افرادی که می شناسم نیز، این افکار و احساس های ناخوشایند را تجربه می کنند. آیا این بدان معناست که من و اطرافیانم، انسان های غیر معمولی ای هستیم؟ به نظر شما، افکار و احساس های ناخوشایند، غیر طبیعی هستند؟

افکاری که ما آنها را بدون ارسال هیچ گونه کارت دعوتی تجربه می کنیم و اغلب آنها را به عنوان افکار خودآیند می شناسیم، غیر طبیعی هستند؟ در جواب همه این سوال ها باید بگویم خیر، تجربه همه افکار و احساس های ناخوشایند، بخشی از طبیعت انسان بودن است.

ما انسان ها به واسطه برنامه گرایش به اجتنابی که در مغزمان داریم، پیوسته سعی می کنیم تا از منبع درد[۱] فاصله بگیریم، غافل از اینکه زندگی با درد عجین است و با اجتناب کردن از این درد، نمی توانیم به زندگی ارزشمندمان نزدیک شویم. البته حرف های مرا، چون از زبان من می شنوید باور نکنید، پس برای لحظه ای نگاهی به تجارب خود بیاندازید.

لحظه لحظه های زندگی ما با درد پیوند خورده است. اگر مالک خودرویی هستید، هزینه های نگهداری را هم در نظر گرفته اید، اگر شغلی دارید، مالیات و سختی های شغل را هم به جان خریده اید، اگر تحصیلات آکادمیک دارید، شب بیداری های امتحان و دردهایی در راستای تحصیل را هم تجربه کرده اید. بله، متاسفانه این بخشی از حقیقت ناخوشایند انسان بودن است.

نگران نباشید، با پذیرش و تعهد درمانی( اکت ACT) یاد خواهید گرفت که چطور، ارتباطی متفاوت با افکار و احساس های ناخوشایند خود برقرار کنید. بله درست حدس زدید، ما با سرواژه ها روبرو هستیم، ACT که باید به علت تاکید بر عمل، آن را به صورت یک کلمه و نه به صورت حروف جدا A-C-T، تلفظ کرد.

رشد شغلی: نظریه های گستره زندگی

ریه های گستره زندگی، نظریه هایی هستند که معتقد به وجود مراحل رشدی از تولد تا مرگ می باشد.این نظریه ها فرد را در دوره های مختلف و متنوع زندگی بررسی می نمایند. نظریه سازش و محدودیت گاتفردسون، نظریه گستره زندگی سوپر و نظریه رشدی کینزبرگ مربوط به این حوزه می باشند که در اینجا نظریه گاتفردسون و سوپر را بررسی خواهیم کرد.

  • نظریه محدودیت و سازش گاتفردسون

مفاهیم کلیدی

خودپنداره: منظور تصویری است که هر فرد از خود دارد.اجزاء مختلفی مانند ظاهر،توانایی ها،شخصیت،جنسیت، ارزش ها و جایگاه اجتماعی را شامل می شود.

نقشه شناختی اشتغالات: منظور از نقشه شناختی این است که نوجوانان و بزرگسالان در ذهن خود ابعاد اصلی یک حرفه بخصوص مردانه یا زنانه بودن، سطح پرستیژ اشتغال و حوزه کاری را تشخیص می دهند. این نقشه شناختی شامل سه بعد جنسیت، سطح پرستیز و حیطه کاری است.

فضای اجتماعی: منظور گزینه های قابل قبولی است که در نقشه شناختی هر فرد وجود دارد. به عبارت دیگر فضای اجتماعی یعنی اینکه فرد در کجا با جامعه اش متناسب می باشد.

محدودیت: فرایندی است که بوسیله آن فرد در محیط، دامنه تصمیمات خود را کم می کند.

سازش: در فرایند سازش آرزوها تعدیل می شوند تا با واقعیت خارجی وفق پیدا کنند.

آرزوهای مسیر شغلی: منظور آرزوها، مسیر یا شرایطی است که فرد دوست دارد در آن جایگاه قرار گیرد.

خورآفرینی: یعنی اینکه افراد محصول منفعل وراثت و محیط خود نیستند، بلکه در مسیر شغلی خود به صورت بسیار فعال خالق خود هستند.

  • شرح نظریه

نظریه گاتفردسون جزء آن دسته از نظریه های انتخاب شغل است که چشم اندازی زیستی اجتماعی به رشد – انتخاب شغل دارد. این نظریه برخاسته از نظریه آیزنگ و ترکیبی از مفاهیم روانشناسی هوش، روانشناسی شناختی، روانشناسی تفاوت های فردی و مبانی جامعه شناسی مانند اختلاف طبقاتی، پرستیژ اجتماعی، تفاوت های جنسیتی، نقش های جنسیتی و فضای اجتماعی است.

براساس این نظریه وراثت و محیط هر دو در تجربیات آدمی دخالت دارند. این نظریه بر خلاف نظریه های اجتماعی که معتقدند افراد یادگیرنده های منفعلی از محیط شان هستند، معتقد است ما در ایجاد تجربیات خود مشارکت فعال داریم. آنچه این نظریه را از سایر نظریه ها متفاوت می کند، تاثیر ژنتیک بر روی رفتار و شکل دادن ویژگی ها و صفات فردی افراد است. طبق گفته گاتفردسون آرزوهای مسیر شغلی، موقعیت یا شرایطی است که فرد دوست دارد در آن جایگاه قرار گیرد. این آرزوها تلاشی در جهت تحقق خود و تصویری که فرد از خود دارد می باشد. زمانی که آرزوها با آگاهی از موانع، امکانات و فرصت ها شکل گرفته باشند، آرزوهای واقع بینانه اند، در غیر این صورت آرزوهای ایده آل نامیده می شوند.

آرزوهای مسیر شغلی در روند رشد کودک تغییر میکنند و از ایده آل به واقع بینانه می رسند. این آرزوها با تغییر خودپنداره فرد تغییر می کنند و هرگاه آرزوها با خورپنداره متناسب شوند به رضایت فرد منجر می گردند. لذا آنچه منجر به انتخاب شغل در زندگی می شود، آرزوهای مسیر شغلی است. در این نظریه نقش اصلی در تصمیم گیری رشد شغلی محدود سازی مشاغل بر اساس مضمون خاص هر سن است، در واقع محدودسازی آرزوهای مسیر شغلی، فرآیندی است که به وسیله آن فرد در محیط دامنه تصمیم های خود را تنگ تر می کند.

بچه ها با خود اجتماعی شان محدود سازی را آغاز می کنند. خود اجتماعی، میزان تاثیر فرد برروی انتخاب های شغلی اش با در نظر گرفتن امکانات و محدودیت های محیطی می باشد. در محدود سازی مشاغلی که با فضای اجتماعی تناسب ندارند، از ذهن دور می شوند. فضای اجتماعی همان گزینه های قابل قبول از انواع مشاغلی است که در نقشه شناختی هر فرد وجود دارد. در ضمن محدود سازی آرزوهای مسیر شغلی یک فرآیند ناآگاهانه است. این فرآیند محدود سازی طی ۴ مرحله صورت می پذیرد. این مراحل عبارتند از:

مرحله اول:

جهت گیری رشد در این مرحله بر اساس متغیر اندازه و قدرت می باشد. این مرحله از ۳ تا ۵ سالگی است، پیوسته شدن فرآیند فکری کودک را در پی دارد و بچه ها از تفکر جادویی به سمت تفکر حسی پیش می روند و به ثبات شیء می رسند. در واقع آرزوهای شغلی آنها از آرزوهای تخیلی به آرزوهای عینی و واقعی و با رشد شناخت خود، از یک حالت خیالی یا مفاهیم مبهم درباره آینده به قدرت و اندازه می رسند.

موفقیت رشدی در این مرحله زمانی است که کودکان متوجه شوند یک دنیای بزرگسالی وجود دارد که کار کردن در یک شغل، قسمتی از آن است و آنها هم بزودی بزرگسالی خواهند شد که بایستی شغلی را انتخاب نمایند.

مرحله دوم

از ۶ تا ۸ سالگی است، در این مرحله کودکان معمولاً در پایه دبستان هستند، همزمان با یکپارچه شدن فکرشان تفاوت ها و تمایزات ساده را متوجه می شوند و می توانند چیزها را به خوب یا بد، آسان یا سخت طبقه بندی کنند. در این مرحله سه دسته از اشتغالات توجه بچه ها را به خود جلب می کند.

دسته اول، اشتغالاتی که بسیار عینی باشند(مانند فروشندگی). دسته دوم، اشتغالاتی که مکرر با آنها سر و کار داشته باشند(مانند معلمی). دسته سوم، اشتغالاتی که مستلزم پوشیدن لباس مخصوصی باشند(مانند پزشکی و پرستاری). کودکان در این مرحله جنسیت خود را جنس برتر و رفتارهای خود را مناسب با جنس می دانند. آنها بیشتر سراغ شغل هایی می روند که با جنس خودشان تناسب دارد. می توان گفت جنسیت ناشی از طبیعت و تربیت به محدود سازی فعالیت های هدفمند فرد در مسیر آرزوهای شغلی او کمک می کند. از این رو می توان گفت که نقش آرزوهای مسیر شغلی از این مرحله خود را نشان می دهد.

مرحله سوم:

بین سنین ۹ تا ۲۱ سالگی است. جهت گیری رشد شغلی بر اساس ارزش های اجتماعی است. در اینجا نقش هم قطاران، خانواده و جامعه مشخص تر می شود، نظر دوستان و دیگران و اینکه درباره شغل و تصمیماتشان چه فکر می کنند مهم می شود.

در این مرحله همچنین مفهوم پرستیژ اجتماعی مطرح می شود و کودکان مشاغل را هم از نظر پرستیژ اجتماعی طبقه بندی می کنند و هم متوجه می شوند که رابطه ی محکمی بین تحصیلات، شغل و درآمد وجود دارد. زمانی این مرحله را به خوبی پشت سر می گذارند که مشاغلی که هماهنگ با جنسیت شان نیست را محدود نموده و کنار گذارده باشند.

مرحله چهارم:

از ۲۴ سالگی به بعد مبتنی بر خود منحصر به فرد است. با نوجوانی همراه است و بر خلاف سه مرحله قبل رشد مسیر انتخاب شغل، آگاهانه و هوشیارانه است. در این مرحله نوجوانان بر اساس ترکیبی از متغیر های علاقه، رغبت، توانایی، استعداد، ارزش های خود و خانواده شغلی را انتخاب می کنند که همه ی این معیارها را داشته باشد. این شغل به احتمال زیاد با خودپنداره ی نوجوان هماهنگی خواهد داشت.

بعد از محدود سازی کودکان و نوجوانان وارد مرحله سازش می شوند. سازش یعنی اینکه فرد فکر می کند یک شغل چقدر برای او در دسترس و یا قابل پذیرش است. در نظریه گاتفردسون زمانی فرد به سازش رسیده است که دیگر نتواند گزینه های شغلی بیشتری را کشف کند. با طی کردن این فرآیند فرد به انتخاب خوبی می رسد اما این انتخاب لزوماً بهترین انتخاب او نمی باشد.

بر اساس این نظریه، سازش بر دو نوع مقدماتی و تجربی است. سازش مقدماتی، زمانی اتفاق می افتد که فرد متوجه می شود شغلی را که به آن علاقه بسیار زیادی داشته است، قابل دستیابی یا واقعی نیست. به عبارت دیگر سازش مقدماتی پاسخی به درک عدم دستیابی است، از این رو فرد در این نوع سازش غیر فعال است. سازش تجربی، زمانی است که فرد با کارکردن و مواجه شدن با تجربیات محیطی، آرزوهای خود را دست نیافتنی می داند و آنها را اصلاح می نماید. در اینجا فرد فعالانه با آرزوهای خود برخورد می نماید.

در فرآیند سازش آرزوها تعدیل می شوند تا با واقعیت خارجی وفق پیدا کنند. بر اساس این نظریه افراد در صورتی که اختلافی در حیطه ی رغبت هایشان باشد، نمی توانند سازش نمایند. البته اگر اختلاف در حد متوسط باشد، آنها پرستیژ را فدای کلیشه های جنسیتی می کنند و در مورد اختلافات بزرگتر، رغبت های خود را قربانی پرستیژ یا کلیشه های جنسیتی می کنند.

خودآفرینی، افزایش پیش رونده ی نقش فعال خود در ساخت مسیر انتخاب شغل می باشد. کودکان باید بتوانند خود را از محیط جدا کرده و تاثیر خویش را بر محیط ببینند و به این باور برسند که در تعیین مسیر شغلی خویش به شکل فعالی دخالت دارند.

  • نظریۀ گسترۀ زندگی سوپر

مفاهیم کلیدی

خود پنداره یا خویشتن پنداری: تصویری است که هر فرد دربارۀ خود و توانایی هایش در هر موقعیت و شرایطی دارد. به نظر سوپر خودپنداره مسیر شغلی عبارت است از شناخت فرد از خود و توانایی هایش در طول مسیر انتخاب شغلش.

وظایف رشدی یا فعالیت ها: وظایفی که افراد در هر مرحله رشدی به عهده دارند، با دیگر مراحل متفاوت است. فرد در هر مرحلۀ رشدی که قرار می گیرد، باید وظیفۀ مربوط به آن مرحله را به خوبی انجام دهد. وظایف شغلی باعث شکل گیری نقش های زندگی می شود.

دغدغه: با نقش ها ارتباط تنگاتنگ دارد. نقش ها منجر به ایجاد دغدغه ها می گردند. دغدغه چیزی است که ذهن فرد را در جهت انجام یک سری فعالیت های مثبت درگیر نموده است. دغدغه ها باعث می شوند افراد برای زندگی خود هدف تعیین کرده و برای دستیابی به آن برنامه ریزی کنند و بر اساس امیال و رغبت خود پیش می روند.

بلوغ مسیر شغلی: یعنی به دست آوردن صلاحیت و شایستگی کافی توسط فرد به طوری که در مسیر رشد خود بتواند تصمیم گیری و انتخاب نماید. این مسیر دارای دو بعد نگرشی(اکتشاف و طرح ریزی شغلی) و دو بعد شناختی(گرفتن اطلاعات و تصمیم گیری منطقی) می باشد.

  • شرح نظریه

نظریه سوپر از یک طرف برخاسته از روانشناسی تفاوت های فردی است و از طرف دیگر یک تئوری رشدی است. بر اساس این نظریه افراد در مسیر رشد شغلی خود و انتخاب شغل ۵ مرحله را پشت سر میگذارند:

  1. مرحله رشد

از تولد تا ۲۴ سالگی است. کودک بر اثر تعامل با محیط و برخورد با اطرافیان و گرفتن بازخورد از آنها و نیز همانند سازی با والدین و بزرگترها به یک خودپنداره می رسد که در سایه این خودپنداره استعداد، نگرش و نیازهای او رشد می کنند. مرحله رشد شامل سه زیر مرحلۀ رویایی، رغبت و صلاحیت می باشد.

زیر مرحله رویایی از ۴ تا ۲۱ سالگی است. کودک در تخیل خود شغلی را که دوست دارد، انتخاب می کند و در بازی ها به آن اشتغال می ورزد. زیر مرحله رغبت که ۲۲ و ۲۱ سالگی را در بر می گیرد، فرد می داند چه شغلی را دوست دارد و چه شغلی را دوست ندارد، پس بر اساس امیال و رغبت خود پیش می رود. زیر مرحله صلاحیت مربوط به ۲۳ و ۲۴ سالگی است. فرد در این مرحله علاوه بر رغبت به توانستن یا نتوانستن خود هم توجه می کند.

  1. مرحلۀ مکاشفه

از ۲۵ تا ۱۴ سالگی است. در این دوره فقط توانایی های خود را در انتخاب شغل می آزماید. این مرحله شامل سه زیر مرحلۀ تجربه، انتقال و کوشش می شود. زیر مرحله تجربه از ۲۱ تا ۲۵ سالگی است. فرد خودپنداره خود را در رابطه با توانایی ها، ارزش ها، نیازها و رغبت ها به محک آزمایش می گذارد.

زیر مرحله انتقال از ۲۸ تا ۱۲ سالگی است. فرد به سمت واقعیات محیطی و فردی پیش می رود. در حقیقت این مرحله گذار از فکر به عمل است. زیر مرحله کوشش از ۱۱ تا ۱۴ سالگی است. در این مرحله فرد به هدف نهایی مسیر انتخاب شغل اش بسیار نزدیک شده است، می تواند هم شغل هم راه تحصیلی و هم همسر خودرا انتخاب کند.

  1. مرحلۀایجاد

مربوط به فاصله سنی ۱۵ تا ۴۴ سال است. اگر فرد از انتخابش کاملاً رضایت داشته باشد، سعی می کند با خلاقیت و نوآوری انتخابش را تثبیت کند تا رضایتش مداوم و همیشگی گردد.

  1. مرحله ابقاء و حفظ

از ۴۵ تا ۶۴ سالگی است. با یک فرآیند سازگاری مداوم همراه است. سعی میکند موقعیت کاری خود را بهبود ببخشد.

۵٫مرحلۀ افول

از ۶۵ سالگی به بالا را شامل می شود. تغییراتی در جسم و مسیر شغلی فرد اتفاق می افتد. در این مرحله ملاحظات پیش از بازنشستگی، کاهش بروندادهای کاری و احتمالاً بازنشستگی وجود دارد. این مرحله شامل دو زیر مرحله تقلیل و بازنشستگی است.

نظریه سوپر یک نظریه مرحله ای است که هریک از این مراحل پیشرونده، در دل خود مرحله قبل را هم دارد. اگر فردی یک مرحله را به خوبی پشت سر نگذارد در مراحل بعدی می تواند جبران نقص آن مرحله را نماید. بنابراین مراحل ۵ گانه مسیر انتخاب شغل مراحلی طولی نیست بلکه چرخه ای است. بنا بر گفته سوپر افراد ۵ وظیفه رشدی بر عهده دارند که در هر سن باید به آن بپردازند.

این وظایف عبارتند از: ۱ تبلور- وظیفه رشدی افراد ۲۴ تا ۲۸ ساله است. یک فرآیند ذهنی و شناختی است. فرد باید همۀ مشغولیت ها و فعالیت های خود را در ذهن هدفمند نماید. ۲ تعیین- از ۲۸ سالگی آغاز و در ۱۲ سالگی پایان میابد. باید فعالیت های هدفمند خود را محدود نماید تا به فعالیت های هدفمند خاصی که برایش اولویت دارد برسد. ۳ اجرا-  مربوط به سنین رشدی ۱۲ تا ۱۴ سال است. در این دوره بالقوه ها، بالفعل می شوند و او به کاری اشتغال می ورزد. ۴ تثبیت- برای بزرگسالان ۱۴ تا ۳۵ سال است. فرد باید مسیر شغلی خود یا مسیر زندگی اش را تثبیت کند. ۵ تحکیم- وظیفه رشدی افراد بالای ۳۵ سال است. محکم کردن انتخاب های فرد در مسیر زندگی اش با پیشرفت، مقام و موفقیت بالا به دست می آید.

سوپر در نظریه خود به مفهوم نقش ها هم اهمیت زیادی داده است، او معتقد است همه افراد در طول زندگی خود در موقعیت هایی قرار می گیرند که مستلزم انجام یکسری فعالیت هاست. قرار گرفتن در یک موقعیت و انجام فعالیت های هدفمند منجر به شکل گیری نقش های فرد می شود. از جمله بچگی، دانش آموزی، تفریح، شهروندی، کارگری، خانه داری، همسری، والدینی و مستمری بگیری. از آنجا که افراد همزمان چند نقش را بازی می کنند، موفقیت در یکی موفقیت در دیگری را هم در پی دارد.

رشد شناختی: جوانی و بزرگ سالی

پژوهشگران به بررسی تفکر پس صوری پرداختند. منظور از تفکر پس صوری فراتر از مرحله ی عملیات صوری پیاژه است. پیاژه قبول داشت که بعد از اکتساب عملیات صوری، پیشرفت های مهمی در تفکر صورت می گیرد. او دریافت که نوجوانان اعتقاد به سیستم ها انتزاعی دارند و دیدگاه منطقی و باثبات اما نادرست در مورد دنیا را به دیدگاه های مبهم، متضاد و متناسب با موقعیت های خاص ترجیح می دهند.

  • تغییرات عمده شناختی در دوره بزرگسالی (۲۰ تا ۴۰ سالگی)

مساله یابی

توانایی مساله یابی عبارت است از به کارگیری دانش و اطلاعات برای طرح مسائل جدید. این توانایی با افزایش سن، افزایش پیدا می کند.

نسبی گرایی

افراد در سنین بزرگسالی توانایی نسبی گرایی را پیدا می کنند، یعنی نگاه آنها به اطلاعات به گونه ای نسبی است.

تفکر دیالکتیکی

تفکر دیالکتیکی، عبارت است از درک و شناسایی اندیشه های متضاد. پیاژه معتقد است که فرد با رسیدن به عملیات صوری به نوعی تعادل شناختی می رسد. اما منظور از تفکر دیالکتیکی این است که فرد به تعادل شناختی کامل نمی رسد
و همواره با تناقضاتی مواجه است.

تفکر درباره ماهیت نظام ها و سیستم ها

در سنین بزرگسالی توانایی درک کلی نظام های فکری بهبود می یابد(مثل در نظر گرفتن وجود تفاوت و تشابه نظام ها و نظریه ها).

  • نظریه شناخت معرفتی پری

ویلیام پری مفهوم شناختی را گسترش داد. شناخت معرفتی به تاملات ما درباره ی نحوه ای که به واقعیت ها، عقاید و اندیشه ها می رسیم، اشاره دارد. ویلیام پری، درتحقیق مشهوری که انجام داد متوجه شد که دانشجویان جوانتر نوعی تفکر دوگانه نگر دارند،  در واقع آن ها دانش را متشکل از واحدهای مجزا (عقاید و قضایا) در نظر می گیرند که درستی آنها را به وسیله مقایسه کردن با معیارهای انتزاعی تعیین می کنند، یعنی موقیعت هایی که جدا از فرد متفکر و موقعیت او وجود دارد.
آنها اطلاعات، ارزش ها و صاحبان قدرت را به درست و غلط، خوب و بد ما و آن ها تقسیم می کنند.
در مقابل دانشجویان مسن تر به سمت تفکر نسبیت گرا گرایش داشتند، که به در نظر گرفتن شرایط مختلف در مورد یک مساله مربوط می شود و به یافتن یک پاسخ برای آن مساله محدود نمی شود. در دو نظریه ی شای و لابووی – ویف، تفکر بزرگسالی نیز مطرح شده است.

  • نظریه لابووی ویف

از نظر لایووی ویف، نوجوانی به فرد امکان می دهد که در دنیای احتمالات عمل کند، اما بزرگسالی برگشت به مسائل عمل گرایانه را به همراه دارد. بنابراین حرکت از تفکر فرضی به تفکر عمل گرایانه، پیشرفتی است که در آن، منطق، ابزاری برای حل کردن مسائل واقعی زندگی می گردد. هنگامی که بزرگسالان از بین چندین گزینه یک مسیر را برای دنبال کردن انتخاب می کنند، از محدودیت های زندگی آگاه تر می گردند. بنابراین به عقیده ی لابووی ویف، نیاز به متخصص شدن، این تغییر را بر می انگیزد

لابووی – ویف، دریافت که از نوجوانی تا میانسالی افراد از نظر پیچیدگی شناختی– عاطفی
(آگاهی از احساس های مثبت و منفی و هماهنگ کردن آن ها در ساختاری پیچیده و منظم) پیشرفت می کنند. پیچیدگی شناختی – عاطفی آگاهی فرد را در مورد دیدگاه ها و انگیزه های خودش و دیگران بالا می برد. این نوع پیچیدگی، جنبه ی مهم هوش هیجانی بزرگسالان است. آگاهی از واقعیت های متعدد ادغام کردن منطق با واقعیت و تحمل کردن اختلاف بین ایده آل و واقعیت، تغییر شکل کیفی در سال های بزرگسالی را خلاصه می کند.

  • کاردانی و خلاقیت

کاردانی، عبارت است از فراگیری اطلاعات زیاد در یک رشته یا کار که تخصص به آن کمک می کند
و با انتخاب رشته ی دانشگاهی یا شغل آغاز می شود و سال های طول می کشد تا فرد در هر زمینه ی دشواری تسلط باید. بعد از این که کاردانی کسب شد، تاثیر عمیقی بر پردازش اطلاعات می گذارد. افراد کاردان در مقایسه با فراد تازه کار سریع تر و به نحو کارآمدتری یادآوری و استدلال می کنند. چرا که مفاهیم تخصصی بیشتری می دانند و آنها را در سطح عمیق تر و انتزاعی تری بازنمایی می کند، به طوری که ویژگی های بیشتری برای متصل شدن به سایر مفاهیم داشته باشند. مثلا یک فیزیکدان بسیار کارآزموده می فهمد که وقتی چند مساله با صرفه جویی انرژی رابطه دارند، می توانند به شیوه ی مشابه حل شوند. در مقابل یک دانشجوی مبتدی فیزیک فقط روی ویژگی های سطحی تمرکز می کند. افراد کاردان از لحاظ شناختی پخته ترند و می توانند برای حل مسائل، راه حل های مختلف را به کار برند.

کاردانی علاوه بر بهتر کردن مساله گشایی، برای خلاقیت نیز ضروری است. دستاوردهای خلاق بزرگسالی از نظر تازگی و گرایش به سمت نیاز اجتماعی و فقر شناختی، با دستاوردهای کودکی تفاوت دارند. در نتیجه خلاقیت پخته، جا افتاده و منحصر به فرد می شود. مثل طرح مسائلی که از لحاظ فرهنگی ارزشمند هستند و پرسیدن سوال هایی که قبلا مطرح نشده اند.

به عقیده ی پاتریشیا آرلین، انتقال از مساله گشایی و مساله یابی ویژگی برجسته ی تفکر پس صوری است که در هنرمندان و دانشمندان ورزیده یافت می شود.

یک قرن پژوهش نشان می دهد که دستاوردهای خلاق، در اوایل بزرگسالی افزایش می یابد،
در اواخر سی سالگی یا اوایل چهل سالگی به اوج می رسد و به تدریج افت می کند. افرادی که خلاقیت را زود آغاز کرده اند، زودتر به اوج و افول می رسند، در حالی که افراد دیر شکوفا شده، در سنین بالاتر، توان کامل خود را نشان می دهند. این بیانگر آن است که خلاقیت بیشتر حاصل سن شغلی تا سن زمانی است.

روند خلاقیت در رشته های گوناگون متفاوت است. برای مثال نقاشان و موسیقی دانان معمولا ظهور زود هنگام خلاقیت را نشان می دهند، چون قبل از رسیدن به نوآوری به تحصیلات رسمی زیادی نیاز ندارند، اما دانشمندان به علت نیاز به دستیابی به درجات عالی تحصیلی، معمولا دستاوردهای خود را دیرتر نشان می دهند.

زیربنای خلاقیت کاردانی است، اما همه ی افراد کاردان خلاق نیستند. برای خلاقیت ویژگی های دیگری نیز ضروری است که شیوه ی تفکر نوآورانه، تحمل کردن ابهام، انگیزه ای خاص برای موفق شدن، علاقمندی به آزمایش کردن، و در صورت شکست، تکرار کردن، از جمله ی آنهاست. در مجموع عوامل متعددی خلاقیت را ایجاد می کنند. در صورتی که عوامل شخصی و موقعیتی که خلاقیت را ترغیب می کنند وجود داشته باشند، می توانند سال ها و تا سنین پیری ادامه یابند.

  • میان سالی(۴۰ تا ۶۰ سالگی)

هوش سیال و متبلور

هوش سیال(ظرفیت عقلانی ژنتیکی) تا ۲۰ سالگی افزایش می یابد و پس از آن افت تدریجی پیدا می کند. هوش سیال بیشتر به مهارت های اساسی پردازش اطلاعات وابسته است(توانایی تشخیص دادن روابط بین محرک های دیداری، سرعت تحلیل کردن اطلاعات و توانایی حافظه ی فعال)

در مقابل، هوش متبلور (ظرفیت هایی که به یادگیری فرهنگی و افزایش دانش مربوط می شود) تا سنین پیری افزایش تدریجی نشان می دهد. هوش متبلور به مهارت هایی اشاره دارد که به دانش و تجربه ی انباشته شده قضاوت خوب و مهارت در آداب اجتماعی بستگی دارند. توانایی هایی که چون فرهنگ برای آنها ارزش قائل است، فراگیری شده اند. علت افزایش توانایی های متبلور این است که بزرگسالان در محیط های مختلفی مثل منزل، محیط کار و در فعالیت های تفریحی مرتبا به آگاهی ها و مهارت های خود می افزایند، در نتیجه مهارت های متبلور هر روز تمرین می شوند.

مسیر تغییر آنها نشان می دهد که میانسالی دوره ی اوج عملکرد در برخی توانایی های عقلانی پیچیده است. افراد میانسال بر خلاف پندارهای قالبی، از لحاظ عقلانی در بهار زندگی و نه در اوج پیری هستند.

توانایی دیگری نیز وجود دارد که سرعت ادراک خوانده می شود. سرعت ادراک مهارتی سیال است. برای مثال در یک زمان محدود باید تشخیص دهند که کدام یک از پنج شکل یا مدل همانند، یا یک جفت عدد چند رقمی همسان یا متفاوت هستند. سرعت ادراک از ۲۰ تا ۳۰ سالگی، الی اواخر ۸۰ سالگی افت می کند.

این یافته با پژوهش های زیادی که نشان می دهند پردازش شناختی با افزایش سن کند می شود همخوان است. بنابراین تا قبل از ۶۰ سالگی، افول عقلی به چشم نمی خورد بلکه افراد میانسال به یادگیری خود ادامه می دهند، حتی در پاره ای از قلمروها مثل خزانه ی لغات و اطلاعات عمومی بهبود نشان می دهند.

در بررسی ای طولی، نشان داده شده است که از اوایل تا اواسط میانسالی پنج توانایی عقلی افزایش می یابند، در ۵۰ الی ۶۰ سالگی این روند حفظ می شود و بعد از آن عملکرد به تدریج افت می کند. این پنج توانایی (توانایی کلامی، استدلال استقرایی، حافظه ی کلامی، موقعیت یابی فضایی و توانایی عددی) از مهارت های متبلور و سیال استفاده می کنند.

تفاوت های جنسیت نیز در این زمینه مشاهده می شوند. مثلا زنان در سرعت ادراک، زودتر از مردان تنزل کردند،  به طوری که به جای ۳۰ تا ۴۰ سالگی، در ۲۰ تا ۳۰ سالگی این تنزل را آغاز کردند،  اما زنان در توانایی های عقلانی که تا میانسالی افزایش می یابند، طولانی تر از مردان به افزایش این توانایی ها ادامه دادند، به طوری که به جای اوایل ۵۰ سالگی، در اوایل ۶۰ سالگی به اوج عملکرد رسیدند.

  • پردازش اطلاعات

زمانی که سرعت پردازش کند می شود، برخی از جنبه های توجه و حافظه کاهش می یابند. چون بزرگسالان دانش گسترده و تجربه ی زندگی خود را در حل کردن مسائل زندگی روزمره به کار می گیرند، میانسالی دوره ی گسترش کارایی شناختی نیز هست.

سرعت پردازش

علت کند شدن پردازش شناختی در افراد مسن چیست؟ با این که پژوهشگران قبول دارند که احتمالا تغییرات در مغز سبب آن است، اما اختلاف نظرهایی در این زمینه وجود دارد. طبق دیدگاه شبکه عصبی هنگامی که نورون های مغز می میرند در شبکه های عصبی گسیختگی هایی روی می دهد. مغز با تشکیل بای پس ها (گذرگاه های فرعی) با این وضعیت سازگار می شود، به این صورت که اتصالات سیناپسی تازه ای مناطق گسیخته را دور می زنند، اما کارایی کمتری دارند.

فرضیه ی دوم که دیدگاه از دست رفتن اطلاعات نامیده می شود، می گوید افراد مسن از نظر سرعت از دست رفتن اطلاعات هنگامی که در سیستم شناختی جابه جا می شوند با جوانان تفاوت دارند. مثلا یک دستگاه فتوکپی را در نظر بگیرید که با هر بار کپی گرفتن کپی کمرنگ تر می شود. همین طور با هر مرحله تفکر اطلاعات تنزل می یابد. هر چه فرد مسن تر باشد این عارضه شدیدتر است. در نتیجه کل سیستم برای وارسی و تغییر اطلاعات باید سرعت خود را کم کند. چون تکالیف پیچیده مراحل پردازش بیشتری دارند بیشتر تحت تاثیر از دست رفتن اطلاعات قرار می گیرند.
تمرین و تجربه می تواند کاهش سرعت پردازش اطلاعات را جبران کند.

تحقیقات درباره ی توجه، روی این موضوع تمرکز می کند که بزرگسالان در یک لحظه چه مقدار اطلاعات را می توانند در سیستم ذهنی خود جذب کنند، تا چه اندازه ای می توانند به صورت گزینشی توجه کنند، اطلاعات نامربوط را نادیده بگیرند و در صورتی که شرایط ایجاب کند با چه سهولتی می توانند توجه خود را از یک تکلیف به تکلیف دیگر جابه جا کنند؟ پژوهش ها نشان می دهد که انجام دو تکلیف دشوار در یک لحظه با افزایش سن دشوارتر می شود. کاهش توجه به افزایش سن می تواند مربوط به کند شدن پردازش اطلاعات باشد. زیرا کند شدن پردازش اطلاعات مقدار اطلاعاتی را که فرد در یک لحظه می تواند مورد توجه قرار دهد محدود می کند.

انجام بازداری شناختی (جلوگیری از تداخل اطلاعات) با افزایش سن مشکل تر می شود و به همین علت گاهی افراد مسن، حواس پرت به نظر می رسند، به عبارت دیگر، به شدت تحت سلطه ی افکار و ویژگی های محیط قرار می گیرند و نمی توانند به تکلیف در دست انجام برگردند.

  • حافظه

در میانسالی و پیری میزان اطلاعاتی که افراد می توانند در حافظه ی فعال(حافظه ی کوتاه مدت) خود نگه دارند کاهش می یابد. چرا که با فزایش سن، استفاده از راهبردهای حافظه مثل سازماندهی و گسترش کاهش می یابد. این دو راهبرد به فرد کمک می کنند تا اطلاعات جدید را به اطلاعات از پیش اندوخته شده متصل کنند. دلیل این که افراد مسن از سازماندهی و گسترش کمتر استفاده می کنند این است که بازیابی اطلاعات از حافظه ی بلند مدت که به یادآوری آنها کمک می کند برایشان دشوار است.

البته انواع مهارت های حافظه که در زندگی روزمره به کار می بریم، در میانسالی کاهش پیدا نمی کنند. مثلا اطلاعات عمومی مبتنی بر واقعیت مثل رویدادهای تاریخی دانش طرز کار مثل نحوه ی رانندگی کردن
دوچرخه سواری یا حل مسائل ریاضی و دانش مربوط به حرفه و شغل فرد در میانسالی یا بدون تغییر می مانند یا افزایش می یابند.

افراد میانسال زمانی که در به یاد آوردن چیزی، مشکل پیدا می کنند، از دانش فراشناختی خود استفاده می کنند.
مثلا اتومبیل خود را هر روز در یک قسمت مشخص پارک می کنند یا قبل از سخنرانی نکات عمده را یادداشت کرده و مرور می کنند.

  • مساله گشایی و کاردانی

مساله گشایی عملی در سنین میانسالی افزایش می یابد. مساله گشایی عملی به افراد کمک می کند تا موقعیت های دنیای واقعی را ارزیابی کنند و نحوه ی رسیدن به اهدافی را بررسی کنند که بسیار نامطمئن هستند.

کاردانی(دانش اجرایی بسیار منسجم که می توان آن را برای عملکرد عالی به کار گرفت) نیز در این سنین افزایش پیدا می کند. پرورش کاردانی در جوانی نیز جریان دارد ولی در میانسالی به اوج می رسد و به روش های بسیار کارآمد و موثر برای حل کردن مسائل می انجامد که پیرامون اصول انتزاعی و قضاوت های شهودی متمرکز هستند.

  • خلاقیت

خلاقیت نیز مانند مساله گشایی، می تواند با افزایش سن تغییر یابد. چند پژوهشگر معتقدند که خلاقیت از تمرکز بر ایجاد دستاوردهای غیرعادی (تفکرواگرا) به تاکید ادغام کردن تجربه و دانش در شیوه های منحصر به فرد تفکر و عمل تبدیل می شود.

بررسی هنرمندان تجسمی مشهور ۶۰ ساله و مسن تر معلوم کرد که آن ها کیفیت کار خود را به این صورت ارزیابی کردند که همواره در ۴۰ تا ۶۰ سالگی بهتر شده است. خلاقیت در میانسالی می تواند بیانگر انتقال از علاقه ی خود محور به ابزار وجود به سمت اهداف نوعدوستانه نیز باشد. یعنی افراد میانسال بعد از اینکه بر توهم زندگی مادام العمر غلبه می کنند،
میل به کمک کردن به بشریت و پرمایه کردن زندگی دیگران در آنها بیشتر می شود.

  • نظریه شای

به اعتقاد شای، توانایی های شناختی انسان به سختی از مرحله ی عملیات صوری فراتر می روند، اما به هر حال وقتی افراد به بزرگسالی می رسند موقعیت هایی که در آن ها فکر کنند بیشتر می شوند.

مراحل فعالیت ذهنی از نظر «وارنر شای» عبارتند از:

مرحله ی فراگیری(کودکی و نوجوانی): دو دهه اول زندگی معمولا صرف فراگیری دانش می شود. افراد جوان از تفکر عملیات عینی به تفکر عملیات صوری پیشروی می کنند. روش های قدرتمندتری برای اندوزش اطلاعات ابداع می کنند آن را ترکیب نموده و به نتایجی دست می یابند.

مرحله ی دستیابی(اوایل بزرگسالی): در این مرحله فرد در جهت سازکار کردن مهارت های شناختی خود با موقعیت هایی مثل زندگی زناشویی استخدام و … تلاش می کند تا به اهداف دراز مدت نائل شود. در نتیجه آنها کمتر روی فراگیری دانش تمرکز می کنند و بیشتر به کاربرد آن در زندگی روزمره تاکید می ورزند. مسائلی که افراد در محیط کار روابط صمیمانه و فرزند پروری با آن مواجه می شوند، بر خلاف مسائلی که در کلاس ها با آزمون های هوش مطرح می شوند،
یک راه حل درست ندارند. با این حال نحوه ای که فرد با این مسائل برخورد می کند می تواند کل روند زندگی را تحت تاثیر قرار دهد بنابراین آنها باید هم به مساله و هم به موقعیت توجه کنند.

مرحله ی مسئولیت(میانسالی): وقتی زندگی شغلی و خانوادگی فرد ثابت می شود «گسترش مسئولیت به سایرین» در زمینه شغل، جامعه و خانواده صورت می گیرد. افرادی که مسئولیت های پیچیده ای دارند، به مرحله ی تفکر اجرایی که پیشرفته ترین شکل تفکر است رسیده اند.

مرحله ی ادغام مجدد (اواخر بزرگسالی): در این مرحله افراد تمایلات نگرش ها و ارزش های خود را دوباره بررسی و ادغام می کنند تا از آن ها به عنوان راهنمایی برای این که چه دانشی را فرا بگیرند استفاده کنند. در این جا چالش های شناختی از «چه چیزی را باید بدانیم»؟ به «چرا باید بدانیم» تغییر می کنند. در نتیجه افراد سالخورده درباره ی موقعیت هایی که باید انرژی شناختی خود را صرف کنند سخت گیرتر می شوند. آن ها کمتر از جوانان وقت را برای کارهایی که به نظرشان بی معنی است هدر می دهند یا این کارها به ندرت در زندگی آن ها روی می دهند.

  • تغییرات در توانایی های عقلانی

آزمون های هوش برای ارزیابی تغییرات در انواع توانایی های ذهنی در سال های بزرگسالی ابزارهای مناسبی هستند. عوامل موجود در آزمون های مخصوص بزرگسالان شبیه عوامل ویژه ی کودکان دبستانی و نوجوانی هستند. آزمون های هوشی که برای ارزیابی مهارت های لازم جهت موفقیت تحصیلی مناسب هستند نمی توانند توانمندی های مربوط به زندگی روزمره ی بزرگسالان را ارزیابی کنند.

پژوهش های انجام شده نشان می دهد که وقتی ساختارهای مغزی روبه زوال می روند، هوش در بزرگسالی افت می کند. بررسی های مقطعی متعددی این حالت را نشان می دهند. اوج توانایی در عملکرد آزمون هوش در ۳۵ سالگی و به دنبال آن تنزل عملکرد در پیری می باشد. اما مطالعات طولی افزایش هوش مرتبط با سن را نشان دادند. شای برای پی بردن به علت این نتایج متفاوت، طرح طولی – زنجیره ای را در بررسی طولی سیاتل به کار برد و روش های طولی و مقطعی را با هم ترکیب کرد. یافته های تحقیق نشان می دهد که پنج توانایی ذهنی، کاهش مقطعی عادی بعد از اواسط سی سالگی دارند
اما گرایش های طولی افزایش عملکرد متوسطی را نشان دادند که تا پنجاه سالگی و اوایل شصت سالگی ادامه پیدا می کند.

  • رشد شناختی در پیری

تصور می شود تضعیف پردازش اطلاعات که در سر تا سر سال های بزرگسالی جریان دارد، جنبه های متعدد شناخت را در سن پیری تحت تآثیر قرار می دهد. هر چه توانایی عقلانی به هوش سیال بیشتر وابسته باشد(مهارتهای پردازش اطلاعات با زیر بنای زیستی )، زودتر تحلیل می رود. در مقابل توانایی های عقلانی وابسته به هوش متبلور(دانش مبتنی بر فرهنگ) برای مدت طولانی تری باقی می مانند.افزایش هوش متبلور به تداوم فرصتهای بهبود بخشیدن به مهارتهای شناختی بستگی دارد . در صورتی که این فرصتها وجود داشته باشند تواناییهای متبلور می توانند هوش سیال را جبران کنند .

به حداکثر رساندن گزینشی همراه با جبران

بالتس(۱۹۹۷) عنوان می کند، سالخوردگانی که حداکثر عملکرد شناختی خود را حفظ می کنند از روش به حداکثر رساندن گزینشی همراه با جبران استفاده می کنند. یعنی آنها هدف های خود را محدود می کنند و فعالیت هایی را انتخاب می کنند که برای آنها ارزش دارد و در آن فعالیت از حداکثر انرژی خود استفاده می کنند و نیز روش های جدیدی برای جبران ضعف های خود پیدا می کنند .

کاهش نهایی

کاهش نهایی، به کاهش زیاد در علکرد شناختی قبل از مرگ اشاره دارد. پژوهشگران مطمئن نیستند که آیا این کاهش به چند جنبه از هوش محدود می شود یا تمام جنبه های آن را تحت تاثیر قرار می دهد و از تباهی کلی خبر می دهد. برخی پژوهش ها مدت کاهش نهایی را ۱ تا ۳ سال تخمین زده اند. آنچه که با اطمینان می توان گفت این است که کاهش شدید و گسترده ی عملکرد شناختی، علامت از دست دادن سر زندگی و قریب الوقوع بودن مرگ است.

حافظه

هنگامی که سالخوردگان اطلاعات را آهسته تر درک می کنند و سخت تر می توانند راهبردها را به کار ببرند. از اطلاعات نامربوط جلوگیری کنند و اطلاعات مربوط را از حافظه بلند مدت بازیابی کنند، احتمال نارسایی حافظه بیشتر می شود.

حافظه عمدی در برابر حافظه خودکار

سرعت شناختی کندتر سالخوردگان بدان معنی بود که جزئیات کمتری را حفظ مي كردند، در ضمن چون حافظه فعال آنها در يك زمان اطلاعات كمتري را می توانست نگهدارد، به زمینه توجه مناسبی نکردند کاهش می یابد. آنها نمی توانند رویداد تجربه شده را از رویدادهای تجسم کرده متمایز کنند. در یادآوری منبع اطلاعات نیز مشکل دارند ـ کاهش های مربوط به سن در حافظه، در تکالیفی بیشتر است که به پردازش عمدی نیاز دارند. بازشناسی نوع خودکار حافظه که به تلاش ذهنی کمتری نیاز دارد در اواخر بزرگسالی کمتر از یادآوری صدمه می بیند زیرا نشان های محیطی زیادی برای کمک به یادآوری آن وجود دارد.

حافظه تداعی

مشکل برقرار کردن پیوند بین قطعه های اطلاعات و بازیابی کردن آن ها شکل ۷-۱۷: عملکرد جوانان و سالخوردگان در  آزمون های تک کلمه ای و کلمه های جفتی که نارسایی حافظه تداعی را در اواخر بزرگسالی تأیید می کند. بعد از مطالعه کلمه‌های جفتی نامربوط از برخی بزرگسالان خواستند کلمه های تکی را که دیده بودند مشخص کنند. از دیگران خواستند کلمه های جفتی را که دیده بودند مشخص کنند. سالخوردگان در آزمون حافظه تک کلمه ای به خوبی جوانان عمل کردند ولی در آزمون حافظه کلمه های جفتی بسیار بدتر عمل کردند. این یافته ها، نارسایی حافظه تداعی در اواخر بزرگسالی را تأیید می کند.

حافظه دور

حافظه دور یا یادآوری بلند مدت آن ها از حافظه ی رویدادهای اخیر آن ها واضح است ولی  پژوهش این نتیجه گیری را تأیید نمی کند.

حافظه زندگی نامه شخصی(حافظه رویدادهایی که اهمیت شخصی دارند)

افراد ۵۰ تا ۹۰ ساله رویددادهای دور و نزدیک را بیشتر از  رویدادهای که بینابین بوده به یاد می آورند طوری که به رویدادهای نزدیک بیشتر اشاره می شود.

چرا سالخوردگان رویدادهای دوران نوجوانی و اوایل بزرگسالی را بهتر از تجربیات میانسالی خود به یاد می‌آورند؟ رویدادهای جوانی که در دوره تغییر سریع اتفاق افتاده است که پر از تجربیات تازه ای بودند که از زندگی یکنواخت روزمره متمایز شده اند و نوجوانی و اوایل بزرگسالی دوران تشکیل هویت نیز هستند دورانی که بسیاری از تجربیات که برای فرد اهمیت دارد رخ می دهد.

حافظه مربوط به آینده

سالخوردگان، در مورد رویدادهای روزمره دچار حواسپرتی می شوند. حافظه مربوط به آینده به یادآوری پرداختن به اعمال برنامه  ریزی شده در آینده اشاره دارد ـ مقدار تلاش ذهنی لازم تعیین می کند که آیا سالخوردگان در حافظه مربوط به آینده مشکل دارند یا نه.

  • پردازش زبان

مهارت های زبان و حافظه رابطه نزدیکی با هم دارند. هنگام درک کردن زبان (پی برد به معنی جمله شفاهی یا کتبی) آنچه  را که شنیده یا خوانده ایم، بدون آگاهی هشیار به یاد می آوریم درک زبان شفاهی مانند حافظه نا آشکار در اواخر عمر خیلی کم تغییر می کند به شرط آنکه طرفین گفتگو خیلی سریع صحبت نکنند و به سالخوردگان وقت کافی برای پردازش دقیق متن نوشتاری داده شود.

برخلاف درک زبان، دو جنبه از تولید زبان کاهش های مرتبط با سن نشان می دهد. ۱- بازیابی کلمات از حافظه بلند مدت. ۲- برنامه ریزی برای اینکه چه چیزی و چگونه گفته شود.

مشکلات حافظه در گفتگوهای روزمره

در بازیابی کلمه خیلی آشکار است و کاهش گنجایش حافظه فعال نیز دخالت دارد. چون در یک زمان اطلاعات کمتری را می توان نگهداشت. سالخوردگان به سختی می‌توانند تکالیف متعدد لازم برای تولید گفتار منسجم را هماهنگ کنند. سالخوردگان مثل مورد حافظه برای مشکلات زبان خود روش های جبرانی را ابداع می کنند برای مثال آن ها ساختار دستوری خود را طوری ساده می کنند که بتوانند تلاش را صرف بازیابی کلمات و سازمان دادن افکار خود کنند. پیام خود را با جملات بیشتری منتقل نموده و کارایی را فدای وضوح بیشتر می کنند. به جای جزئیات به اصل مطلب می‌پردازند و به این طریق مشکل تولید زبان خود را جبران می کنند.

حل مسئله

حل مسئله سنتی که فاقد زمینه زندگی عملی است در اواخر بزرگسالی کاهش می یابد. محدودیت های حافظه سالخوردگان نگهداشتن  تمام واقعیت های مربوط در ذهن را هنگام پرداختن به مسئله فرضی پیچیده سخت تر می کند. معمولاً برای اجتناب از تعارض های میان فردی، هر کاری که بتوانند انجام می‌دهند و راهبرد حل مسئله برای سالخوردگان معنی دارد که برای حفظ کردن انرژی و محدود کردن استرس، انگیزه زیادی دارند. مثال: ۱- اقدام قاطع هنگام روبه رو شدن با مخاطرات تندرستی، عاقلانه است. ۲- زوج های سالخورده نسبت به زن و شوهرهای جوان بیشتر در حل مسئله همکاری می‌کنند. سالمندان با حل کردن مشترک مسئله مشکلات شناختی خود را جبران می کنند.

خردمندی

وسعت عمق دانش توانایی فکر کردن به دانش و به کاربردن آن به شیوه ای که زندگی را قابل  تحمل تر و با ارزش تر کند. پختگی هیجانی از جمله توانایی گوش کردن، ارزیابی کردن و توصیه دادن، خلاقیت نوع دوستانه کمک کردن به بشریت و غنی ساختن زندگی دیگران را شامل می شود ـ صفات شناختی و شخصیتی را که خردمندی را تشکیل می دهند به عنوان کاردانی در کردار و معنی زندگی خلاصه کردند.

پنج عنصد خردمندی عبارتند از:

۱- آگاهی درباره مسایل اساسی زندگی، از جمله ماهیت انسان، روابط اجتماعی و هیجانی.

۲- راهبردهای مؤثر برای به کار بردن این آگاهی در تصمیم گیری های زندگی، حل و فصل کردن تعارض‌ها و توصیه دادن.

۳- برداشت او از افراد به صورتی که ضروریات متعدد زندگی آن ها را در نظر داشته باشد.

۴- علاقه به ارزش های والای انسان، مانند صلاح همگانی و محترم شمردن تفاوت های فردی در ارزش ها.

۵- آگاهی از بلاتکلیفی های زندگی و مدیریت کردن آن ها ـ اینکه خیلی از مسایل راه حل عالی ندارد. (سن خردمندی را تضمین نمی کند.)

  • عوامل مربوط به تغییر شناختی

۱- زندگي ذهني فعال  2- تحصيلات بالاي متوسط  3- فعاليت هاي اوقات فراغت تحريك كننده
۴- مشاركت در جامعه   5- شخصيت انعطاف پذير   6- حفظ توانايي هاي ذهني تا سن بالاي پيري را پيش بيني مي كند.

وضعيت جسماني: انواع بيماري هاي مزمن از جمله: ۱- ضعف هاي بينايي و شنوايي  2- بيماري هاي قلبي- عروقي  3- آرتريت  4- پوكي  استخوان با ضعف شناختي در ارتباط هستند. (افراد باهوش تر شروع بيماري جدي را به تعويق مي اندازند)

بازنشستگي نيز به صورت مثبت و منفي بر تغيير شناختي تأثير دارد. درصورتي كه افراد مشاغل معمولي را براي فعاليت اوقات فراغت ترك كنند نتايج مطلوب است. ولي اگر بازنشستگي از شغل بسيار پيچيده بدون ايجاد كردن جايگزين هاي چالش انگيز باشد به ضعف هاي عقلاني شتاب مي دهد.

افراد سالخورده در آخر عمر ضعف شناختي شديدي دارند (كاهش نهايي به شتاب قابل ملاحظه در تباهي عملكرد شناختي قبل از مرگ اشاره دارد.) متوسط كاهش نهايي ۵-۴ سال است كه دليل ۱- فرايندهاي بيماري  2- فروپاشي زيستي ناشي از پيروي طبيعي باشد.

  • مداخله های شناختی

ضعف هاي شناختي در اواخر بزرگسالي تدريجي هستند با اينكه پيري مغز در آن دخالت دارد ولي مغز با پرورش دادن رشته هاي عصبي مي تواند آنها را جبران كند. ضعف هاي شناختي مي تواند به جاي پيري زيستي به علت عدم استفاده از مهارت هاي خاص باشد.

  • پروژه رشد و غنی سازی بزرگسالان

ارزيابي تأثيرات آموزش شناختي بر رشد بلندمدت

يك گروه از افراد بالاي ۶۴ سال انتخاب كردند بعد از ۵ جلسه آموزش ۱ ساعته در مهارت هاي شناختي  آزمودني ها عملكرد خود را در مهارت آموزش ديده بهبود بخشيدند و ۴۰% به سطح عملكرد ۱۴ سال قبل خود برگشتند بعد از ۷ سال پي گيري گرچه نمرات افت كرده بود ولي بهتر از سالخوردگاني كه آموزش نديده بودند بود (آموزش «تقويتي» در اين زمان عملكرد شناختي را افزايش داد.)

آموزش شناختي پيشرفته براي سالخوردگان مستقل و سرزنده

بيش از ۲۸۰۰ سالخوردة ۶۵ تا ۸۵ ساله به صورت تصادفي در يك برنامة آموزشي ۱۰ جلسه اي كه روي يكي از سه توانايي تمركز داشت (سرعت پردازش، حافظه، استدلال) و يا در گروه گواه بدون مداخله قرار داده شدند (سالخوردگان آموزش ديده در مقايسه با سالخوردگان گروه گواه پيشرفت فوري در مهارت آموزش ديده نشان دادند).

در سن پيري مهارت هاي شناختي گسترده اي را مي توان افزايش داد. مهم اين است كه از آزمايشگاه به جامعه انتقال يابد و با تجربه روزمرة سالخوردگان آميخته شود.

رشد شناختی: از کودکی تا نوجوانی

به مجموعه تغییرات کمی و کیفی که از لقاح تا مرگ ادامه دارد، رشد می گویند و شناخت شامل چیزهایی می شود که می دانیم یا به آن می اندیشیم. اما رشد شناختی تغییرات منظم و تدریجی در پردازش ذهنی است که باعث پختگي مي شود. تغييرات خاصي كه عامل اساسي آن گذشت زمان همراه با تکامل و نظام يافتگي سيستم عصبي است كه با كسب شايستگي ها و توانايي ها آن رفتار ظاهر مي شود.

براساس ديدگاه های شناختي، فرايندهای ذهني يا شناخت تعيين كننده عامل مؤثر بر رشد فردی است و برای بررسي شناخت بايد به بررسي عناصر تشکيل دهنده آن پرداخت.

آدمي از لحظه تولد پيوسته با عوامل خارجي ديداری و شنيداری احاطه مي شود، و به تدريج كه رشد مي كند نسبت به تك تك آنها شناخت پيدا مي كند. اين شناخت صرفاً دانستن نيست بلکه اطلاعات پاره پاره را باهم در مي آميزد، آنها را يك پارچه و سازماندهي مي كند و به شکل معناداری در مي آورد. همين فرآيند طبيعي، منشأ پيدايش ديدگاه يا رويکرد «پردازش اطلاعات» یا «خبر پردازی» است.

براستي در درون مغز انسان چه مي گذرد !!؟؟ اين سؤالي است كه نظريه پردازان پردازش اطلاعات به آن پاسخ مي دهند.

  • هربرت سیمون

هربرت سيمون(۱۹۱۶-۲۰۰۱) از جمله دانشمنداني است كه به سادگي نمي توان او را به يك حوزه خاص علمي نسبت داد. او را جامعه شناس، روانشناس، دانشمند علوم اجتماعي، اقتصاد دان، متخصص تصميم گيری، متخصص علوم سياسي، دانشمند علوم كامپيوتر و از جمله پيشتازان سيستم های هوش مصنوعي و نيز نظريه بازی ها(يافتنِ راهبردِ بهينه برای بازيکنان با استفاده از مدل های رياضي) مي دانند.

او به همراه آلن نيوول در سال ۱۹۷۵ برای كمك های اساسي ای كه در زمينه هوش مصنوعي و روانشناسي شناختي كرده بودند، جايزه تورينگ را دريافت كردند. همچنين مي توان به جايزه نوبل اقتصاد در سال ۱۹۷۸ و جايزه انجمن روانشناسي آمريکا در سال های ۱۹۶۹ و ۱۹۹۳ اشاره كرد. سیمون همچنين علاوه بر تحصيل در علوم سياسي، تعدادی مدرک افتخاری هم دريافت كرده كه از جمله آنها مي توان به دكترای افتخاری حقوق از دانشگاه هاروارد اشاره كرد.

  • آلن نیوول

آلن نیوول یک محقق آمريکايي بود. او يك رياضيدان است كه روانشناسي شناختي را برای طراحي سيستم های رايانه ای بکار برد. وی چهل سال را صرف آموزش روانشناسان شناختي در معاني و اشارات هوش مصنوعي نمود. نيوول فعاليت های شناختي همچون فعاليت های حل مسئله را مشاهده كرد. نيوول و سيمون با هم بر روی هوش مصنوعي در دانشگاه كارنگي ملون كار كردند.

نظريه پردازان پردازش اطلاعات معتقدند برای بررسي شناخت، بايد به بررسي عناصر شناخت تشکيل دهنده آن، يعني توجه، احساس، ادراک، حافظه، تفکر، استدلال و… پرداخت. بنابراين آنها به دنبال كشف ماهيت تفکر هستند. اين رويکرد توسط نيوول و سيمون ارائه گرديده است.

  • استفاده از کامپیوتر به عنوان الگو

الگوی اصلي روان شناسان پردازش اطلاعات از انقلاب رايانه تاثير پذيرفت و همزمان با پيشرفت تکنولوژی، رويکرد فوق پيشرفت های زيادی كرد. در اواسط دهه ۱۹۵۰، نظريه پردازاني مانند آلن نيوول و هربرت سيمون ذهن آدمي را با ابتکار حیرت انگیز که «مغز الکترونیکی» ناميده مي شد، با كامپيوتر مقايسه كردند. در اين رويکرد ذهن هر انساني همانند يك كامپيوتر عمل مي كند. اطلاعات ازطريق محرک های درون داد وارد مي شوند و تا زماني كه به عملکرد برون داد تبديل شوند به طور كامل كد گذاری شده، تغيير شکل و سازمان مي يابند.

مدل های گوناگون پردازش اطلاعات وجود دارند. نظريه پردازان خبر پردازی، شناخت را به عنوان فعاليتي كاملا پيچيده در نظر مي گيرند. آنها رشد ذهني را از طريق مطالعه رشد مهارت های پردازش شناختي مثل: توجه ، ادراک، دريافت، يادگيری، تفکر، ياداوری، ارزش يابي، استنتاج و فراشناخت بررسي مي كنند. بنابراين در رويکرد پردازش اطلاعات رشد به صورت پيوسته و نه مرحله ای در نظر گرفته مي شود.

مهمترين امتياز رويکرد پردازش اطلاعات اين است كه از روش های پژوهشي دقيق برای بررسي شناخت استفاده كرده است و نقطه ضعف اين رويکرد اين است كه اطلاعات به دست آمده، عمدتا در موقعيت های آزمايشگاهي مصنوعي حاصل شده اند و جنبه هايي از شناخت نيز مثل خلاقيت و تخيل در اين رويکرد كلا ناديده گرفته شده است.

  • مدل اتکينسون و شيفرين

اين مدل تحت عنوان مدل مخزن نيز گفته شده است كه از سه قسمت كه عبارتند از: ۱) مخازن دريافت حسي، ۲) حافظه كوتاه مدت و ۳) حافظه بلند مدت، كه اطلاعات را اخذ، پردازش و حفظ مي کند، تشکيل شده است.

آنها بيان مي كنند كه اطلاعات در ثبت حسي ۱ الي ۳ ثانيه حفظ مي شود و در حافظه كوتاه مدت بين پانزده تا سي ثانيه بيشتر دوام نمي آورند و محو مي گردند، مگر آنکه فرايند های كنترل مانند تمرين (مرور ذهني) وارد عمل شوند و بيان مي كنند كه علاوه بر تمرين، راهبردهای ديگر مانند سازمان دهي و پرورش موضوع مي توانند سهولت بيشتری را در جهت نگهداری اطلاعات فراهم آورند.

اتکينسون و شيفرين بر اين باورند كه وقتي اطلاعات به حافظه بلندمدت انتقال يابند، اثر آنها پا برجا خواهد ماند. همچنين فرض بر اين است كه برخلاف محدوديت گيرنده های حسي و حافظه كوتاه مدت، حافظه بلند مدت مرز ندارد و نامحدود است.

پژوهشگران پردازش اطلاعات باور دارند كه ساختار اساسي سيستم ذهني در سرتاسر زندگي، مشابه است. گنجايش سيستم(مقدار اطلاعاتي كه يك دفعه مي تواند نگهداری و پردازش شود و سرعت پردازش آن) با افزايش سن بيشتر مي شود و تفکر پيچيده تر را ممکن مي سازد. همچنین، گرچه افزايش توانايي پردازش اطلاعات تا اندازه ای به علت رشد مغز است، ولي بهبود راهبردها (مانند توجه كردن به اطلاعات و طبقه بندی بهتر آن) به مقدار زياد در آن دخالت دارد. پرورش اين راهبردها در ۲ سال اول زندگي، در حال شکل گيری است.

  • پردازش اطلاعات در ۲ تا ۶ سالگی

توجه

کودکان کوچک تر، روی جزئيات تمركز ندارند و در مقايسه با كودكان دبستاني زمان كوتاهي را صرف انجام تکاليف مي كنند.

حافظه باز شناسي و يادآوری

آزمايش ۱: مجموعه ای از تصاوير را به كودک نشان داده و بعد آنها را با تصاوير ناآشنا ترکیب كرده و از كودک مي خواهند تا به تصاويری كه در مجموعه اول ديده است اشاره كند. نتایج نشان می دهد که بازشناسی در ۴ تا ۵ سالگي عالي است.

آزمايش ۲: مجموعه ای از تصاوير به کودک نشان داده می شود و سپس آنها را پنهان می کنیم. از كودک خواسته می شود كه آنها را نام ببرد. اين آزمايش به يادآوری نياز دارد. يادآوری كودكان خردسال خيلي ضعيف تر از بازشناسي آنهاست. کودکان در ۲ سالگي فقط ۱ تا ۲ مورد و در ۴ سالگي ۳ تا ۴ مورد را بيشتر به ياد نمي آورند.

كودكان پيش دبستاني هنوز مرور ذهني نمي كنند، يعني اقلام را بارها تکرار نمي كنند تا آنها را به ياد آورند. هنوز سازماندهي نيز نمي كنند، يعني دسته بندی كردن اقلام مشابه با هم تا بتوانند با فکر كردن، آنها را به راحتي بازيابي كنند. كودكان پيش دبستاني به طور نامناسبي يادآوری مي كنند، زيرا در استفاده از راهبردهای حافظ(فعاليت های ذهني عمدی) ماهر نيستند و ضعيف هستند.

در آزمایش فراخنای رقم[۱]، یکسری اعداد گفته می شود و از کودکان خواسته می شود تکرار کنند. این آزمایش برای ارزیابی گنجایش حافظه فعال می باشد. نتایج نشان می دهد که فراخنای حافظه کودکان در ۲٫۵ سالگی، ۲ رقم و در ۷ سالگی به ۵ رقم افزایش می یابد.

حافظه تجربيات روزمره

كودكان پيش دبستاني رويدادها را مانند بزرگسالان به صورت سناريو ها به ياد مي آورند و با افزايش سن متن ها مفصل تر ميشود(مثل گزارش خوردن در رستوران).

نظريه ذهن کودک خردسال(فرا شناخت)

زماني كه بازنمايي(تجسم درونی اطلاعاتی که ذهن می تواند دستکاری کند) دنيا، حافظه و مسئله گشايي بهبود مي يابد، كودكان تأمل كردن براساس فرآيندهای فکری خودشان را آغار مي كنند. این آگاهی معمولاً فراشناخت[۲] به معنی فکر کردن درباره فکر تلقی می شود.

كودكان ۲ تا ۳ ساله فکر مي كنند كه افراد هميشه مطابق با اميال شان رفتار مي كنند و نمي فهمند كه عقايد آنها بر اعمالشان تأثير مي گذارند.

سوالی که مطرح این است که، كودكان چه موقعي از زندگي ذهني خودآگاه مي شوند و آگاهي آنها تا چه اندازه ای كامل و دقيق است؟ كودكان ۲ ساله درک روشن تری از هيجان ها و اميال ديگران دارند. مي فهمند كه ديدگاه ديگران از ديدگاه آنها متفاوت است(بابا هويج دوست دارد، من هويج دوست ندارم). كودكان ۳ ساله مي فهمند كه فکر كردن مي تواند جدا از ديدن، حرف زدن يا لمس كردن باشد. و برای اشاره به افکار و عقايد خودشان از فکر كردن و دانستن استفاده مي كنند.

كودكان ۲ تا ۳ ساله فکر مي كنند كه افراد هميشه مطابق با اميال شان رفتار مي كنند و نمي فهمند كه عقايد آنها بر اعمالشان تأثير مي گذارند. کودکان بین ۳ تا ۴ سالگی، متوجه می شوند که هم عقاید و هم امیال، رفتار را تعیین می کنند. کودکان در ۴ سالگی می فهمند که عقیده و واقعیت، می توانند فرق داشته باشند. به عبارت دیگر، افراد می توانند عقاید غلط داشته باشند.

از ۴ سالگي به بعد مي دانند كه عقايد و اميال بر رفتار تأثير گذار است. كودكان ۴ ساله قادر به درک عقايد غلط هستند. در یک آزمايش، فرد بزرگسالي محتويات جعبه چسب زخم و جعبه بدون ماركي را به كودک نشان مي دهد. چسب زخم ها در جعبه بدون مارک هستند. سپس عروسکي را به كودک نشان مي دهد و از كودک مي خواهد پيش بيني كند كه اين عروسك در كجا به دنبال چسب زخم ها خواهد گشت. اين تکليف نشان مي دهد كه آيا كودكان مي فهمند كه عروسك بدون ديدن چسب زخم ها در جعبه بدون مارک، عقيده غلطي خواهد داشت يا نه؟

عوامل متعددی به درک دنيای ذهني كودكان پيش دبستاني مانند رشد زبان، داشتن خواهر- برادرهای بزرگتر، تعامل با دوستان، بازی وانمود كردن، و تماس با اعضای پخته تر جامعه، كمك مي كنند.

درک كودک از عقيده غلط در سال های پيش دبستاني تقويت و بين ۴ تا ۶ سالگي نيرومند تر مي شود. اين آگاهي ابزار قدرتمندی برای شناخت خود و ديگران و پيش بيني خوبي برای مهارت های تعامل اجتماعي با همسالان مي شود.

سواد آموزی در اوایل کودکی

سواد آموزی به مقدار زياد بر اساس زبان گفتاری و آگاهي از جهان قرار دارد.

استدلال ریاضی در کودکان پیش دبستانی

کودکان بين ۴ تا ۵ سالگي به مفهوم عدد اصلي در مجموعه پي مي برند. آنها مي فهمند كه آخرين عدد در يك مجموعة قابل شمارش، بيانگر تعداد كل آن مجموعه است(اصل کاردینال). در سال دوم زندگي در آغاز درک يا روابط ترتيبي بين كميت ها قراردارند(مانند ۲ بيشتر از ۱ و …). بين ۲ تا ۳ سالگي شمردن را شروع مي كنند و به تدريج دقيق تر مي شوند.

  • پردازش اطلاعات در اواسط کودکی(۶ تا ۱۱ سالگی)

توجه و حافظه، كه زيربنای هر فعاليت شناختي هستند در اواسط كودكي اهميت زيادی دارند. پژوهشگران معتقدند كه رشد مغز به دو تغيير اساسي در پردازش اطلاعات كمك مي كند:

۱ . افزايش توانايي پردازش اطلاعات: بين ۶ تا ۱۲ سالگي زمان لازم برای پردازش اطلاعات در انواع تکاليف شناختي به سرعت كاهش مي يابد. اين از افزايش سرعت تفکر بر اساس تغييرات در مغز خبر مي دهد كه احتمالا علت آن ادامه ميلين دار شدن و كاهش سيناپسي در مغز است. تفکر كارآمدتر، توانايي پردازش اطلاعات را افزايش مي دهد، زيرا كسي كه سريعتر فکر مي كند، مي تواند در يك زمان، اطلاعات بيشتری را نگهدارد و روی آن كار كند.

۲ . افزايش بازداری شناختي: گرچه بازداری شناختي (يعني توانايي مقاومت كردن در برابر دخالت اطلاعات نامربوط) از زمان نوباوگي به بعد بهبود مي يابد، اما در اواسط كودكي پيشرفت چشمگيری دارد. اعتقاد بر اين است كه علت افزايش بازداری شناختي، رشد بيشتر قطعه های پيشاني قشر مخ است. بازداری شناختي، با پاک كردن اطلاعات غير ضروری از حافظه فعال، به مهارت های پردازش اطلاعات كمك مي كند. غير از رشد مغز، استفاده از راهبرد، به پردازش اطلاعات كمك مي كند. به طوری كه خواهيم ديد كودكان دبستاني بيشتر از كودكان پيش دبستاني از راهبردهای فکری استفاده مي كند.

توجه

در اواسط كودكي ، توجه به سه صورت گزينشي ، انعطاف پذير و برنامه دار تغيير مي كند. بين ۶ تا ۹ سالگي كودكان برای گزينش اطلاعات از راهبردهای گوناگون استفاده مي كنند و عملکرد آنها آشکارا بهبود مي يابد. اولا كودكان دبستاني بهتر مي توانند عمدا به جنبه هايي از موقعيت توجه كنند كه به هدف آنها مربوط هستند و ساير اطلاعات را ناديده بگيرند. ثانيا كودكان دبستاني توجه خود را به صورت انعطاف پذير با درخواست های لحظه ای موقعيت ها تنظيم مي كنند. ثالثا برنامه ريزی كه عبارت است از فکر كردن پيشاپيش به يك رشته اعمال و اختصاص دادن توجه به آنها، در اواسط كودكي پيشرفت زيادی مي كند.

حافظه

همانگونه كه توجه با افزايش سن بهتر مي شود، راهبردهای حافظه، یعنی فعاليت های ذهني ای كه برای اندوزش و بازيابي اطلاعات به كار مي بريم نيز بهبود مي يابد.

اولين راهبرد: راهبرد مرور ذهني (تکرار كردن اطلاعات بارها و بارها برای خودش) برای اولين بار در اوايل سال های دبستاني آشکار مي شود.

راهبرد دوم: سازماندهي (طبقه بندی) است كه باعث مي شود يادآوری به نحو قابل ملاحظه ای بهبود يابد. كودكان مواد مربوطه را با هم دسته بندی مي كنند(مثل همه مراكز ايالت ها در يك قسمت از كشور)، روشي كه يادآوری را به نحو ملاحظه ای بهبود مي بخشد.

راهبرد سوم: در پايان اواسط كودكي، كودكان استفاده از بسط را آغاز مي كنند. به اين صورت كه بين دو يا چند قطعه اطلاعات كه از اعضای طبقه واحدی نيستند، رابطه يا معني مشتركي ايجاد مي كنند. مثلا برای يادآوری كلمه های ماهي و پيپ مي توانيد تصوير ذهني از يك ماهي كه پيپ مي كشد ايجاد كنيد. وقتي كودكان به اين فن حافظه پي مي برند، به قدری آن را موثر مي يابند كه جايگزين راهبردهای ديگر مي كنند. بسط ديرتر ايجاد مي شود، زيرا به تلاش ذهني و گنجايش حافظه فعال قابل ملاحظه ای نياز دارد. اين راهبرد در طول نوجواني و اوايل بزرگسالي، بيش از پيش متداول مي شود.

چون راهبرد سازمان دهي و بسط، اقلام را در قطعه ها با معني تركيب مي كنند، به كودكان امکان مي دهند در يك لحظه اطلاعات بيشتری را در حافظه نگهدارند. در نتيجه اين راهبردها به گسترش حافظه كمك مي كنند. علاوه براين وقتي كودكان موضوع جديدی را به اطلاعاتي كه از پيش مي دانند متصل مي كنند، با فکركردن به موضوعات ديگری كه با آن تداعي شده اند، راحت تر مي توانند آن را ارزيابي كنند.

  • کاربردهای پردازش اطلاعات در یادگیری تحصیلی

خواندن

  1. روش زبان كامل: خواندن را بايد به صورتي آموزش داد كه شبيه يادگيري زبان طبيعي باشد(از كل به جزء مي رسند).
  2. روش مهارتهاي اساسي: بايد به كودكان كتاب هايي داده شود كه مطالب آن ساده شده باشند. ابتدا بايد اصوات را به آنها آموخت سپس بايد مطالب خواندني به آنها داده شود.

رياضيات

در تدريس رياضيات بايد از درك ابتدايي كودكان در مورد مفاهيم عددي استفاده كرد. اشتباهات آنها نشان مي دهد كه سعي كرده اند روش را حفظ كنند، اما منطق نهفته در آن را نفهميده اند.

  • رشد شناختی نوجوانان

توجه عميق تر و با ضرورت هاي تكاليف سازگارتر مي شود. راهبردها كارآمدتر مي شوند و اندوزش، بازنمايي و بازيابي اطلاعات را بهبود مي بخشند. دانش افزايش مي يابد و بكار گيري راهبرد را راحت تر مي كند. فراشناخت(آگاهي از تفكر) گسترش مي يابد و به آگاهي جديد براي فراگيري اطلاعات و حل مسايل مي انجامد. توانايي پردازش به علت تأثير مشترک رشد مغز و عواملي كه ياد شد، بيشتر مي شود.

  • نظريه وارنر شای

به نظر وارنرشای، توانايي های شناختي انسان به سختي از مرحله عمليات صوری پياژه فراتر مي رود، اما وقتي افراد به بزرگسالي مي رسند، موقعيت های متنوع تری برای فکر كردن دارند، يعني موقعيت هايي كه در آنها فکر كردن بيشتر مي شود.

به نظر شای در دوره عمليات پس صوری، توانايي های شناختي انسان در طي چند انتقال اساسي از فراگيری دانش به سمت استفاده از دانش تغيير مي كنند.

مراحل فعالیت ذهنی از نظر وارنر شای ۱- مرحله فراگيری دانش(كودكي و نوجواني یعنی تولد تا ۱۸ سالگی)، ۲- مرحله پيشرفت(اوايل بزرگسالي) يا مرحله دستيابي(اوايل بزرگسالي)، ۳- مرحله مسئوليت(ميان سالي) و ۴- مرحله ادغام مجدد(اواخر بزرگسالی)، می باشد.

مساله اساسي در مراحل اوليه تفکر اين است كه”چه چيزی را بايد بدانم”. در دو دهه اول زندگي، فرد از تفکر عمليات عيني به تفکر عمليات صوری پيشروی مي كند و فرد دانش ها و مهارت هايي را مي آموزد كه جنبه آماده شدن برای زندگي را دارد. در اين مرحله فرد به خاطر خود يادگيری به كسب مهارت ها ودانش، روی مي آورد. روش های قدرتمندتری برای اندوزش اطلاعات ابداع می کنند، آن را ترکیب نموده و به نتایجی دست می یابند.

[۱]. Digit span

[۲]. Metacognition

نظریه تاریخی اجتماعی ویگوتسکی

از آنجا که ویگوتسکی یک مارکسیست بود، سعی داشت نوعی روانشناسی بر پایه نظریه مارکسیسم ابداع کند. مارکس متوجه شده بود انسان ها دارای نیازهای زیست شناختی هستند، اما او بیشتر به ظرفیت انسان برای تولید و استفاده از ابزار تأکید داشت و معتقد بود انسان ها از طریق اختراع و استفاده از ابزارها بر محیط خود مسلط می شوند و نیازهای خود را ارضاء می کنند.

از نظر مارکس، اشتباه است که ماهیت انسان را به طور انتزاعی و جدا از بافت تاریخی-اجتماعی آن توصیف کنیم. شرایطی که در آن کار و تولید صورت می گیرد، در طول تاریخ تغییر می کند. بنابراین، برای شناخت انسان نیاز داریم تا تاریخ و روند تغییرات تاریخی را درک کنیم.

از دیدگاه مارکس، تاریخ فرآیندی دیالکتیکی است، یعنی مجموعه­ای از تضادها و رفع تضادهاست. بین نیروهای جدید تولید و نظام اجتماعی موجود تضاد به وجود می­آید و سیستم اجتماعی جدیدی پایه­گذاری می شود.

مارکس کسانی را که ماهیت هشیاری یعنی ایده­ها، نگرش ها و عقاید افراد را به عنوان وجودی مستقل در نظر می گرفتند مورد انتقاد قرار داد. مارکس معتقد بود که تفکر افراد به زندگی مادی آنها، روشی است که کار و تولید می کنند و به مبادله کالا می پردازند و به مقطع خاصی از رشد تاریخی بستگی دارد.

اما این تنها محتوای تفکر نیست که به رشد تاریخی وابسته است، بلکه ظرفیت های شناختی نوع انسان هم تحت تاثیر تغییرات تاریخی، به ویژه رشد فناوری، تحول می یابد. این عقیده همانند نظریه فردریک انگلس همکار مارکس است که با قوت عنوان می کرد که فناوری اولیه، یعنی استفاده اولیه از ابزار، ویژگی های منحصر به فرد از جمله هوش و تکلم پیشرفته را در انسان ها به وجود آورد.

نظر انگلس در زمینه استفاده از ابزار

اجداد ما هنگامی در استفاده از ابزار توانایی پیدا کردند که از روی درختان پایین آمدند و روی سطح زمین زندگی کردند. این روش جدید زندگی آنها را قادر ساخت تا روی دو پا بایستد و دست هایشان برای تولید ابزار سنگی آزاد باشد. همینکه افراد شروع به ساختن ابزار کردند ذهن آنها رشد یافت، بعد شروع به کشف ویژگی های عناصر طبیعت از جمله خواص سنگ و چوب کردند که بریدن را برای آنها آسان می ساخت.

استفاده از ابزار به روش های جدید همکاری و روابط اجتماعی منجر شد. همچنانکه فناوری پیشرفت کرد افراد متوجه مزیت­های کار با یکدیگر شدند. انسان ها با در دست داشتن ابزار، دیگر محیط را آنطور که بود نمی پذیرفتند و اکنون قادر بودند آن را تغییر دهند.

  • نظریه ویگوتسکی در زمینه ابزارهای روانشناختی

ویگوتسکی معتقد بود افراد همانطور که ابزارهایی را برای چیره شدن بر محیط ابداع کردند، ابزارهای روانشناختی را نیز برای تسلط بر رفتارشان به وجود می آورند. او اظهار کرد که همگام با رشد فرهنگ، ابزارهای ذهنی بیشتری به وجود آمد. ویگوتسکی از ابزارهای روانشناختی مختلفی نام برد که مردم برای کمک به تفکر و علائم رفتاری از آنها استفاده می کنند و معتقد بود، بدون بررسی این نشانه ها که توسط فرهنگ فراهم می شود، نمی توان تفکر انسان را درک کرد.

از دیدگاه ویگوتسکی، مهمترین سیستم نشانه ای گفتار است. گفتار کارکردهای بسیاری دارد اما اساسی ترین آنها این است که تفکر و توجه ما را از موقعیت بی­واسطه(تأثیرپذیری محرک ها در هر لحظه) آزاد می سازد. به دلیل اینکه کلمات می توانند امور و وقایعی را رمزبندی کنند که فراسوی شرایط حاضر است، بنابراین گفتار ما را قادر می سازد تا به گذشته فکر کنیم و برای آینده تصمیم بگیریم.

ویگوتسکی می گوید هنگامی که انسان ها از نمادها و نشانه­ها استفاده می کنند، درگیر نوعی رفتار واسطه­ا­ی می شوند؛ یعنی آنها مستقیماً به محرک های محیطی پاسخ نمی دهند. رفتار آنها به وسیله نشانه­های درونی­شان تحت تأثیر قرار می گیرد یا به عبارت دیگر، «واسطه­ای» می شود.

یادگیری گفتار در رشد کودک، اهمیتی اساسی دارد. گفتار، کودک را قادر می سازد تا هوشمندانه در زندگی اجتماعی گروهی، شرکت کند. گفتار همچنین تفکر فردی کودک را تسهیل می کند. ویگوتسکی متوجه شد که در ۳ یا ۴ سالگی، کودکان شروع به استفاده از نوعی گفتگو با خودشان می کنند که مانند گفتگو با افراد دیگر است. در ابتدا این گفتگو را با صدای بلند انجام می دهند. بعد از مدتی، در ۶ یا ۷ سالگی، کودکان گفتگو با خود را به صورت درونی و بدون صوت شروع می کنند. ویگوتسکی معتقد بود که توانایی ما برای گفتگو با خودمان، یعنی فکر کردن با کلمات، سهم بسیار عمده ای در انجام تفکر ما دارد.

دو سیستم نشانه ای مهم دیگر، نوشتن و سیستم­های شمارش می باشند. اختراع خط یک موفقیت بزرگ انسانی بود زیرا نوشتن افراد را قادر می سازد تا اطلاعات خود را برای همیشه ثبت کنند. اما برای بسیاری از کودکان خواندن و نوشتن مستلزم تلاش زیادی است، زیرا خواندن و نوشتن آنها را مجبور می کند تا از گفتار بیانی و بدنی که به صورت طبیعی از آن برخوردارند فاصله بگیرند و رمزهای انتزاعی را برای کلمات مورد استفاده قرار دهند. یادگیری نوشتن اغلب تا حد زیادی به آموزش رسمی نیاز دارد.

همچنین سیستم های شمارشی در تکامل انسان اهمیت زیادی داشته است. انسان های اولیه سیستم های شمارشی را به این دلیل به وجود آوردند که دریافتند قادر نیستند مقدار اشیاء (مانند میوه­جات و گاوهای گله) را تنها از طریق مشاهده تعیین کنند. آنها به مجموعه­ای از رمزها نیاز داشتند تا در شمارش به آنها کمک کند.

ویگوتسکی عنوان کرد، که سیستم نشانه ای هر فرهنگ، تأثیر اساسی بر رشد شناختی دارد. تاثیری که از سوی رشد گرایانی مانند گزل و پیاژه، نادیده گرفته شده است. گزل و پیاژه به رشد به عنوان آنچه از درون خود کودک نشأت گرفته و ناشی از نیروهای رسشی درونی یا کشفیات خود به خودی است، اعتقاد دارند. اما ویگوتسکی معتقد است رشد درونی به عنوان مسیر طبیعی رشد بااهمیت است و این نیروهای رشد درونی در رشد شناختی کودکان تا ۲ سالگی یا کمی بیشتر مسلط هستند اما بعد از آن رشد ذهن به شدت تحت تأثیر مسیر فرهنگی رشد یعنی سیستم های نشانه­ای که فرهنگ فراهم می­آورد، قرار می گیرد. در واقع تفکر انسان بدون گفتار و سیستم های نشانه ای دیگر ممکن نخواهد بود.

بالاترین سطوح تفکر یعنی استدلال نظری و تماماً انتزاعی مثل نوشتن، ریاضیات و دیگر انواع مفاهیم نظری نیاز به آموزش دارند. مطمئناً کودکان ممکن است بعضی مفاهیم را خودشان و بر اثر تجربه­های روزمره کسب کنند. اما آنها نمی توانند بدون آموزش سیستم های نشانه­ای انتزاعی و فکر کردن به صورت کاملاً انتزاعی را از خود نشان دهند.

در سال ۱۹۳۱ ویگوتسکی فرصتی برای آزمودن این فرضیه دوم خود، یعنی اینکه تفکر انتزاعی محصول سطوح رشد تاریخی-اجتماعی نسبتاً پیشرفته است، پیدا کرد. در آن هنگام نواحی دور افتاده­ای در روسیه وجود داشت که شامل آسیای مرکزی می شد، جایی که روستاییان هنوز در سیستم فئودالی کار می کردند. روستاییان روی مزارع کوچکی کار می کردند که کاملاً وابسته به ملاکان ثروتمند و اربابان فئودال بود؛ اغلب آنها بی سواد بودند. حکومت جدید روسیه سعی میکرد تا تمام ایالت ها، به صورت یک ایالت سوسیالیستی جدید درآید و کارهای کشاورزی به صورت جمعی انجام گیرد و در نتیجه دوره­های کوتاه خواندن، نوشتن و استفاده نظری از اعداد را به روستاییان آموزش دهد.

در سال ۱۹۳۱ به دلیل اینکه حکومت هنوز در مراحل اولیه اجرای برنامه­های جدید بود، ویگوتسکی فرصت یافت تا فرآیندهای ذهنی بزرگسالانی را که شرکت در شیوه­های جدید زندگی را شروع کرده بودند با آنهایی که هنوز به شکل گذشته زندگی می کردند مقایسه کند. در واقع خودش بیمارتر از آن بود که به آسیای مرکزی سفر کند، بنابراین از لوریا و دیگران خواست تا این مطالعه را انجام دهند. در بخشی از این تحقیق مصاحبه­گران به آزمودنی ها عبارت­هایی قیاسی ارائه می کردند. آزمودنی های بی­سواد از پاسخ به سوال به شیوه­ای کاملاً نظری امتناع می کردند. اما آنهایی که در برنامه­های جدید شرکت کرده بودند با عبارت های قیاسی به شیوه نظری برخورد کردند و جواب صحیح دادند. این آزمایش چندان هم کامل نبود. در عین حال مطالعه فوق در اساس از این دیدگاه مارکسیستی که ذهن محصول تغییرات تاریخی-اجتماعی است حمایت می کرد.

این مطالعه اظهار می دارد که نمی توانیم از اصول تفکر یا رشد شناختی به طور انتزاعی بحث کنیم- کاری که معمولاً روانشناسان انجام می دهند. ما نیاز داریم فرهنگی را که کودک در آن پرورش می­یابد و سیستم نشانه­ای را که فرهنگ فراهم می­آورد، در نظر بگیریم. بر همین اساس ویگوتسکی معتقد بود اگر این ابزارهای تفکر تغییر یابند، ذهن ویژگی­های متفاوتی به خود خواهد گرفت. تمام روانشناسان مارکسیست، طرفدار جدی عقاید ویگوتسکی نبودند زیرا عنوان کردند ویگوتسکی استعاره ابزارهای را بیش از حد بسط و گسترش داده است. آنها می گفتند این ابزارها اشیایی واقعی و نه ابزاری برای گفتار، نوشتار، ریاضیات و دیگر ابزارهای روانشناختی هستند.

ویگوتسکی علاوه بر شهرتش به عنوان مارکسیست، به روانشناسی رشد سمت و سویی امیدبخش داد. وی نفش نیروهای درونی را تشخیص داد اما اظهار داشت که درک کامل رشد شناختی به مطالعه ابزارهای روانشناختی که فرهنگ ها فراهم می­آورند و انتظار دارند کودکان از آنها استفاده کنند نیز نیازمند است.

عموماً به نظر می رسد که این دو نیرو، یعنی درونی و فرهنگی مخالف یکدیگر باشند. شاید به این دلیل که هر یک از نظریه­پردازان فقط روی یکی از این نیروها –هردو آنها- تأکید می کردند. ویگوتسکی در یک مکتب دیالکتیکی آموزش دیده بود، بنابراین آموخته بود که روش هایی را در نظر بگیرد که در آن نیروهایی متضاد با یکدیگر تعامل می کنند و تغییرات جدیدی را به وجود می­آورند. بر اثر رشد، کودک سعی می کند به روش خود جهان را حس کند اما با فرهنگی رو به رو می شود که از او انتظار دارد تا سیستم های نشانه­ای ویژه­ای را به کار ببرد. مطالعه این تعامل پیچیده دشوار است.

  • کمک­های حافظه

ویگوتسکی عنوان کرد که ابتدایی­ترین ابزارهای روانشناختی انسان کمک­های حافظه هستند و امروزه هنوز هم برای ما بسیار بااهمیت­اند.

در یک آزمایش در سال ۱۹۳۱ ویگوتسکی به کودکان و بزرگسالان آموزش داد تا هنگامی که رنگ های مختلف را می بینند به روش های متفاوتی پاسخ دهند؛ او به آنها گفت وقتی رنگ قرمز را می بینند یک انگشت خود را بالا ببرند و هنگامی که رنگ سبز را می بینند دکمه­ای را فشار دهند و غیره. گاهی تکلیف ساده و گاهی اوقات تکلیف سختی را به آنها ارائه میداد و در بعضی موارد کمک های حافظه را به آنها پیشنهاد می کرد.

کودکان خردسال بین ۴-۸ سال معمولاً هر چیزی را که به یاد می­آوردند انجام می دادند، خواه تکلیف ساده بود خواه دشوار آنها به محض اینکه دستورات را می شنیدند پاسخ می دادند. وقتی آزمایشگر برای کمک به حافظه آنها تصاویر و کارت هایی را به آنها نشان می داد، آنها اغلب این کمک ها را نادیده می گرفتند یا از آنها به صورت نادرستی استفاده می کردند. ویگوتسکی نتیجه گرفت کودکان خردسال هنوز به محدودیت ها و ظرفیت های خود واقف نیستند یا نمی دانند از محرک های بیرونی چگونه می توان برای کمک به یادآوری امور سود جست.

کودکان حدود ۹-۱۲ سال تصاویری که ویگوتسکی به آنها نشان می داد را به کار می بردند و این کمک ها عملکرد آنها را بهبود بخشید. جالب اینجاست که این کمک ها به بهبود حافظه بزرگسالان کمکی نکرد. اما نه به دلایل مشابه خردسالان، بلکه به این دلیل که آنها دستورات را حفظ می کنند و برای خود علائم ذهنی درونی می سازند و نیازی به سرنخهای بیرونی ندارند.

این آزمایش ها با معیارهای امروزی بسیار غیر رسمی هستند. اما پیشگام بررسی­های مختلف درباره حیطه­ای به نام فراشناخت هستند که امروزه یکی از موضوعات اساسی روانشناسی است و به معنای آگاهی افراد از فرآیندهای تفکر خود است.

  • گفتار

ویگوتسکی معتقد است توانایی استفاده از گفتار درونی در ۳ مرحله رشد می کند:

  1. در ابتدا در تعاملات کودک با دیگران اشاره به اشیاء غایب رخ می دهد.
  2. در حدود ۳ سالگی شروع میکند فرمانهای مشابه به خود می دهد. در ۶ سالگی این گفتار خودجهت دهنده به طور روزافزونی بی صدا، مختصر و کمتر قابل فهم می شود.
  3. در نهایت در ۸ سالگی این گفتگوها را به طور کلی از کودک نمی شنویم. ولی این گفتار از بین نمی رود فقط به صورت بی صدا در می آید.

این فرآیند کلی یکی از روش های درونی­سازی تعاملات اجتماعی است. چیزی که به عنوان فرآیندی بین فردی بین والد و کودک اتفاق می­افتد و به فرآیندی درون­روانی تبدیل می شود که در درون کودک رخ می دهد. ویگوتسکی معتقد بود این نمومه کلی رشد و پیشرفت مشخص­کننده رشد تمامی فرآیندهای عالی­تر ذهن و تمامی اشکال تفکر و توجه است که به نشانه­های فرهنگی وابسته است. در حقیقت این پیشرفت یک قانون عمومی است: هر کارکردی در رشد فرهنگی کودک در ۲ مرحله و در ۲ سطح ظاهر می­شود: ابتدا در سطح اجتماعی و سپس در سطح روانشناختی.

این قانون از دیدگاه ویگوتسکی و پیروانش پایه روانشناسی مارکسیستی بود. یک مارکسیست ریشه­های تفکر را در درون خود کودک، که به طور خودبه خود از ذهن کودک ناشی میشود جستجو نمیکند بلکه به آن وجودی اجتماعی و بیرونی میدهد. ویگوتسکی میگوید کودک اشکال اجتماعی رفتار را می­آموزد و آنها را برای خود به کار میگیرد.

هر کارکردی در رشد فرهنگی کودک در ۲ مرحله و در ۲ سطح ظاهر می­شود: ابتدا در سطح اجتماعی و سپس در سطح روانشناختی. این قانون از دیدگاه ویگوتسکی و پیروانش پایه روانشناسی مارکسیستی بود. یک مارکسیست ریشه­های تفکر را در درون خود کودک، که به طور خود به خود از ذهن کودک ناشی می شود جستجو نمی کند بلکه به آن وجودی اجتماعی و بیرونی می دهد. ویگوتسکی می گوید کودک اشکال اجتماعی رفتار را می­آموزد و آنها را برای خود به کار می گیرد.

  • گفتار خودمحورانه

اولین کسی که به گفتگو با خود توجه کرد، پیاژه بود که آن را گفتار خودمحورانه نامید. این گفتار منعکس کننده خودمحوری کلی کودک است. کودک گفتار خود را با دیدگاه شنونده منطبق نمی کند، بلکه به طور خودمحورانه فرض می کند که دیدگاه شنونده همانند خود اوست. پیاژه تخمین زد که بین ۴-۷ سالگی در حدود ۴۵ درصد از تمامی گفتارهای کودک، خودمحوری هست.

به نظر پیاژه، گفتار خودمحورانه اساساً بی­فایده است و فقط نشان­دهنده وجود نقص در تفکر کودک است. ویگوتسکی بر خلاف پیاژه، کارکرد مثبتی را برای این گفتار قائل است. او معتقد است که گفتار خودمحورانه به کودک کمک می کند تا مسائل خود را حل کند.

ویگوتسکی و پیاژه همچنین در مورد سرنوشت نهایی گفتار خودمحورانه نیز مخالف بودند. پیاژه معتقد بود که کودک در نهایت بر خودمحوری خویش فائق می آید و این گفتار به سادگی کاهش می­یابد. اما ویگوتسکی اذعان داشت که گفتار خودمحورانه به صورت کامل محو نمی شود، بلکه به صورت نهانی در می­آید و به گفتار درونی تبدیل می شود، یعنی نوعی گفتگوی خاموش که ما اغلب در هنگام حل مسئله به آن اقدام می کنیم.

ویگوتسکی معتقد بود که گفتار خودمحورانه بسیار سودمند است و در مسیر رشد گفتار درونی، مرحله بسیار با اهمیتی تلقی می شود. به نظر ویگوتسکی، گفتار خود جهت دهنده کودک، چیزی معما گونه است، زیرا هنوز از گفتار اجتماعی متمایز نشده است. این گفتار گاهی به صورت گفتار خود جهت دهنده و متمایز شده و گاهی به شکل همان ویژگی اولیه خود، یعنی به صورت گفتار اجتماعی ظاهر می شود. اما گفتار خود جهت دهنده، به تدریج خاموش تر و بی صدا تر می شود تا اینکه به صورت گفتار درونی درمی آید.

  • مطالعات مربوط به اختلاف­نظر ویگوتسکی و پیاژه

سختی تکلیف

ویگوتسکی چنین استدلال می کرد که اگر گفتار خودمحورانه، کارکردی در زمینه حل مسئله داشته باشد، باید هنگامی که تکالیف مشکل­تر می شود، افزایش یابد. پیاژه کارکرد مثبتی برای گفتار خودمحورانه نمی دید و نظریه او چنین چیزی را پیش­بینی نمی کرد.

بر همین اساس ویگوتسکی شرایطی را به وجود آورد تا در آن تکالیف مشکل­تر شوند. برای مثال هنگامی که کودک آماده نقاشی کشیدن بود به طور ناگهان متوجه می شد کاغذ و مداد رنگی در اختیار ندارد. در اینگونه موقعیت­ها در کودکان ۵-۷ ساله نسبت گفتار خودمحورانه تقریباً ۲ برابر شد. آنها سعی می کردند از راه گفتگو با خود مشکلاتشان را حل کنند. این مطالعه نشان داد گفتار خودمحورانه در کودکان خردسال کارکرد حل مسئله دارد.

روندهای سنی

ویگوتسکی اظهار کرد نظریه او در مقابل پیاژه روندهای سنی متفاوتی را پیش­بینی می کند. آنطور که پیاژه اشاره کرده است، اگر گفتار خودمحورانه صرفاً منعکس­کننده عدم بلوغ شناختی کودک باشد، باید پا به پای رشد کودک کاهش یابد. اما ویگوتسکی پیش­بینی کرد که گفتار خودمحورانه قبل از اینکه با تبدیل شدن به گفتار درونی کاهش یابد، افزایش خواهد یافت. اساساً تحقیقات تجربی بر روندهای سنی از دیدگاه ویگوتسکی حمایت کرده­اند، همچنان که تمام تحقیقات دیگر در این زمینه نیز دیدگاه ویگوتسکی را در برابر پیاژه تأیید کرده­اند. با وجود این همچنان به نظر می رسد که پیاژه تا حدی درست گفته است.

  • خودگردانی کلامی و رشد شخصیت

خودگردانی کلامی به ما کمک می کند تا رشد شخصیت را به طور گسترده­تری درک کنیم. این خودگردانی کلامی بویژه به آگاهی یافتن از ویژگی های شخصیتی از جمله وجدان و قدرت اراده کمک می کند.

وجدان

اصطلاح من برتر و عقده ادیپ فروید که از همانندسازی با والد هم­جنس در سن ۶ یا ۷ سالگی به وجود می­آید، مورد علاقه ویگوتسکی نبود. اما هنگامی که فروید در مورد فرآیند رشد من برتر بحث می کند، تبیین او کاملاً با نظریه ویگوتسکی جور در می­آید. فروید می گفت که کودکان از طریق درونی کردن موارد منع شده از سوی والدین من برتر را در خویش به وجود می­آورند، ویگوتسکی اضافه کرد این درونی­سازی به طور وسیعی از طریق گفتار رخ می دهد.

قدرت اراده

بعد دیگر شخصیت، اراده یا قدرت اراده است. اکثر ما احساس می کنیم که قدرت اراده مسئله مهمی در زندگی روزمره ما است، اما روانشناسان تقریباً آن را نادیده می گیرند. پیروان اسکینر معتقدند قدرت اراده وجود ندارد و در حقیقت این تقویت­کننده­های بیرونی هستند که رفتار ما را تعیین می کنند. اما ویگوتسکی فکر می کرد که قدرت اراده پدیده­ای واقعی است و موضوع مناسبی برای مطالعات روانشناختی به شمار می رود. سوال مربوط به اراده این است که “ما چطور می توانیم دست به عملی بزنیم در حالی که نیروهای قدرتمندی در مقابل آن عمل وجود دارند؟” پاسخ ویگوتسکی این بود که ما به کمک کلمات، محرک­هایی مصنوعی برای هدایت رفتار خود به وجود می­آوریم.

  • تحقیق لوریا در زمینه تنظیم رفتار به صورت کلامی

لوریا بر درونی سازی فرمان ها در بزرگسالان تمرکز کرد. او دریافت که توانایی کودک در پیروی کردن از دستورات بزرگ سالان به گونه ای آهسته رشد می کند. دستورات ما، به همین سادگی که رفتار کودک به وجود می آورند، قادر به بازداری  آن نیستند. اگر آزمایشگر به کودک ۲ ساله ای که توپ بادی را فشار می دهد، بگوید کافی است، این دستور معمولا اثر کمی دارد. در حقیقت در بسیاری از موارد، دستورات فقط باعث شدت یافتن عمل کودک می شوند، یعنی حتی فشار دادن توپ به وسیله کودک، با انرژی بیشتری انجام می گیرد.

کودکان در سن ۳ تا ۳٫۵ سالگی می توانند دستورات ویژه بزرگ سالان را نسبتا به خوبی دنبال کنند. لوریا معتقد بود کودکان به کارکرد تحریکی گفتار پاسخ و نه به محتوای معنایی آن می دهند.

خود نظم دهی و کارکرد عصب شناختی

لوریا متوجه شد توانایی کودک در نظم دهی به رفتار خود، به رسش سیستم عصبی بستگی دارد. وی متوجه شد بیمارانی که در جنگ جهانی دوم دچار آسیب مغزی شده بودند قادر به نظم دادن به رفتار خود نبودند و در نتیجه اسیر تحریک محیطی می شدند.   توانایی نظم دهی رفتار خود در ناحیه پیشانی بویژه در نیمکره چپ قرار دارد.

  • گفتار درونی

به نظر می رسد گفتار درونی در مقایسه با گفتار اجتماعی خلاصه­تر است.

در گفتار درونی، نهاد روانشناختی جمله حذف می شود، در حالی که گزاره روانشناختی آن باقی می ماند. هنگامی که به آهستگی با خودمان صحبت می کنیم، فاعل را که در ذهن مان است از قبل می شناسیم و برای مختصرسازی، کلمات مان را تنها به موارد جدید محدود می کنیم.

ویژگی دیگر، چیرگی حس بر معنا است. حس یک کلمه احساسی است که آن کلمه در ما برمی­انگیزد و این احساس تا حد زیادی به متنی که کلمه در آن قرار دارد بستگی دارد. معنای یک کلمه بر خلاف احساس آن به معنای دقیق آن اطلاق می شود، مانند آنچه در فرهنگ لغات دیده می شود و هنگامی که از کلمات برای فکر کردن درباره چیزی استفاده می کنیم تا حد زیادی تحت تأثیر حس کلمات قرار می گیریم.

  • آموزش مدرسه ای

کودکان از طریق آموزش سخت و مستقیم بر گفتار، خود به خود چیرگی پیدا می کنند. در واقع آنها از طریق آمادگی ژنتیکی برنامه­ریزی شده صحبت کردن را می­آموزند که این مسیر طبیعی رشد و نه مسیر فرهنگی است. اما فراگیری نظام های نشانه­ای دیگر، اغلب به میزان بیشتری به آموزش­های رسمی نیاز دارد(مثل یادگیری نوشتن و حساب کردن).

ویگوتسکی یکی از اولین روانشناسانی بود که تأثیر آموزش مدرسه­ای را بر ذهن و رشد کودک به دقت مورد ملاحظه قرار داد.

ویگوتسکی بر علیه پیاژه

 پیاژه بین رشد و آموزش، تمایز دقیقی قائل شده است. کودک یک کاوشگر هوشمند کوچک است که دست به اکتشاف می زند و موقعیت خود را فرمولبندی می کند. رشد فرآیندی خود به خودی است و از تغییرات رسشی درونی و از تلاش های خود کودک برای ساختن مفهومی از دنیا ناشی می شود.

منظور پیاژه این نبود که کودک در انزوا و جدای از دنیای اجتماعی رشد می کند. دیگر افراد بر تفکر کودک اثر می گذارند اما تلاش آنها از طریق آموزش مستقیم به کودک کمکی نمی کند، بلکه از طریق تحریک کردن و به تلاش واداشتن تفکر درونی کودک، رشد او را ارتقاء می بخشند.

از دیدگاه ویگوتسکی رشد خود به خودی اهمیت دارد، اما اگر ذهن کودک تنها محصول اکتشافات خود به خودی باشد ذهن آنها چندان پیشرفتی نمی کند. کودکان از دانش و ابزارهای مفهومی که فرهنگ در اختیارشان می گذارد تا حد زیادی سود می برند.

ویگوتسکی معتقد است آموزش باید جلوتر از رشد کودک باشد و آن را با خود به پیش ببرد و به کودکان در تسلط بر موضوعاتی کمک کند که خود آنها نمی توانند بلافاصله آنها را کسب کنند. درک آغازین آنها ممکن است سطحی باشد اما آموزش ارزشمند است زیرا ذهن کودکان را پیشرفته می کند.

  • مفاهیم علمی

ویگوتسکی برای نوعی از مفاهیم انتزاعی که در مدارس آموزش داده می شد ارزش خاصی قائل بود و آنها را مفاهیم علمی نامید(مثل ریاضی، علوم و علوم اجتماعی و ….). او این مفاهیم را در برابر مفاهیم خود به خودی قرار داد که کودکان خود آنها را می آموزند. چون کودکان اغلب مفاهیم خود به خودی را در خارج از مدرسه و در زندگی روزمره کسب می کنند، این مفاهیم خود به خودی را مفاهیم روزمره نامید. از نظر وی آموزش مفاهیم علمی بسیار سودمند است زیرا این مفاهیم چهارچوب وسیع­تری را برای کودکان فراهم می­آورد تا مفاهیم خود به خودی­شان را در آنها جای دهند.

ویگوتسکی معتقد است آموزش رسمی دو فایده ویژه دارد:

  1. باعث آگاهی یافتن کودک از تفکرش میشود.
  2. وقتی کودک نسبت به مفاهیم خود آگاهی پیدا کند میتواند از آنها به طور ارادی استفاده کند.

بنابراین ویگوتسکی در مقایسه با پیاژه برای مفاهیم علمی ارزش بیشتری قائل است. در دیدگاه ویگوتسکی هم مفاهیم خود به خودی و هم مفاهیم علمی ارزش خود را دارا هستند.

حوزه تقریبی رشد

اغلب معلمان احتمالاً با دیدگاه کلی ویگوتسکی موافقند. آنها می پذیرند که شغلشان ایجاب می کند تا ذهن کودک را پیشرفت دهند و برای این کار باید مفاهیم جدید را به طور مستقیم بیاموزند و منتظر کشف خود به خودی آنها نباشند. اما آنها در عین حال می دانند که هر مفهومی را نمی توانند به هر کودکی بیاموزند. برای مثال به کودک اول دبستان نمی توان جبر یاد داد. در واقع معلمان به روش هایی نیاز دارند تا به کمک آنها بتوانند تعیین کنند کودکان برای چه درس هایی آمادگی دارند.

ویگوتسکی فاصله ای که کودکان میتوانند در فراسوی سطح فعلی خود عمل کنند را حوزه تقریبی رشد نامید. ”حوزه تقریبی رشد عبارت است از فاصله بین سطح رشد فعلی، که به وسیله حل مسئله به طور مستقل تبیین می گردد و سطح رشد بالقوه، که از طریق حل مسئله با راهنمایی بزرگسالان یا همکاری با همسالان تواناتر حاصل می شود“.

وی امیدوار بود با طرح حوزه تقریبی رشد برای مربیان شاخص بهتری برای شناخت ظرفیت های بالقوه واقعی کودک فراهم آورد. حوزه تقریبی رشد به استعدادهای کاملاً شکل گرفته در کودک اشاره نمی کند بلکه بر استعدادهایی انگشت می گذارد که کودک امروز تنها با کمک دیگری می تواند انجام دهد، اما فردا قادر خواهد بود به تنهایی آنها را به انجام برساند.

ارزشیابی

ویگوتسکی به عنوان یک نظریه پرداز دیالکتیکی دیدگاه جدیدی را پیشنهاد می دهد. زندگی پر از تضاد و تناقض است و چیزی که ما باید مطالعه کنیم این است که وقتی نیروهای متضاد با یکدیگر برخورد می کنند چه اتفاقی رخ می دهد.

ویگوتسکی متهم به یکسونگری شده است. وی بر نیروهای فرهنگی بیشتر تأکید دارد. در این مسئله به راحتی می توان ویگوتسکی را تبرئه کرد زیرا وی زندگی بسیار کوتاهی داشته، بنابراین دیگران می توانند تعامل بین رشد و فرهنگ را به صورت کامل­تر ومتعادل­تر بررسی کنند.

انتقاد بعدی از او این است که، کمک کردن مداوم به کودک ممکن است باعث عدم استقلال در رشد کودکان شود.