.

صفحه اصلی

انگیزش های درونی و بیرونی

نیازها حالت های انگیزشی را در ما به وجود می آورند. اما مشاهده علیتی رفتار روزمره، حاکی است که گاهی نیازهای ما خاموش هستند، یا حداقل جایی در گوشه هشیاری ما قرار دارند. افراد همیشه انگیزش خودشان را از درون ایجاد نمی کنند، بلکه گاهی منفعل می شوند و به محیط چشم می دوزند تا برای آنها انگیزش تامین کند.

انگیزش درونی

انگیزش درونی، گرایش فطری پرداختن به تمایلات و به کار بردن توانایی ها و در انجام این کار، جستجو کردن چالش های بهینه و تسلط یافتن بر آنهاست. انگیزش درونی به طور خود انگیخته از نیازهای روان شناختی، کنجکاوی، و تلاشهای فطری برای رشد، حاصل می شود. وقتی افراد به صورت درونی با انگیزه می شوند، بخاطر علاقه، احساس چالشی که فعالیت خاصی ایجاد می کند، و به خاطر لذتی که از آن می برند، رفتار می کنند. این رفتار به صورت خود انگیخته، نه به دلیل وسیله ای بیرونی، روی می دهد. افراد به این علت انگیزش درونی را تجربه می کنند که درون خودشان نیازهای روان شناختی دارند.

انگیزش بیرونی

انگیزش بیرونی از مشوق ها و پیامدهای محیطی مانند غذا یا پول، ناشی می شود. انگیزش بیرونی به جای پرداختن به فعالیتی، برای تجربه کردن خشنودی فطری در آن، از پیامدی ناشی می شود که از خود آن فعالیت جداست.

انگیزش بیرونی از انگیزش (( این کار را بکن تا آن را به دست آوری)) ناشی می شود. معمولا رفتارهایی که به صورت درونی و بیرونی با انگیزه شده اند، دقیقا مشابه به نظر می رسند. همان گونه که فرد با انگیزه درونی، کتاب می خواند، نقاشی می کند، به مدرسه یا محیط کار می رود، فرد با انگیزه بیرونی هم همین کارها را می کند.

انواع انگیزش بیرونی

مشوق ها و پیامدها

بررسی انگیزش بیرونی بر دیدگاه شرطی سازی کنشگر ( operant conditioning) استوار است. طرفداران شرطی سازی کنشگر برای اینکه نشان دهند چگونه مشوق ها و پیامدها رفتار را با انگیزه می کنند، الگوی زیر را ارایه می دهند : S : R -> C

S،R و C به ترتیب علامت اختصاری نشانه موقعیتی (  Situational cue) یعنی مشوق، پاسخ رفتاری ( Behavioral Response)، و پیامد ( Consequence) هستند. دو نقطه بین S  و R نشان می دهد که نشانه موقعیتی، زمینه را برای پاسخ رفتاری آماده می کند، ولی موجب آن نمی شود. فلش بین R و C نشان می دهد که پاسخ رفتاری موجب پیامد می شود.

مشوق ها

مشوق ( Incentive ) رویدادی محیطی است که انسان را به سمت شروع کردن رفتاری خاص می کشاند یا از آن دور می کند. مشوق ها همیشه قبل از رفتار واقع می شوند ( یعنی، R : S )، و با انجام این کار، انتظاری را در انسان به وجود می آورند که پیامدهای خوشایند یا ناخوشایند در شرف وقوع هستند. نمونه هایی از مشوق های مثبت از این قرارند: لبخند، بوی وسوسه انگیز، حضور دوستان و همکاران، نامه ای که به نظر می رسد حاوی چک است. برخی از مشوق های منقی می توانند از این قبیل باشند : بوی گندیدگی، حضور دشمنان یا رقیبان، نامه های تبلیغاتی، و … .

مشوق ها موجب رفتار نمی شوند، بلکه بر احتمال اینکه پاسخ داده شود یا نه تاثیر می گذارند.

تقویت کننده چیست؟

تقویت کننده از لحاظ علمی، هر گونه رویداد بیرونی است که رفتار را افزایش می دهد. از لحاظ نظری باید آن را به صورتی تعریف کرد که از تاثیرش بر رفتار مستقل باشد. چنین تعریفی چرخشی می شود : علت موجب معلول می شود ( تقویت کننده موجب افزایش رفتار می شود)، ولی معلول علت را توجیه می کند ( افزایش رفتار به معنی آن است که باید تقویت شده باشد). برای خارج شدن از این باتلاق چرخشی باید رویدادی بیرونی را انتخاب کنند که قبلا برای فرد بخصوصی مورد استفادده قرار نگرفته باشد و از قبل بدانند که آیا رفتار را افزایش خواهد داد یا نه.

تعریف های غیر چرخشی زیر از تقویت کننده مثبت ارائه شده اند:

الف) محرکی که سایق را کاهش می دهد.

ب) محرکی که انگیختگی را کاهش دهد.

ج) محرکی که انگیخنتگی را افزایش دهد.

د) تحریک لذت بخش مغز.

ح) فرصت انجام دادن رفتار با فراوانی زیاد.

فوریت ارایه تقویت تا اندازه ای اثر بخشی آن را تعیین می کند.

علاوه بر کیفیت و فوریت، چهار ویژگی دیگر پاداش تعیین می کنند که چه چیزی تقویت کننده است و چه چیزی نیست. شش نکته، اثر بخشی تقویت کننده مثبت را تعیین می کنند : (۱) کیفیت آن؛ (۲) فوریت آن؛ (۳) مناسبت فرد / تقویت کننده؛ (۴) نیاز دریافت کننده به پاداشی خاص؛ (۵) شدت آن؛ و (۶) ارزشی که دریافت کننده برای تقویت کننده قایل است.

پیامدها

پیامدها دو نوع هستند : تقویت کننده ها و تنبیه کننده ها. تقویت کننده ها نیز دو نوع هستند : مثبت و منفی.

تقویت کننده های مثبت

تقویت کننده مثبت هر گونه محرک محیطی است که وقتی ارایه شود، احتمال وقوع رفتار مطلوب را در آینده افزایش می دهد.

تقویت کننده های منفی

تقویت کننده منفی هر گونه محرک محیطی است که وقتی حذف شود، احتمال وقوع رفتار مطلوب را در آینده افزایش می دهد.

تنبیه کننده ها

تنبیه کننده، هرگونه محرک محیطی است که وقتی ارائه شود، احتمال وقوع رفتار نا مطلوب را در آینده کاهش دهد.

آیا تنبیه موثر واقع می شود؟

با اینکه تنبیه متداول است، اصولا تاثیری ندارد. اما چرا از تنبیه به این گستردگی استفاده می شود؟

الف) برای جلوگیری از رفتارهای نامطلوب در اینده.

ب) برای کسب اطاعت فوری جهت متوقف کردن رفتار نامطلوب.

ج) برای نشان دادن هیجان منفی ( مانند ناکامی، خشم).

د) برای انجام دادن کاری درباره رفتار نامطلوب(زمانی که نمی توانیم از راهبرد بهتری استفاده کنیم).

به طور کلی تنبیه موثر واقع نمی شود. از آن بدتر، تنبیه عوارض جانبی نگران کننده و ناخواسته ای به بار می آورد که تهیج پذیری منفی ( گریه کردن، جیغ کشیدن، احساس ترس)، اختلال در رابطه تنبیه کننده با تنبیه شونده، و سرمشق گیری منفی از نحوه مقابله کردن با رفتار نامطلوب دیگران، از آن جمله هستند.

یکی از بحث انگیز ترین مصارف تنبیه، تنبیه بدنی است. کتک زدن نه تنها پیامد مورد نظر آن را به بار نمی آورد، بلکه پیامدهای نا خواسته زیادی را به بار می آورد.

زیان های نهفته پاداش

دادن پاداش بیرونی برای فعالیتی که به صورت درونی جالب است، معمولا انگیزش درونی آینده را تضعیف می کند. تاثیر نا مطلوب پاداش بر انگیزش درونی، زیان های نهفته پاداش نامیده می شود.

پاداش های مورد انتظار و مادی

تقویت کننده ها فقط در صورتی انگیزش درونی را کاهش می دهند که فرد انتظار داشته باشد انجام دادن تکلیف، پاداشی را به بار خواهد آورد. پاداش های مورد انتظار انگیزش درونی را تضعیف می کنند، در حالی که پاداش های غیر منتظره چنین نمی کنند.

دومین عامل، تمایز بین پاداش های مادی و کلامی است. پاداش های مادی مانند پول، جوایز، و غذا، انگیزش درونی را کاهش می دهند، در حالی که پاداش های کلامی ( غیر مادی)، مانند تحسین، آن را کاهش نمی دهند.

معانی ضمنی

خبر خوب این است که پاداش های بیرونی را می توان به صورتی مورد استفاده قرار داد که انگیزش درونی را به مخاطره نیاندازند. خبر بد این است که جامعه ما اغلب برای با انگیزه کردن دیگران، به پاداش های مورد انتظار و مادی متکی است.

پاداشهای مورد انتظار و مادی فقط انگیزش درونی را به مخاطره نمی اندازند، بلکه در فرایند و کیفیت یادگیری اختلال ایجاد می کنند. پاداش های بیرونی، هنگامی که فرد مشغول یادگیری است، توجه وی را از یادگیری به سمت گرفتن پاداش منحرف می کنند. پاداش ها، اهداف یادگیرنده را از تسلط یافتن به گرفتن پاداش بیرونی منحرف می کنند. یادگیرنده هایی که انگیزه بیرونی دارند، بیشتر نسبت به حالت هیجانی منفی( مانند ناکامی) و کمتر نسبت به هیجان مثبت ( مانند خشنودی) مستعدند.

آخرین نکته این است که پاداش ها در پرورش خود گردانی مستقل اختلال ایجاد می کنند.

منافع مشوق ها و پاداش ها

پژوهشگران سعی کرده اند، پاداش ها را طوری به کار برند که تاثیر زیانبخش آنها به حداقل برسد. یک راه برای انجام این کار، استفاده از پاداش های غیر منتظره و کلامی ( مثل تحسین) و استفاده نکردن از پاداش های مورد انتظار و مادی ( مثل رشوه) است. راه دیگر، محدود کردن استفاده از برانگیزننده های بیرونی برای تکالیفی است که اهمیت اجتماعی دارند ولی جاذبه درونی آنها کم است. یعنی اگر کسی از همان ابتدا، برای انجام دادن کاری، انگیزش درونی کمی دارد یا اصلا ندارد، در این صورت پاداش های بیرونی، انگیزش درونی وی را به مخاطره نمی اندازند( زیرا انگیزش درونی وجود ندارد که تضعیف شود).

پاداش های بیرونی، بر انگیزش درونی فرد برای کارهایی که جالب نیستند، هیچ تاثیری ندارند – نه تاثیر تضعیف کننده، نه تسهیل کننده.

مشوق ها و تقویت کننده ها منافعی هم دارند. پاداش ها می توانند کاری را که جالب نبوده آن قدر جالب کنند که ارزش دنبال کردن را داشته باشد. در صورتی که پاداش به قدر کافی جالب باشد، افرادی که پاداش می گیرند تقریبا به هر کاری می پردازند.

برای استفاده نکردن از برانگیزنده های بیرونی، حتی برای کارهایی که از لحاظ درونی جالب نیستند، چهار دلیل زیر را در نظر بگیرید:

۱- برانگیزنده های بیرونی بازهم کیفیت عملکرد را تضعیف نموده و در فرایند یادگیری اختلال ایجاد می کنند.

۲-استفاده از پاداشها، توجه را از پرسیدن این سوال سخت منحرف می کند که چرا از ابتدا باید از کسی خواسته شود کاری را که جالب نیست انجام دهد.

۳-برای ترغیب کردن مشارکت، راه هایی بهتر از رشوه دهی وجود دارد( مثلا محیط های حامی خود مختاری را در نظر بگیرید).

۴-برانگیزنده های بیرونی باز هم توانایی بلند مدت فرد را برای خودگردانی مستقل، تضعیف می کنند.

نظریه ارزیابی شناختی

آنچه در پس استفاده از برانگیزنده بیرونی نهفته است، شکل دادن رفتار دیگران، تاثیر گذاشتن بر آن و کنترل کردن آن است. اما هدف دیگری هم وجود دارد. مشوق ها و پیامدها، بازخوردی نیز تامین می کنند که فرد را از شایستگی اش در یک کار، آگاه می سازد. پاداش هایی مانند پول، جوایز، نمرات خوب، بورس های تحصیلی، و تحسن های کلامی، نه تنها رفتار را افزایش می دهند ( یعنی کنترل می کنند)، بلکه این پیام را می رسانند که کار، خوب انجام شده است(یعنی، به اطلاع رساندن شایستگی).

نظریه ارزیابی شناختی اعلام می دارد که همه رویدادهای بیرونی، جنبه کنترل کننده و جنبه اطلاع رسانی دارند. این نظریه فرض می کند که انسان ها نیازهای روان شناختی به خود مختاری و شایستگی دارند. جنبه کنترل کننده رویداد بیرونی بر نیاز به خودمختاری تاثیر می گذارد، در حالی که جنبه اطلاع رسانی آن، نیاز به شایستگی را تحت تاثیر قرار می دهد. نظریه ارزیابی شناختی به طور رسمی، سه قضیه را مطرح می کند :

قضیه ۱:

رویدادهای بیرونی در صورتی بر انگیزش درونی فرد تاثیر می گذارند که درک منبع علیت فرد را برای آن رفتار تحت تاثیر قرار دهند. رویدادهایی که به درک منبع علیت بیرونی کمک می کنند، انگیزش درونی را کاهش و انگیزش بیرونی را افزایش می دهند، اما رویدادهایی که درک منبع علیت درونی را تقویت می کنند، انگیزش درونی را افزایش و انگیزش بیرونی را کاهش می دهند.

قضیه ۲:

رویدادهای بیرونی در صورتی بر درک شایستگی فرد تاثیر می گذارند که انگیزش درونی وی را برای فعالیتی که در سطح بهینه چالش انگیز بوده است، تحت تاثیر قرار دهند. رویدادهایی که به درک شایستگی فرد تاثیر می گذارند که انگیزش درونی وی را برای فعالیتی که در سطح بهینه چالش انگیز بوده است، تحت تاثیر قرار دهند. رویدادهایی که به درک شایستگی بیشتر کمک می کنند، انگیزش درونی را افزایش می دهند، در حالی که رویدادهایی که درک شایستگی را کاهش می دهند، انگیزش درونی را کاهش خواهند داد.

قضیه ۳:

رویدادهایی که با شروع و تنظیم رفتار ارتباط دارند، سه جنبه بالقوه دارند که هر یک از اهمیت کارکردی برخوردارند. جبنه اطلاع رسانی، به درک منبع علیت درونی و درک شایستگی کمک می کند، بنابراین، انگیزش درونی را افزایش می دهد. جنبه کنترل کننده، به درک منبع علیت بیرونی کمک می کند، بنابراین، انگیزش درونی را تضعیف نموده و انگیزش بیرونی را تقویت می کند. جنبه بی انگیزه کننده، به درک ناشایستگی کمک می کند و بنابراین، انگیزش درونی را تضعیف و بی انگیزشی را تقویت می کند. برجستگی نسبی این سه جنبه برای فرد، اهمیت کارکردی رویداد بیرونی را تعیین می کند.

دو نمونه از رویدادهای کنترل کننده و اطلاع رسان

۱-تحسین

تحسین را که یک رویداد بیرونی است، گاهی می توان برای کنترل رفتار یک نفر و گاهی برای آگاه ساختن او از شایستگی اش در انجام دادن یک کار، مورد استفاده قرار داد. برای مثال ( آفرین دقیقا کارت رو انجام دادی) و ( آفرین بازدهی شما ۱۰ درصد افزایش پیدا کرده).

۲-رقابت

زمانی که موقعیت اجتماعی فشار زیادی برای برنده شدن وارد می کند، رقیبان به خود تکلیف اهمیت چندانی نمی دهند، بلکه بیشتر برای برنده شدن اهمیت قایل هستند. در صورتی که موقعیت اجتماعی کمتر روی برنده شدن تاکید کند ( مثلا بازی دوستانه)، جنبه اطلاع رسانی رقابت نسبتا برجسته تر می شود.

منافع کمک کردن به انگیزش درونی

تقویت کردن انگیزش درونی، با ارزش است زیرا منافع مهم زیادی را برای فرد به ارمغان می آورد که استقامت، خلاقیت، درک مفهوم، و سلامت ذهنی از آن جمله هستند.

استقامت

هرچه انگیزش درونی فرد بیشتر باشد، استقامت او در کاری که انجام می دهد، بیشتر خواهد بود.

خلاقیت

رویدادهای بیرونی کنترل کننده خلاقیت را تضعیف می کنند، به طوری که وقتی کسی تحت نظر قرار دارد، ارزیابی می شود، مورد تحکم قرار می گیرد، یا زمانی که برای عملکرد ماهرانه ای پاداش هایی در کار هستند، خلاقیت کاهش می یابد.

درک مفهوم / یادگیری با کیفیت عالی

سومین فایده انگیزش درونی، توانایی آن در افزایش دادن درک مفهوم هنگام یادگیری است. در صورتی که انگیزش درونی بالا باشد، یادگیرنده ها در نحوه تفکرشان انعطاف پذیری بیشتری نشان می دهند، اطلاعات را فعالتر پردازش می کنند، و به صورت مفهومی نه طوطی وار، یاد می گیرند.

عملکرد مطلوب و سلامتی

آنهایی که با انگیزش درونی فعالیت می کنند، خودشکوفایی و شادابی بیشتر، اضطراب و افسردگی کمتر، عزت نفس بالاتر، روابط عالی تر با دوستان و همسر را نشان می دهند، کمتر تلویزیون می بینند و الکل و سیگار کمتر مصرف می کنند.

نظریه خود مختاری

طبق نظریه خود مختاری، سه نوع انگیزش وجود دارد: بی انگیزشی، انگیزش بیرونی و انگیزش درونی. این انواع از انگیزش را می توان در یک پیوستار خودمختاری یا درک منبع علیت، مرتب کرد. در سمت راست، بی انگیزشی قرار دارد، حالتی که در آن، فرد نه انگیزش درونی دارد نه بیرونی( مثل، دانش آموز ترک تحصیل کرده، ورزشکار سرخورده، یا همسر بی تفاوت). در وسط شکل، چهار نوع انگیزش بیرونی قرار دارند که می توان آنها را بر اساس درجه خود مختاری از یکدیگر متمایز کرد : تنظیم بیرونی ( اصلا خودمختار نیست)، تنظیم درون فکنی شده ( تا اندازه ای خودمختار است)، تنظیم خود پذیر ( عمدتا خود مختار است)، و تنظیم آمیخته ( کاملا خود مختار است). در سمت چپ، انگیزش درونی بیانگر حمایت کامل فرد از خود مختاری است و به تمام مواردی که نیازهای روان شناختی فرد، انگیزشی را برای عمل کردن به وجود می آورند، مربوط می شود.

مشخص کردن انواع انگیزش به این دلیل اهمیت دارد که مقدار خودمختاری در هر حالت انگیزشی، بر آنچه افراد فکر می کنند، احساس می کنند، و انجام می دهند تاثیر بسزایی دارد. این چهار نوع انگیزش بیرونی از این نظر که فرد آنها را تا چه اندازه ای به صورت خود مختار تجربه می کند، تفاوت زیادی دارند. افراد عمدتا به خاطر اطاعت و به این علت که محبور هستند ( یعنی، کنترل شده اند)، به تنظیم بیرونی و درون فکنی شده تن در می دهند، اما افرادی که به تنظیم خود پذیر و آمیخته می پردازند، این کار را دوست دارند و آن را ترجیح می دهند( یعنی آنها به صورت خود مختار عمل می کنند).

انگیزش بیرونی

بیشتر کارهایی که در طول روز انجام می دهیم، از لحاظ درونی برانگیزنده نیستند. همه نوع انگیزش بیرونی، با رفتارهایی که از ما مطالبه می کنند، وابستگی بیرونی دارند. در عمل این وابستگی بیرونی، انگیزش بیرونی ای را برای انجام دادن یک کار به وجود می آورد که خود آن کار به تنهایی نمی تواند آن را ایجاد کند.

تنظیم بیرونی

رفتارهایی که به صورت بیرونی تنظیم شده اند، برای بدست آوردن پاداش یا برآورده ساختن خواسته ای بیرونی، انجام می شوند. وجود برانگیزنده های بیرونی ( مثل پاداش ها، تهدیدها) برای کسی که از بیرون تنظیم شده است، افزایش و کاهش انگیزش را تنظیم می کند. کسی که از بیرون تنظیم می شود، معمولا تا وقتی که یک مشوق بیرونی وجود نداشته باشد، به سختی کاری را انجام می دهد.

تنظیم درون فکنی شده

درونی کردن، اما نه واقعا پذیرفتن درخواست های دیگران برای فکر کردن، احساس کردن، یا رفتار کردن به شیوه خاص است. تنظیم درون فکنی شده اصولا باانگیزه شدن به خاطر احساس گناه و استبداد بایدهاست. در واقع، فرد به عنوان نماینده محیط بیرونی عمل می کند، خودش را برای انجام دادن رفتاری که دیگران بد می دانند، تنبیه می کند ( احساس شرمندگی یا گناه). بنابراین درون سازی تا اندازه ای صورت گرفته است، اما این درون سازی به جای اینکه به صورت واقعی و اخیاری در خود ( self ) ادغام شود، با اکراه روی داده است.

تنظیم خود پذیر

تنظیم خود پذیر بیانگر انگیزش بیرونی عمدتا درونی شده و خود مختار است. کسی که به شیوه خود پذیر تنظیم شده، به صورت اختیاری، مزایا و فایده عقیده یا رفتاری را قبول می کند زیرا به نظر وی، این شیوه تفکر یا رفتار کردن، با اهمیت و مفید است. بنابراین، اگر دانش آموزی باور داشته باشد که تکلف اضافی در ریاضی اهمیت دارد، یا اگر ورزش کاری به این باور برسد که تمرین اضافی ضربه پشت دستی ( بک هند) مهم است، انگیزش مطالعه کردن یا تمرین کردن بیرونی هستند ولی آزادانه انتخاب شده اند.

تنظیم آمیخته

تنظیم آمیخته، خود مختارترین نوع انگیزش بیرونی است. در حالی که درونی کردن، فرایند جذب کردن ارزش یا شیوه رفتار کردن است، در آمیختن، فرایندی است که افراد از طریق آن، ارزش ها و رفتارهای همانند سازی شده خویش را در خود self کاملا دگرگون می کنند. این نوع تنظیم در عین حال که نوعی انگیزش است، فرایند رشد نیز هست، زیرا خود آزمایی لازم را برای هماهنگ کردن روش های جدید فکر کردن، احساس کردن، و رفتار کردن با روش های پیشین فکر کردن، احساس کردن، و رفتار کردن فرد در بر دارد.

نیازهای روان شناختی

وقتی که فعالیتی نیازهای روان شناختی ما را ارضا می کند، احساس خشنودی می کنیم. ما از احساس علاقه و خشنودی خودمان آگاه هستیم ( یعنی، (( من تنیس بازی می کنم، چون این کار تفریح است)) )، اما علت انگیزشی مشغول شدن در محیط مان این است که نیازهای روانشناختی ما را فعال و ارضا می کند. بازی کردن، حل کردن معماها، و پذیرفتن چالش ها به این علت کارهای جالبی هستند که عرصه ای را برای فعال و ارضا کردن نیازهای روان شناختی ما تامین می کنند.

ساختار نیاز

نیازهای فیزیولوژیک ( تشنگی، گرسنگی، میل جنسی) به نحوه عمل سیستم های زیستی وابسته هستند. نیازهای روان شناختی ( خود مختاری، شایستگی، ارتباط) به ماهیت انسان و رشد سالم وابسته هستند. نیازهای اجتماعی (پیشرفت، صمیمیت، قدرت) از تاریخچه هیجانی و اجتماعی شدن ما فراگیری یا درونی شده اند.

متمایز کردن نیازهای روانشناختی از نیازهای اجتماعی ظریف است. نیازهای روان شناختی، در عمق وجود انسان قرار دارند و بنابراین در هر کسی فطری هستند. نیازهای اجتماعی از تجربیات منحصر به فرد ما ناشی می شوند و بنابراین در بین افراد مختلف بسیار متفاوت هستند.

رویکرد اگانیزمی به انگیزش

بقای هر ارگانیزمی به محیط آن بستگی دارد، زیرا محیط منابعی چون غذا، آب، حمایت اجتماعی، و تحریک عقلانی تامین می کند و همه ارگانیزمها برای تعامل کردن با محیط شان تجهیز شده اند، به طوری که همه آنها از مهارت ها و انگیزش لازم برای به کار گرفتن و پرورش دادن این مهارت ها، برخوردارند. نظریه های ارگانیزمی اعلام می دارند که محیط ها مرتبا تغییر می کنند و بنابراین، ارگانیزمها برای سازگار شدن با این تغییرات، باید انعطاف پذیر باشند.

رویکرد ماشینی (mechanistic approach)، ضد رویکرد ارگانیزمی ( organismic approach) است. در نظریه های مشاینی، محیط بر انسان تاثیر می گذارد و انسان واکنش نشان می دهد. برای مثال، محیط، گرما تولید می کند و انسان به صورت قابل پیش بینی و خودکار، با عرق کردن پاسخ می دهد.

دیالکتیک انسان محیط

در حالت دیالکتیک، محیط بر انسان و انسان بر محیط اثر می گذارد. انسان به خاطر انگیزش درونی، بر محیط تاثیر می گذارد تا تغییراتی را در آن ایجاد کند، و محیط از انسان توقع دارد با آن سازگار شود. نتیجه دیالکتیک انسان – محیط، ترکیب همیشه در حال تغییری است که به موجب آن، محیط نیازهای انسان را بر آورده می کند و انگیزش های تازه ای را در او به وجود می آورد. نیازهای روان شناختی، تمایلات، و ارزش ها منبع این فعالیت ذاتی هستند.

نیازهای روان شناختی ارگانیزمی

بچه ها بخوبی نشان می دهند که چگونه نیازهای روان شناختی ارگانیزمی، فرد را برای ورزش و پرورش مهارت ها با انگیزه می کنند. بچه ها بدون هر گونه انگیزش آشکار، به جز اینکه فقط می خواهند کاری را بهتر از گذشته انجام دهند، مدام به این طرف و آن طرف می دوند.

اینکه کودکان چه فعالیت ها، مهارت ها و ارزش هایی را مهم بدانند، به نگرش ها، ارزش ها، و جو عاطفی که افراد مهم در زندگی آنها فراهم می کنند، بستگی دارد(به خاطر نیاز به ارتباط). در مجموع نیازهای روان شناختی ارگانیزمی خود مختاری، شایستگی، و ارتباط، انگیزشی طبیعی را برای یادگیری و رشد کردن تامین می کنند.

خود مختاری

رفتار، زمانی خود مختار است که تمایلات، ترجیحات، و خواست های ما فرایند تصمیم گیری ما را برای انجام دادن یا انجام ندادن فعالیتی خاص، هدایت کنند. وقتی نیروهای بیرونی ما را وادار می سازنند به شیوه خاصی فکر، احساس، یا رفتار کنیم، خود مختار نیستیم ( یعنی رفتارمان را دیگران تعیین کرده اند). خود مختاری به صورت رسمی عبارت است از : نیاز به تجربه کردن انتخاب در آغاز کردن و تنظیم کردن رفتار.

سه ویژگی دست به دست هم می دهند تا تجربه ذهنی خود مختاری را توصیف کنند : درک منبع علیت ( perceived locus of causality)، درک انتخاب ( perceived choice)، و اراده (volition).

درک منبع علیت، به آگاهی فرد از منبع علیتی اعمال با انگیزه اشاره دارد. درک منبع علیت در یک پیوستار دو قطبی، از درونی تا بیرونی گسترش دارد. این پیوستار نشان می دهد که آیا فرد تصور می کند رفتارش را منبع شخصی آغاز کرده ( درک منبع علیت درونی) یا منبع محیطی ( درک منبع علیت بیرونی). برخی از اصطلاحات ((مبتکران)) و ((آلت دست ها)) استفاده می کنند. مبتکران رفتار عمدی خودشان را پدید می آورند. آلت دستها مانند کارمندانی که پی فرمان فرستاده می شوند.

اراده، میل به انجام دادن فعالیتی بدون احساس فشار است. در صورتی اراده بالاست که وقتی فرد کاری را انجام می دهد احساس کند اعمال او  کاملا مورد تایید خود self است. افراد علاوه بر اینکه توسط محیط تحت فشار قرار می گیرند، گاهی انگیزش مملو از فشار در خودشان ایجاد می کنند تا خود را وادار سازند کاری را انجام دهند- یعنی در اصل می گویند : ((من مجبورم این کار را انجام دهم)).

درک انتخاب به مواقعی اشاره دارد که در شرایط محیطی ای قرار بگیریم که امکان تصمیم گیری به ما بدهد و چنین فرصت انتخاب کردن در اختیارمان بگذارد. انتخاب بین گزینه ها که توسط دیگران پیشنهاد می شود، نیاز به خود مختاری را در بر ندارد.

حمایت کردن از خود مختاری

برخی محیط ها نیاز ما را به خود مختاری، فعال و از آن حمایت می کنند، در حالی که محیط های دیگر به این نیاز بی توجهی کرده و آن را ناکام می کنند. روابط نیز گاهی از نیاز به خود مختاری حمایت می کنند و گاهی جلوی آن را می گیرند، مثل زمانی که یک مربی به ورزشکاران دستور می دهد ( خود مختاری آنها را تضعیف می کند) یا آموزگاری که با دقت به دانش آموزان گوش می کند و بعد از این اطلاعات برای دادن فرصت های کار کردن با سرعت مناسب خودشان استفاده می کند(از خود مختاری آنها حمایت می کند). موقعیت های اجتماعی و فرهنگ ها نیز از نظر حمایت کردن از خود مختاری افراد باهم تفاوت دارند.

محیط های حامی خود مختاری، افراد را ترغیب می کنند هدفهای خودشان را تعیین کرده، رفتار خودشان را هدایت کرده، روش خودشان را برای حل مشکلات انتخاب نمایند، و اصولا تمایلات و ارزش های خود را دنبال کنند. محیط کنترل کننده، برعکس محیط حامی خود مختاری است. شیوه فرد برای با انگیزه کردن دیگران، در یک پیوستار بسیار کنترل کننده تا بسیار حمایت کننده خود مختاری قرار می گیرد. در شیوه کنترل کننده، برای با انگیزه کردن دیگران، ابتدا دستورالعملی را در رابطه با اینکه آنها چگونه باید فکر، احساس و رفتار کنند به اطلاع می رساند و بعد به وسیله پیشنهاد کردن بر انگیزه های بیرونی و زبان وادار کننده، رفتار آنها را در جهت این دستورالعمل، شکا می دهند. در مقابل شیوه حامی خود مختاری، با شناسایی کردن و حمایت کردن تمایلات و ترجیحات دیگران، آنها را با انگیزه می کنند.

زمانی که از خود مختاری آنها حمایت می شود، انگیزش درونی بیشتر، ادراک شایستگی، انگیزش تسلط، و هیجان مثبت را تجربه می کنند و درضمن، یادگیری، عملکرد، و پایداری بیشتری را نشان می دهند. وقتی می خواهیم محیط حامی خود مختاری برای دیگران به وجود آوریم، به چهار طریق زیر با آنها ارتباط برقرار می کنیم. ۱) حمایت از خود مختاری، منابع انگیزش درونی را پرورش می دهد، ۲) حمایت از خود مختاری، به زبان اطلاع رسانی متکی است، ۳) حمایت از خودمختاری، ارزش قایل شدن را تقویت می کند، و ۴) حمایت از خود مختاری، عاطفه منفی را می پذیرد.

حمایت لحظه به لحظه از خود مختاری

چهار ویژگی فوق، شیوه کلی با انگیزه کردن حامی خود مختاری را نشان دادند. علاوه بر این، وقتی افراد محیط های حامی خود مختاری را برای دیگران به وجود می آورند، معمولا با نشان دادن رفتارهای لحظه به لحظه ای که مشخصه شیوه آنهاست، این کار را انجام می دهند.

شیوه با انگیزه کردن حامی خود مختاری

شیوه ای که آموزگاران، والدین، مربیان، درمانگران، دکترها، و کارفرمایان برای با انگیزه کردن مورد استفاده قرار می دهند، برای رشد، مشغولیت، یادگیری با کیفیت عالی، عملکرد مطلوب، وسلامتی دانش آموزان، کودکان، ورزشکاران، درمانجویان، بیماران و کارمندانی که آنها سعی دارند با انگیزه کنند، اشارات مهمی دارد.

بر انگیزنده های حامی خود مختاری، نیاز افراد را به خود مختاری ارضا می کنند، در حالی که بر انگیزنده های کنترل کننده، این نیاز را نا دیده می گیرند و نا کام می سازند.

شایستگی

شایستگی نیاز روان شناختی است که برای دنبال کردن چالش های بهینه ( optimal challenges) و به خرج دادن تلاش لازم برای تسلط یافتن بر آنها، انگیزش فطری تامین می کند. چالش های بهینه، چالش های متناسب با رشد هستند. وقتی به کاری می پردازیم که سطح دشواری آن دقیقا با مهارت های فعلی ما متناسب است، احساس می کنیم خیلی به آن علاقه داریم و نیاز ما را به شایستگی ارضا می کند. تعریف شایستگی به صورت رسمی عبارت است از: نیاز به موثر بودن در تعامل ها با محیط که بیانگر میل به کار بردن استعداد ها و مهارت ها و در انجام این کار، دنبال کردن چالش های بهینه و تسلط یافتن بر آنهاست.

چالش بهینه و روانی

منشا خرسندی تجربه (( روانی )) است. روانی به معنی سیال بودن، جریان داشتن است. روانی تجربه آنچنان لذت بخشی است که فرد فعالیتی را بارها تکرا می کند، به این امید که دوباره روانی را تجربه نماید. روانی حالتی از تمرکز است که جذب شدن کامل در یک فعالیت را شامل می شود. روانی زمانی روی می دهد که فرد برای غلبه کردن بر چالش ها، مهارت های خود را به کار برد. در صورتی که چالش از مهارت برتر باشد ( مهارت کم، چالش زیاد)، افراد نگران می شوند که تکلیف بر مهارتهای آنها غلبه کند. به چالش طلبیده شدن اضافی، شایستگی را تهدید می کند، به طوری که اگر میزان چالش متوسط باشد، تهدید به صورت نگرانی و اگر زیاد باشد، به صورت اضطراب آشکار می شود. در صورتی که چالش با مهارت بخواند، تمرکز، در آمیختگی، و خشنودی حاصل می شود. اگر چالش ها و مهارت ها کاملا بخوانند، تجربه روانی ایجاد می شود. چناچه مهارت از چالش برتر باشد، کاهش تمرکز، کمترین میزان در آمیختگی با تکلیف، و ملال هیجانی به بار می آید. به چالش طلبیده شدن زیر سطح مهارت فرد، احساس شایستگی به وجود نمی آورد و به صورت بی تفاوتی یا ملال آور جلوه گر می شود. به چالش طلبیده شدن اضافی، مشکلات هیجانی و تجربه زیر سطح بهینه به بار می آورد، ولی بدین تجربه از همایندی چالش کم و مهارت کم ناشی می شود. مهمترین معنی ضمنی نظریه روانی این است: اگر چالش بهینه باشد، از هر فعالیتی می توان لذت برد.

وابستگی متقابل چالش و بازخورد

آماده کردن زمینه برای چالش با به وجود آوردن تجربه روان شناختی به چالش طلبیده شدن یکی نیست. این معادله به عنصر دیگر نیاز دارد: بازخورد عملکرد. زمانی افراد از تجربه روان شناختی به چالش طلبیده شدن خبر می دهند که با چالش مواجه شده و بازخورد عملکرد مقدماتی گرفته باشند.

تحمل شکست

یکی از شاخصهای چالش بهینه این است که احتمال موفقیت و شکست، برابر است. اگر ترس از شکست شدید باشد، می تواند رفتارهای اجتنابی را طوری با انگیزه کند که افراد برای گریختن از به چالش طلبیده شدن، دست به هر کاری بزنند. قبل از اینکه افرد آزادانه به تکالیف چالش انگیز در سطح بهینه بپردازند، موقعیت اجتماعی باید شکست خوردن و خطا کردن را تحمل کند( حتی ارزشمند بداند). چالش بهینه اشاره دارد به اینکه خطا کردن زیاد برای بهینه ساختن انگیزش ضروری است. تحمل خطا، تحملل شکست، و مخاطره جویی بر این عقیده استوارند که ما از شکست بیشتر از موفقیت درس می گیریم. این به ما کمک می کند که بدانیم چرا افراد در محیط های حامی خود مختاری که شکست را تحمل می کنند بیشتر از محیط های کنترل کننده ای که شکست را تحمل نمی کنند، احساس شایستگی می کنند.

حمایت کردن از شایستگی

بازخورد مثبت از چهار منبع حاصل می شود. ۱) خود تکلیف، ۲) مقایسه عملکرد فعلی با عملکردهای گذشته خویش، ۳) مقایسه عملکرد فعلی خویش با عملکرد دیگران، و ۴) ارزیابی های دیگران.

لذت چالش بهینه و بازخورد مثبت

افراد از چالش بهینه واقعا لذت می برند.

ارتباط

ارتباط، نیاز به برقراری پیوندها و دلبستگی های عاطفی با دیگران است و این نیاز بیانگر میل به مرتبط بودن عاطفی و درگیر بودن در روابط صمیمانه است. چون به ارتباط نیاز داریم، به سمت کسانی کشیده می شویم که مطمئن هستیم به رفاه ما اهمیت می دهند و از کسانی که مطمئن نیستیم اهمیتی برای رفاه ما قایل باشند، دوری می جوییم. چیزی که افراد از یک رابطه ارضا کننده می خواهند این است که صادقانه با دیگری رابطه محبت آمیز و معنی داری بر قرار کنند. ارتباط ساختار انگیزشی مهمی است، زیرا زمانی که روابط میان فردی افراد از نیاز آنها به ارتباط حمایت می کند، بهتر انجام وظیفه نموده، در برابر استرس انعطاف پذیر تر می شوند؛ و از مشکلات روان شناختی کمتری خبر می دهند. چون به ارتباط نیاز داریم، پیوندهای اجتماعی به راحتی بر قرار می شوند.

ارضا کردن ارتباط

برای اینکه پیوند اجتماعی رضایت بخش باشد، باید از آن برداشت شود که : ۱) دیگران به رفاه من اهمیت می دهند، و ۲) مرا دوست دارند. اما روابطی که عمیقا نیاز به ارتباط را ارضا می کنند، علاوه بر اهمیت دادن و دوست داشتن، باید نشان دادن (( خود واقعی)) یا (( خود اصیل)) فرد را در بر داشته و از دید طرف مقابل اهمیت داشته باشد.

درونی کردن

درونی کردن ( internalization) به فرایندی اشاره دارد که فرد از طریق آن، تنظیم یا ارزشی را که قبلا به صورت بیرونی تجویز شده است، به ارزش درونی تبدیل می کند. درونی کردن به عنوان یک فرایند، گرایش فرد را به پذیرفتن داوطلبانه ارزش ها و تنظیم های دیگران یا جامعه و ادغام کردن آنها در خود self نشان می دهد. رابطه با دیگران، بستری اجتماعی را فراهم می آورد که درونی کردن در آن روی می دهد. ارتباط زیاد تضمین نمی کند که درونی کردن روی دهد. برای اینکه درونی کردن روی دهد، فرد باید در توصیه های دیگران ارزش، معنی و فایده ببیند. برای درونی کردن ارزش یا روش رفتار کردن، فرد باید بداند چرا این ارزش یا روش فکر کردن فایده دارد، مثلا (( مسواک زدن دندان هایم چه اهمیتی دارد؟)).

نیازهای فیزیولوژیکی

نیاز هرگونه حالت در درون فرد است که برای زندگی، رشد، و سلامت، واجب و ضروری است. اگر نیازها نادیده گرفته شوند، لطمه ای ایجاد خواهد شد که سلامت جسمی یا روانی را مختل می کند. قبل از اینکه به سلامت روانی یا جسمانی لطمه وارد شود، حالتهای انگیزشی، نیروی محرکی را برای عمل کردن به وجود می آورند.

لطمه می تواند به خود (self) وارد شود که در این صورت، انگیزه ها از نیازهای روانی به وجود می آیند و رشد فرد را به سمت سازگاری هدایت می کنند ( مثل خود مختاری، شایستگی، و ارتباط). لطمه می تواند به رابطه فرد با دنیای اجتماعی نیز وارد شود، که در این صورت، انگیزه ها از نیازهای اجتماعی برای محافظت از هویت، اعتقادات، ارزش ها و روابط میان فردی ناشی می شوند( مثل پیشرفت، پیوند جویی، صمیمیت و قدرت).

در صورتی که نیازهای فیزیولوژیکی برای مدت طولانی ارضا نشوند، وضعیت اضطراری مهلکی ایجاد می کنند و بنابراین حالتهای انگیزشی را که بر هشیاری مسلط می شوند، به وجود می ارود. وقتی که این نیازها ارضا می شوند، تسلط آنها بر هشیاری کاهش می یابد.

نیازهای روانشناختی، به جای اینکه مانند نیازهای فیزیولوژیکی حالت چرخه ای داشته باشند(یعنی افزایش، کاهش و دوباره افزایش یابند)، همیشه حداقل تا اندازه ای، در هشیاری وجود دارند.

نیازهای روانشناختی دو نوع هستند و تفاوت نیازهای روان شناختی با نیازهای اجتماعی در این است که اولی در همه افراد فطری است، در حالی که دومی بیانگر تاریخچه اجتماعی شدن منحصر به فرد هر شخص است.

همه نیازها انرژی تولید می کنند. تفاوت یک نیاز با نیاز دیگر در تاثیر جهت دار آن بر رفتار است. تفاوت دیگر نیازها با یکدیگر در این است که برخی از آنها انگیزش کمبود (deficiency motivation)، در حالی که برخی دیگر انگیزش رشد ( growth motivation) ایجاد می کنند. در رابطه با نیازهای کمبود، زندگی خوب پیش می رود تا اینکه محرومیتی ( مانند ۱۰ ساعت است که غذا نخورده اید)، نیاز به تعامل کردن با محیط را برای بر طرف کردن این کمبود ( خوردن غذا) فعال می کند. در رابطه با نیازهای رشد، حالت های انگیزشی برای پیش بردن رشد، رفتار را نیرومند و هدایت می کنند(جستجو کردن چالشها، بهبود بخشیدن به روابط میان فردی). معمولا نیازهای کمبود، هیجان سرشار از تنش و فوریت، مانند اضطراب، نا کامی، رنج، استرس، و بعد آرامش ایجاد می کنند؛ در حالی که نیازهای رشد هیجان های مثبت، نظیر علاقه، لذت و سرزندگی به وجود می آورند.

مبانی تنظیم

سایق اصطلاحی نظری است که برای توصیف ناراحتی روان شناختی، مانند احساس تنش و بی قراری ناشی از کمبود زیستی زیربنایی، به کار برده می شد.

نیاز فیزیولوژیکی

وضعیت زیستی کمبود را توصیف می کند.

سایق روان شناختی

اصطلاحی روان شناختی است نه زیست شناختی. سایق جلوه هشیار نیاز زیستی ناهشیار زیربنایی است. در صورتی که سایق به قدر کافی برجسته باشد که توجه فرد را جلب کند، از لحاظ انگیزشی او را برای انجام دادن رفتارهای هدفمندی که می توانند سایق را کاهش دهند، آماده می سازد.

تعادل حیاتی

اصطلاحی که گرایش بدن را به نگهداشتن حالت ثابت توصیف می کند، تعادل حیاتی (homeostasis) است. برای مثال، جریان خون از نظر سطح آب، نمک، قند، کلسیم، اکسیژن، دما، خاصیت اسیدی، پروتوئین و چربی ها، ثبات قابل ملاحظه دارد. به خاطر تغییرات در شرایط محیطی، سیستم های بدن به ناچار و مدام از تعادل حیاتی خارج می شوند. در واقع تعادل حیاتی، توانایی بدن در برگرداندن یک سیستم ( مانند جریان خون) به حالت پایه آن است. بدن گرایش دارد حالت ثابت را حفظ کند و در ضمن، وسایلی در اختیار دارد که به کمک آنها انگیزش لازم را برای نیرومند و هدایت کردن رفتارهایی که تعادل حیاتی را بر می گردانند، به وجود می آورد.

بازخورد منفی

بازخورد منفی ( negative feedback) ، به سیستم توقف فیزیولوژیکی تعادل حیاتی اشاره دارد. افراد به اندازه ای می خورند و می خوابند که دیگر گرسنه و خواب آلود نباشند. سایق رفتار را فعال می کند؛ بازخورد منفی آن را متوقف می کند.  اگر بدن قادر نبود جلوی سایق را بگیرد، فاجعه ای برای آن پیش می آمد. اگر افراد نمی توانستند جلوی گرسنگی را بگیرند، ممکن بود آنقدر بخورند تا بمیرند. سیستم های بازخورد منفی، قبل از اینکه نیاز فیزیولوژیکی کاملا برآورده شود، علامت سیری می دهند.

درون دادهای چندگانه / برون دادهای چندگانه

سایق درون دادهای چندگانه ( multiple inputs) یا وسایلی برای فعال سازی دارد؛ برای مثال بعد از عرق کردن، خوردن غذاهای شور، یا اهدا کردن خون، در واکنش به تحریک برقی ساختار خاصی از مغز، یا در زمان خاصی از روز، احساس تشنگی می کنیم.

سایق برون دادهای چندگانه (multiple outputs)، یا پاسخ های رفتاری دارد که سایق را ارضا می کنند. برای مثال وقتی، که هوا سرد است ژاکت می پوشیم، بخاری روشن می کنیم، ورزش می کنیم، یا می لرزیم. هر یک از این رفتارها به یک نتیجه می رسد – بالا بردن دمای بدن. از لحاظ نظری، سایق متغییر رابط ( intervening variable) است، متغییری که بین چندین متغییر درون داد و برون داد ارتباط برقرار می کند.

مکانیزمهای درون ارگانیزمی ( intra-organismic mechanism)

تمام سیستم های تنظیم کننده زیستی درون شخص را شامل می شوند که برای فعال کردن، نگهداشتن، و خاتمه دادن به نیازهای فیزیولوژیکی زیر بنای سایق، به طور هماهنگ عمل می کنند. ساختارهای مغز، سیستم درون ریز، و اندامهای بدن، سه مکانیزم درون ارگانیزمی اصلی را تشکیل می دهند. در مورد گرسنگی عبارتند از: هیپوتالاموس ( ساختار مغز)، گلوکز و انسولین ( سیستم درون ریز)، و معده و کبد ( اندامهای بدن). بررسی مکانیزمهای درون ارگانیزمی، در واقع بررسی نقش ساختارهای مغز، هورمون ها و اندام های بدن در افزایش و کاهش نیازهای فیزیولوژیکی است.

مکانیزمهای برون ارگانیزمی  ( Extra-organismic mechanism)

تمام تاثیرات محیطی را شامل می شوند که در فعال کردن، نگهداشتن، و خاتمه دادن به سایق روان شناختی نقش دارند. مکانیزمهای برون ارگانیزمی اصلی عبارتند از : تاثیرات شناختی، محیطی، اجتماعی و فرهنگی. در مورد گرسنگی عبارتند از : عقاید مربوط به کالری ها و اهداف کم کردن وزن ( تاثیرات شناختی)، بوی غذا و وقت روز ( تاثیرات محیطی)، حضور دیگران و فشار همسالان برای خوردن یا نخوردن ( تاثیرات اجتماعی) و نقش های جنسی و آرمانهای فرهنگی درباره شکل مطلوب و نامطلوب بدن ( تاثیرات فرهنگی).

تشنگی

وقتی که حجم آب بدن ما تقریبا ۲ درصد افت می کند، احساس تشنگی می کنیم. آب زدایی ( dehydration) زمانی روی می دهد که ۳ درصد از حجم آب بدن را از دست داده باشیم. تشنگی نوعی حالت انگیزشی است که به صورت هشیار تجربه می شود و بدن را آماده می سازد تا رفتارهای لازم را برای جبران کمبود آب، انجام دهد.

تشنگی به عنوان یک نیاز فیزیولوژیکی به این علت ایجاد می شود که بدن ما پیوسته از طریق تعرق، ادرار، بازدم، و حتی از طریق خونریزی، استفراغ و عطسه، آب از دست می دهد(یعنی، درون دادهای چندگانه). اگر آب بدن ما جبران نشود، بعد از ۲ روز می میریم.

تنظیم فیزیولوژیکی

آب درون بدن انسان در مایعات درون سلولی ( intracellular fluid) و برون سلولی ( extracellular fluid) قرار دارد. مایع درون سلولی، کل آب بیرون از سلول ها، در پلاسمای خون و مایع بین سلولی ( interstitial) را تشکیل می دهد ( تقریبا ۲۰ درصد وزن بدن). زمانی که مایع درون سلولی به تکمیل نیاز دارد، تشنگی اسمزی (osmometric thirst) ایجاد می شود. آب زدایی سلول تشنگی اسمزی را ایجاد می کند، و آب گیری سلول آن را متوقف می کند. زمانی که مایع برون سلولی به تکمیل نیاز دارد ( مثلا بعد از خونریزی یا استفراغ) تشنگی حجمی ( Volumetric thirst) ایجاد می شود. کاهش حجم خون، تشنگی حجمی را ایجاد می کند و افزایش حجم خون آن را متوقف می کند.

فعال سازی تشنگی

تشنگی اسمزی علت اصلی فعال سازی تشنگی است. تشنگی عمدتا از سلول های آب زدایی شده ناشی می شود.

سیری تشنگی

آب از طریق فرایند اسمز، سرانجام از مایعات برون سلولی به مایعات درون سلولی وارد می شود تا سلول ها را تکمیل کند. بنابراین، مکانیزم بازخورد منفی برای سیری باید در دهان، معده، روده ها، جریان خون، و سلولها قرار داشته باشد. طبق اصل اسمز، آب شور در نواحی درون سلولی پخش نمی شود. تا وقتی که آب  سلولهای بدن تامین نشود، مصرف آن تشنگی را به طور کامل بر طرف نمی کند.

هپوتالاموس و کبد

دهان، معده و سلولها، فعال سازی تشنگی و سیری را هماهنگ می کنند، ولی کبد، هیپوتالاموس، و هورمونهای خاص نیز این کار را انجام می دهند. مغز از طریق هیپوتالاموس، کوچک شدن درون سلول را که در اثر کاهش آب ایجاد می شود، کنترل می کند و هورمونی را به داخل جریان خون آزاد می سازد که به کبد پیام می دهد ( با تولید کردن ادرار غلیظ به جای رقیق)، ذخایر آبش را حفظ کند. اگر فرد دچار کم آبی شده باشد، کلیه ها نیز آب آزاد می کنند. در حالی که هیپوتالاموس رفتار غیر ارادی کبد را اداره می کند، حالت روان شناختی احساس تشنگی را نیز به وجود می آورد که توجه و رفتار را به سمت اقداماتی برای تکمیل کردن آب، هدایت می کند. تجربه روان شناختی تشنگی از هیپوتالاموس سرچشمه گرفته، وارد هشیاری می شود ( با ارسال پیام آگاهی به قطعه های پیشانی قشر تازه مخ)، و میل انگیزشی به نوشیدن را به وجود می آورد.

تاثیرات محیطی بر رفتار نوشیدن

سه تاثیر برون ارگانیزمی بر رفتار نوشیدن عبارتند از : ادراک موجود بودن آب، پیروی از برنامه های زمان بندی شده نوشیدن و مزه. حیواناتی که در محیط های پر آب زندگی می کنند، در طول روز کمتر از حیواناتی که در محیط های کم آب زندگی می کنند، آب می نوشند. برای اینکه تشنگی خودتان را کاهش دهید، یخچال را پر از آب کنید؛ برای افزایش تشنگی، فقط یک نوشابه در یخچال باقی بگذارید.

با این حال مهمترین عامل محیطی برای نوشیدن مزه است. آب خالص بی مزه است، بنابراین غیر از تکمیل آب، ارزش تشویقی دیگری ندارد. وقتی به آب مزه اضافه می شود، رفتار نوشیدن مطابق با ارزش تشویقی آن مایع تغییر می کند. چون آب طعم دار، ارزش تشویقی دارد، افراد در نوشیدن آب شیرین افراط کرده، آب بی مزه را به صورت متعادل می نوشند، و آب ترش، شور و تلخ را کمتر می نوشند.

برخی داروها مانند اکستیسی باعث می شوند افراد شدیدا احساس تشنگی کنند و خیلی بیشتر از نیاز فیزیولوژیکی خود، حتی تا حد مسمومیت و مرگ، آب بنوشند. بنابراین، نوشیدن به سه دلیل صورت می گیرد: تامین آب، که نیازهای فیزیولوژیکی را ارضا می کند، مزه شیرین، و اعتیاد به مواد موجود در آب ( و نه خود آب).

گرسنگی

گرسنگی انگیزه پیچیده تری از تشنگی است. گرسنگی فقط اندکی از مدل (( کاهش – انباشتگی)) تبعیت می کند. محرومیت از غذا، گرسنگی و رفتار خوردن را برانگیخته می کند ( افراد روزی سه وعده غذا می خورند تا از گرسنگی جلوگیری کنند). اما تنظیم گرسنگی، فرایندهای روزانه کوتاه مدت را که طبق تنظیم تعادل حیاتی عمل می کنند( مثل کاهش و انباشتگی گلوکز خون و کالریها) و فرایندهای بلند مدتی که طبق تنظیم متابولیک و انرژی ذخیره شده عمل می کنند ( مثل سلولهای چربی)، شامل می شود. علاوه بر این، گرسنگی و خوردن تحت تاثیر عوامل شناختی، اجتماعی و محیطی قرار دارند.

(۱)مدلهای فیزیولوژیکی کوتاه مدت، (۲) مدل های فیزیولوژیکی بلند مدت، و (۳) مدل های شناختی – اجتماعی – محیطی.

دو مدل توجه پژوهشگران گرسنگی را به خود جلب کرده اند. اولی مدا کوتاه مدت است که به موجب آن، انرژی ای که فورا در دسترس است ( گلوکز خون)، همواره کنترل می شود. این فرضیه گلوکو استاتیک است و شروع و خاتمه گرسنگی و خوردن را به خوبی توجیه می کند. مدل دوم، بلند مدت است و به موجب آن، انرژي ذخیره شده ( توده چربی) به عنوان منبعی برای تکمیل تنظیم انرژی تحت کنترل گلوکز، مورد استفاده قرار می گیرد. این مدل لیپو استاتیک است و به خوبی نشان می دهد که چگونه ذخایر چربی، در گرسنگی و خوردن مشارکت دارند.

اشتهای کوتاه مدت

نشانه های گرسنگی کوتاه مدت، شروع وعده های غذا، حجم آنها و خاتمه دادن به آنها را تنظیم می کنند. طبق فرضیه گلوکو استاتیک، سطح قند خون برای گرسنگی اهمیت دارد. اندامی که سطح گلوکز خون را کنترل می کند، کبد است، و زمانی که گلوکز خون پایین باشد، کبد علامت تحریکی به هیپوتالاموس جانبی LH ( Lateral Hypothalamus) می فرستد که مسئول ایجاد کردن تجربه روان شناختی گرسنگی است. ساختار مغز که در خاتمه وعده های غذا دخالت دارد، هیپوتالاموس قدامی – میانی VMH است.  VMH سیستم بازخورد منفی کوتاه مدت گرسنگی است. کبد که سطح بالای گلوکز را تشخیص می دهد، بادکردن معده هنگام خوردن و آزاد شدن پپتید روده کوله سیستوکینین CCK ، VMH را تحریک می کند.  طبق فرضیه گلوکو استاتیک، اشتها در پاسخ به تغییرات گلوکز پلاسما که LH را برای افزایش دادن گرسنگی و VMH را برای کاستن از گرسنگی تحریک می کند، زیاد و کم می شود. سطح پایین گلوکز، LH را با علامت گرسنگی فعال می کند، در حالی که سطح بالای گلوکز، VMH را با علامت بازخورد منفی، فعال می کند. هورمون ها نیز LH و VMH را تحریک می کنند، به طوری که گرلین پلاسما LH و گرسنگی را تحریک می کند، در حالی که لپتین پلاسما VMH و سیری را تحریک می کند. LH پپتیدهای تقویت کننده اشتها را نیز می سازد که اورکسین ها ( Orexins ) نامیده می شود.

تعادل انرژی بلند مدت

چربی ( بافت چربی) نیز مانند گلوکز، انرژی تولید می کند و همان طوری که بدن سطح گلوکز خود را نسبتا دقیق کنترل می کند، سلولهای چربی خود را نیز نسبتا دقیق کنترل می نماید. طبق فرضیه لیپو استاتیک ( لیپو = چربی، استاتیک = توازن)، وقتی توده چربی ذخیره شده از سطح تعادل حیاتی آن پایین تر می رود، بافت چربی برای کمک کردن به انگیزش افزایش وزن که مصرف عذا را بیشتر می کند، هورمون هایی مانند گرلین را به داخل جریان خون ترشح می کند.

چون ذخایر چربی منابع انرژی نسبتا پایدار و با دوام هستند، فرضیه لیپو استاتیک، سیستم عصب – هورمونی ای را شرح می دهد که نوسانات در تعادل انرژی ناشی از سطح گلوکز خون را برطرف می کند.

نتیجه جانبی فرضیه لیپو استاتیک، نظریه نقطه تثبیت ( set-point theory) است. نظریه نقطه تثبیت اعلام می دارد که وزن بدن یا ترموستات چربی هر فرد هنگام تولد یا اندکی بعد از آن، توسط وراثت تثبیت شده است. وراثت، در تعداد سلولهای چربی هر فرد، تفاوت های فردی ایجاد می کند. در نظریه نقطه تثبیت، فعال شدن گرسنگی و سیری، به اندازه ( نه تعداد) سلول های چربی فرد بستگی دارد که با گذشت زمان تغییر می کند. وقتی اندازه سلول چربی کاهش یابد ( مثلا از طریق رژیم گرفتن)، گرسنگی ایجاد می شود و تا زمانی که رفتار تغذیه، سلولهای چربی را به اندازه طبیعی شان ( نقطه تثبیت) برگرداند، ادامه می یابد. بنابراین گرسنگی وسیله بدن برای دفاع کردن از نقطه تثبیت ارثی آن است.

تاثیرات محیطی بر خوردن

تاثیرات محیطی که بر رفتار خوردن تاثیر می گذارند عبارتند از: وقت روز، استرس، ظاهر، بو و مزه غذا. صرفا وجود غذاهای متنوع، خوردن را بیشتر از غذاهای یکنواخت ترغیب می کند. حتی زمانی که فرد فقط یک نوع غذا داشته باشد ( مثل بستنی)، تنوع طعم های آن، مصرف غذا را افزایش می دهد. فراوانی غذا ( مثل زمانی که تعداد زیادی غذاهای متفاوت در میهمانی روی میز چیده شده اند) و مقادیر زیادی پروتوئین نیز باعث می شوند که افراد پرخوری کنند. افراد زمانی که در حضور دیگران قرار دارند ( که مشغول خوردن هستند) بیشتر از زمانی که تنها هستند، غذا می خورند.

موقعیت های رها کننده از قید و بند

همانگونه که فشار اجتماعی می تواند در تنظیم فیزیولوژیکی اختلال ایجاد کند و آن را تحت الشعاع قرار دهد، رژیم گرفتن هم می تواند راهنماهای فیزیولوژیکی را مختل کند و آنها را تحت الشعاع قرار دهد. فرد تحت رژیم با رژیم گرفتن می خواهد رفتار خوردن را به جای اینکه تحت کنترل فیزیولوژیکی قرار داشته باشد، تحت کنترل شناختی قرار دهد (مثلا من این مقدار و در این زمان خواهم خورد، به جای هر وقت گرسنه شدم خواهم خورد). اما شگفت اینکه، رژیم گرفتن بیشتر مواقع موجب پرخوری بعدی می شود. فرد تحت رژیم، مخصوصا تحت شرایط اضطراب، استرس، مصرف الکل، افسردگی، یا مواجهه با غذاهای پر کالری، به طور فزاینده ای مستعد بازداری زدایی ( یا رهایی از قید و بند) می شود.

سبک خوردن تنظیم شده به صورت شناختی

به طوری که فرضیه های گلوکو استاتیک نشان دادند، بدن از وزنش دفاع می کند. اما گاهی افراد به این نتیجه می رسند که وزن بدن آنها که به صورت فیزیولوژیکی تنظیم شده است، پاسخگوی آرزوهای شخصی یا فرهنگی آنها نیست.

رژیم گرفتن موفقیت آمیز ( بر حسب اهداف کاهش وزن) مستلزم آن است که فرد رژیمی ابتدا جلوی پاسخ دهی خود را به نشانه های درونی بگیرد ( مثل احساس گرنسگی یا سیری) و بعد، کنترل های شناختی نمی توانند مانند سیستم بازخورد منفی عمل کنند. بنابراین، زمانی که رویدادهای موقعیتی در بازداری های شناختی اختلال ایجاد می کنند، افراد رژیمی شدیدا در برابر پرخوری آسیب پذیر می شوند.

افزایش وزن و چاقی

اگر افراد بیشتر از انرژی ای که از طریق فعالیت بدنی به مصرف می رسانند، غذا بخورند، وزن آنها افزایش می یابد؛ اگر افراد بیشتر از غذایی که می خورند کالری مصرف کنند ( فعالیت بدنی)، در این صورت وزن آنها کاهش می یابد. غیر از جراحی افراد با دو روش می توانند از افزایش وزن و چاقی آن جلوگیری یا آن را وارونه کنند: (۱) کاستن از خوردن تا حدی که کالری کمتری از آنچه هنگام فعالیت بدنی مصرف می شود، فرو داده شود. (۲) افزایش فعالیت بدنی تا حدی که کالری بیشتری از آنچه هنگام خوردن فرو داده می شود، به مصرف برسد.

میل جنسی

 انگیزش و رفتار جنسی در حیوانات پست تر، فقط هنگام تخمک گذاری ماده یافت می شوند. حیوان ماده هنگام تخمک گذاری فرومون ( pheromone) ترشح می کند و بوی آن پیشروی جنسی حیوان نر را تحریک می کند. در رابطه با حیوان نر، تزریق هورمون تستوسترون می تواند رفتار جنسی آن را افزایش دهد. بنابراین در حیوانات پست تر، میل جنسی از فرایند چرخه ای نیاز فیزیولوژیکی –> سایق روان شناختی پیروی می کند.

تنظیم فیزیولوژیکی میل جنسی

رفتار جنسی انسان تحت تاثیر هورمون ها قرار دارد ولی توسط آنها تعیین نمی شود. هورمون های جنسی، آندروژن ها ( مانند تستوسترون) و استروژن ها هستند، و هیپوتالاموس آزاد شدن آنها را در جریان خون ( از غده فوق کلیوی) adrenal gland کنترل می کند. این هورمون ها در دوره تخمک گذاری زن افزایش می یابند و زمانی که فرد جوانی را گذرانده و به میان سالی و پیری می رسد، کاهش می یابند. در ۴۰ سالگی سطح تستوسترون مردان هر سال تقریبا ۱ درصد کاهش می یابد. در مردان و زنان، کاهش میل جنسی و هورمون های زیر بنای آن از ۲۵ سالگی شروع می شود، به طوری که هورمون ها و میل جنسی یک فرد ۴۰ ساله تقریبا نصف یک فرد ۲۰ ساله است. آندروژن ها در انگیزش جنسی مردان و استروژن ها در انگیزش جنسی زنان دخالت دارند ولی این هورمون ها در هر دو جنس وجود دارند. آندروژن ها حتی در زنان، نقش مهمی در تنظیم انگیزش جنسی دارند، به طوری که کاهش تستوسترون ( در اثر پیری) از کاهش میل جنسی خبر می دهد و افزایش تستوسترون ( مثلا از طریق درمان جایگزینی آندروژن)، میل جنسی را احیا می کند.

در مردان همبستگی انگیختگی فیزیولوژیکی با میل روان شناختی بسیار بالاست. میل جنسی مردان را می توان با توجه به انگیختگی جنسی آنها پیش بینی و توجیه کرد. مردان در صورت وجود عامل انگیختگی جنسی ( مانند تحریک از جانب شریک جنسی)، چرخه پاسخ جنسی سه مرحله ای را نشان می دهند : میل، انگیختگی (arousal)، ارگاسم.

همبستگی بین انگیختگی فیزیولوژیکی و میل روان شناختی در زنان خیلی پایین است. برای مثال همبستگی لیز شدن واژن زنان با میل گزارش شده آنها پایین یا صفر است. بنابراین، میل جنسی زنان را نمی توان با توجه به نیاز فیزیولوژیکی ( مثل استروژن ، تستوسترون) یا انگیختگی آنها ( مثل پرخونی اندام های تناسلی) پیش بینی و توجیه کرد. در عوض میل جنسی زنان خیلی نسبت به عوامل رابطه، مانند صمیمیت عاطفی، حساس است. صمیمیت عاطفی ( نه پرخونی اندام های تناسلی) زنان را از حالت بی تفاوتی جنسی به حالت پذیرا بودن نسبت به محرکهای جنسی انتقال می دهد. میل جنسی به جای اینکه به مرحله رفع در چرخه پاسخ جنسی سنتی بیانجامد، به رابطه صمیمانه بلند مدت و تقویت آن منجر می شود.

متریک صورت

محرک های زیادی، مانند محرکهای شیمیایی ( بو)، لامسه ای ( تماس)، شنیداری (صدا)، و دیداری (شکل و ظاهر) از شریک جنسی ناشی می شوند. جذابیت جسمی شریک بالقوه، نیرومندترین محرک بیرونی است که روی انگیزش جنسی تاثیر می گذارد. فرهنگ های غربی عموما بدن ترکه ای را برای زنان جذاب می دانند. مهمترین پیش بین ارزیابی زنان از بدن مردان نسبت کمر به لمبر است. بررسی قضاوت افراد درباره جذابیت ویژگیهای صورت، متریک صورت ( facial metrics) نامیده می شود.

نگاهی به ویژگیهای چهره فرد، برداشتی از شادابی / دلپذیری، استحکام / پرستیژ و شادی / گشودگی را ایجاد می کند. ما از همین برداشتها که بر ارزیابیهای متریک صورت استوار هستند، درباره جذابیت صورت یک نفر قضاوت می کنیم.

سناریوهای جنسی

سناریوی جنسی، بازنمایی ذهنی گام به گام رویدادهایی است که هنگام رخداد جنسی عادی اتفاق می افتند. سناریوی جنسی در واقع، طرح داستان درباره وقایعی است که در رابطه جنسی معمول روی می دهند. مرد جوان یاد می گیرد سناریوی جنسی خود را با سه مرحله چرخه پاسخ میل جنسی، انگیختگی و ارگاسم منطبق می کنند.

در مورد زنان، هماهنگی سناریوی جنسی با فعالیت جسمی، سست است، تا اندازه ای به این علت که زنان کمتری در اوایل نوجوانی استمنا می کنند، ولی عمدتا به خاطر آنکه انگیختگی جنسی زنان بیشتر به عوامل رابطه بستگی دارد تا به فعالیت جسمانی. از این گذشته، محتوای سناریوی جنسی زنان محتوای جنسی کمتری دارد ( البته از نقطه نظر مردان). محتوای سناریوی جنسی زنان، به جای مشارکت در آمیزش جنسی، بیشتر رویدادهایی مانند عاشق شدن را در بر دارد.

طرحواره های جنسی، عقایدی درباره خود جنسی هستند که از تجربیات گذشته ای به دست آمده اند که افکار و رفتارهای مثبت گرایشی و افکار و رفتارهای منفی اجتنابی را شامل می شوند. خود جنسی فرد، تمایل به تجربه کردن میل جنسی و مشارکت جنسی ( جنبه های مثبت گرایشی) و گرایش به سمت تجربه کردن اضطراب، ترس، محافظه کاری و بازداری جنسی را شامل می شود ( جنبه های منفی اجتنابی).

این چراغ سبز ( جنبه های مثبت گرایشی) و چراغ قرمز ( جنبه های منفی اجتنابی) عناصر طرحواره جنسی فرد اهمیت دارند، زیرا انگیختگی جنسی همیشه حاصل تمایلات رقابت کننده تحریکی ( میل) و بازداشتی ( اضطراب) است.

مبنای تکاملی انگیزش جنسی

در رابطه با تکامل، فرض بر این است که مردان و زنان مکانیزمهای روان شناختی مجزایی را پرورش داده اند که زیربنای انگیزش جنسی و راهبردهای همسر گزینی آنهاست. مردان در مقایسه با زنان، انگیزش جنسی کوتاه مدت تری دارند، معیارهای آسان گیرانه تری وضع می کنند، برای نشانه های دسترسی جنسی مانند جوانی ارزش قایل اند و در همسر گزینی به پاکدامنی اهمیت می دهند. زنان در مقایسه با مردان، برای امکانات مالی مرد ( اینکه پول خرج کند، هدیه بدهد، سبک زندگی پر زرق و برق داشته باشد)، وجهه و جاه طلبی اجتماعی، و توان شغلی نوید بخش ارزش قایل هستند.

این ژنها هستند که راهبردهای همسرگزینی فرد را حداقل به اندازه تفکر منطقی ( و اغلب بیشتر از آن)، تعیین می کنند. مردان همسران جوان و جذاب می خواهند در حالی که زنان جویای همسران قدرتمند و عالی مقام هستند. مردان جذابیت جسمانی و جوانی را در گزینش همسر مهم می دانند، در حالی که زنان در گزینش همسر برای توان درآمد و عایدی مردان اهمیت قایل هستند.

ناتوانی در خود گردان کردن نیازهای فیزیولوژیکی

سعی در کنترل کردن آگاهانه نیازهای فیزیولوژیکی بیشتر از آنکه مفید باشد، زیان بخش است. افراد سعی می کنند گرسنگی، وزن، نوشیدن الکل و قهوه، تکانه های جنسی، کمر درد مزمن و موارد مشابه را کنترل کنند. این خواستها گاهی ما را مغلوب می کنند، و هنگامی که مغلوب می شویم به دنبال راه هایی می گردیم که نیازهای فیزیولوژیکی خود را به نفع کنترل ذهنی، نادیده بگیریم. وقتی که حالت های ذهنی نیازهای فیزیولوژیکی را تنظیم می کنند، خود گردانی روی می دهد. اما زمانی که امیال زیستی بر کنترل ذهنی غلبه می کنند، ناتوانی در خودگردانی روی می دهد.

افراد به سه دلیل در خود گردانی شکست می خورند. اولا، افراد معمولا تا وقتی که نیروی انگیزشی امیال زیستی را تجربه نکرده اند، آن را دست کم می گیرند. یعنی وقتی احساس گرسنگی نمی کنیم، فراموش می کنیم وقتی که گرسنه ایم چقدر برای خوردن انگیزه داریم. ثانیا، امکان دارد افراد فاقد معیار باشند، یا معیارهای متضاد، غیر واقع بینانه، یا نا مناسب داشته باشند. برای مثال ممکن است افراد در مورد لاغری معیارهای افراطی ( غیر واقع بینانه) داشته باشند. نیروهای زیستی طبیعی به راحتی بر کنترلعلی ذهنی متزلزل ( غیر واقع بینانه) غلبه می کنند.

ثالثا، افراد به این دلیل در خودگردانی شکست می خورند که وقتی آشفته و دل مشغول یا از خود بی خود می شوند یا در خودشان فرو می روند، نمی توانند رفتار خود را کنترل کنند.

این بد بیاریها در دو چیز مشترک هستند : (۱) عدم آگاهی از اینکه انگیزه های فیزیولوژیکی چقدر می توانند قوی و جلب کننده باشند و (۲) از دست دادن کنترل بر توجه. معمولا خود گردانی، رقابتی بین نیروهای زیستی و کنترل های شناختی است.

مغز با انگیزه و هیجانی

عامل ایجاد کننده گرسنگی احتمالا گرلین است.  هورمونی که در معده ساخته می شود، در جریان خون گردش کرده و مغز، آن را تشخیص می دهد.  هیپوتالاموس مرتبا مقدار گرلین در خون را کنترل می کند و هنگامی که سطح گرلین بالا می رود، پیام دریافتی از معده و روده ها را تشخیص می دهد- یعنی مواد غذایی کم است، آن را تامین کن. این پیام هیپوتالاموس را تحریک می کند تا تجربه گرسنگی روانی را ایجاد کند.

همانگونه که معده و روده های گرلین را به داخل جریان خون ترشح می کنند تا اشتها را تحریک کنند ( احساس گرسنگی)، برای انتقال دادن سیری، لپتین leptin را به داخل جریان خون ترشح می کنند. اما در مدت محرومیت ار غذا، سطح لپتین افت می کند.

مغز با انگیزه و هیجانی

مغز فقط متفکر نیست بلکه مرکز انگیزش و هیجان نیز هست. مغز به این نیز اهمیت می دهد که آیا شما می خواهید که این کار را انجام دهد ( مغز با انگیزه) و اینکه خلق شما هنگام انجام دادن این کار چگونه است ( مغز هیجانی).

در مورد احساس خوب داشتن، رویداد خوشایند غیر منتظره ای روی می دهد ( نامه ای را از دوستتان دریافت می کنید) که ناحیه کلاهکی – شکمی ( ventral tegmental area) را برای آزاد کردن دوپامین فعال می کند، آزاد شدن دوپامین ساختارهای لیمبیک را تحریک می کند، و تحریک ساختارهای لیمبیک، مانند دسته پیش مغز میانی ( medial forebrain bundle) ، احساس خوب را به وجود می آورد.

اصل ۱ : ساختارهای خاص مغز حالت های انگیزشی و هیجانی خاصی را به وجود می آورند.

اصل ۲: عوامل زیست شیمیایی ساختارهای مغز را تحریک می کنند.

اصل ۳: رویدادهای روزمره عوامل زیست شیمیایی را وادار به عمل می کنند.

نگاهی به درون مغز

هیپوتالاموس

هیپوتالاموس ساختار کوچکی است که کمتر از ۱ درصد کل حجم مغز را تشکیل می دهد و به رغم اندازه کوچک آن، از لحاظ انگیزشی بسیار مهم است. هیپوتالاموس مجموعه ای از ۲۰ هسته مجاور و متصل به هم است که وظایف مجزایی دارند. هیپوتالاموس عملکردهای زیستی مهمی را تنظیم می کند که خوردن، نوشیدن، و جفت گیری از آن جمله هستند.

هیپوتالاموس با تنظیم کردن سیستم درون ریز و سیستم عصبی خود مختار قادر است محیط درونی بدن، نظیر ضربان قلب و ترشح هورمون را طوری تنظیم کند که به صورت مطلوب با محیط سازگار شود ( مثلا با استرس مقابله کند). هیپوتالاموس غده هیپوفیز را تنظیم می کند. غده هیپوفیز به نوبه خود سیستم درون ریز را تنظیم می کند.

هیپوتالاموس سیستم عصبی خود مختار را نیز کنترل می کند. سیستم عصبی خود مختار، تمام عصب رسانی های نورونی به داخل اندامهای بدن را که تحت کنترل ارادی قرار ندارند، مانند قلب، ریه ها، کبد، روده ها و نظام عضلانی، شامل می شود. این سیستم به دو شاخه تقسیم می شود: سیستم سمپاتیک تحریکی که عملکردهای بدن را تندتر و بدن را هوشیار می کند ( مثلا از طریق افزایش ضربان قلب) و سیستم پاراسمپاتیک بازدارنده که بعد از استرس و حالت اضطراری بدن، به استراحت، تجدید قوا، و گوارش کمک می کند.

وقتی تغییر مهمی را در محیط تجربه می کنیم ( مانند تهدید، فرصت)، هیپوتالاموس برای تنظیم کردن واکنش بدن و در نتیجه، مقابله کردن موثر با تغییر محیطی دو وسیله دارد. از یک سو، هیپوتالاموس با تحریک کردن سیستم عصبی خودمختار، می تواند انگیختگی ( فعال سازی سمپاتیک) یا آرمیدگی ( فعال سازی پاراسمپاتیک) را به وجود آورد. از سوی دیگر می تواند با تحریک کردن غده هیپوفیز برای آزاد کردن هورمون ها به داخل جریان خون، سیستم درون ریز را تحریک کند.

دسته پیش مغز میانی

مجموعه نسبتا بزرگی از رشته های عصبی است که هیپوتالاموس را به سایر ساختارهای لیمبیک، از جمله به ناحیه جداری، اجسام پستانی mammillary bodies و ناحیه کلاهکی شکمی متصل می کند. در رابطه با انگیزش، دسته پیش مغز میانی به مرکز لذت مغز نزدیک است. تحریک کردن دسته پیش مغز میانی در انسان ها، لذت شدید و حالت وجد ایجاد نمی کند، بلکه احساس کلی مثبتی را به وجود می آورد.

بادامه

مجموعه ای از هسته های متصل به هم است که وظایف جداگانه ای دارند. به طور کلی، بادامه رویدادهای تهدید کننده را تشخیص داده و به آنها پاسخ می دهد، اما هریک از هسته های متفاوت آن، وظیفه مختلفی دارد. تحریک یک قسمت از بادامه خشم را به وجود می آورد در حالی که تحریک قسمت دیگر آن، ترس و رفتار دفاعی را ایجاد می کند. اختلال در بادامه، تغییرات چشم گیری ایجاد می کند که این موارد از آن جمله هستند : مطیع بودن، بی تفاوتی عاطفی، فقدان پاسخ دهی هیجانی، ترجیح دادن انزوای اجتماعی به جای پیوند جویی اجتماعی، گرایش به سمت محرکهایی که قبلا ترسناک بوده اند، و ناتوانی در آموختن این موضوع که محرک از تقویت مثبت یا تنبیه خبر می دهد. بادامه همچنین در پی بردن به هیجان های دیگران، جلوه های صورت، و خلق خودمان، مخصوصا اطلاعات هیجانی منفی، دخالت دارد. بادامه اطلاعات هیجانی را پردازش می کند.

بادامه در یادگیری تداعی های هیجانی نیز نقش مهمی دارد. بادامه برون دادهایی را به تقریبا تمام قسمتهای مغز می فرستد اما فقط تعداد کمی از برون دادها اطلاعات را به بادامه بر می گردانند. این عدم تعادل به ما کمک می کند تا بدانیم چرا هیجان، مخصوصا هیجان منفی بر شناخت غلبه می کند در حالی که شناخت کمتر بر هیجان چیره می شود. بنابراین، پیام های ترس و خشم زیادی از بادامه خارج می شود در حالی که پیام های عقلانی و منطقی نسبتا کمی برای آرام کردن بادامه برگشت می کنند.

مدار سپتو هیپوکامپ

مدار سپتو هیپوکامپ فعالیت هماهنگ چندین ساختار لیمبیک، از جمله ناحیه جداری، هیپوکامپ، شکنج کمربندی، طاق (فورنیکس)، تالاموس، هیپوتالاموس و اجسام پستانی را شامل می شود. در حالی که کدار سپتو- هیپوکامپ مدار لیمبیک است، ارتباط با قشر مخ را نیز شامل می شود. بنابراین مقدار زیادی فعالیت شناختی از حافظه و قدرت تخیل وارد این مدار می شود. از این رو، مدار سپتو-هیپوکامپ، هیجان مرتبط با رویدادهای قریب الوقوع را از نظر لذت مورد انتظار و اضطراب مورد انتظار، پیش بینی می کند. هیپوکامپ به عنوان مقایسه کننده عمل می کند، به طوری که مرتبا اطلاعات حسی وارده را با رویدادهای مورد انتظار از حافظه مقایسه کند.

اگر رویدادها به صورت مورد انتظار نباشند- در این صورت هیپوکامپ به صورت (( اوضاع روبه راه نیست)) عمل می کند. وقتی که هیپوکامپ به صورت اوضاع رو به راه نیست عمل می کند، مدار سپتو-هیپوکامپ را فعال می سازد و حالت انگیزشی اضطراب را به وجود می آورد(توجه زیاد، انگیختگی) که بر رفتار حاکم می شود.

مواد شیمیایی ضد اضطراب طبیعی مغز، اندروفین ها هستند، به طوری که اندروفین ها شیوه کنترل اوضاع رو به راه نیست را متوقف می کنند. نا امیدی، شکست، تنبیه و تازگی، هیپوکامپ را تحریک می کنند تا بازداری رفتاری(شیوه اوضاع رو به راه نیست) آکنده از اضطراب را برانگیزد. آزاد شدن اندروفین مدار سپتو-هیپوکامپ را می بندد، موجب تسکین اضطراب می شود و احساس های مثبت ایجاد می کند.

ساخت شبکه ای (reticular formation)

در انگیختگی و در فرایند هوشیاری و وظایف انگیزشی و هیجانی مغز، نقش مهمی دارد. ساخت شبکه ای مجموعه از نورون ها، تقریبا به اندازه انگشت کوچک شماست که درون ساقه مغز قرار دارد. ساخت شبکه ای دو قسمت دارد : سیستم فعال ساز شبکه ای صعودی (ascending reticular activating system) و ساخت شبکه ای نزولی ( descending reticular formation). سیستم فعال ساز شبکه ای، عصب هایش را به سمت بالا، به مغز می فرستد تا قشر مخ را هوشیار و بر انگیخته کند، در حالی که ساخت شبکه ای نزولی عصبهایش را برای تنظیم کشیدگی عضله، به سمت پایین می فرستد.

قشر پیش پیشانی و عاطفه

سیستم لیمبیک تحریک حسی وارده ( دیدنی ها، بوها، مزه ها) را دریافت می کند که واکنش های هیجانی خودکار را فعال می سازد. علاوه بر آن، سیستم لیمبیک مقدار زیادی درون داد را از قشر مخ می گیرد. تحریک قشر مخ می تواند به طور غیر مستقیم، حالت های هیجانی را ایجاد کند. قطعه های پیش پیشانی قشر مخ درست پشت پیشانی قرار دارند. یک قطعه در سمت راست و دیگری در سمت چپ مغز قرار دارد. قشر پیشانی مخزن هدف های فرد است. این هدف ها معمولا باهم رقابت می کنند( هدف خوردن در برابر هدف کاهش وزن)، و دو قطعه پیش پیشانی به این هدف ها حال و هوای هیجانی می دهند. افکاری قشر پیش پیشانی راست را تحریک می کنند، احساس های منفی را به وجود می آورند، در حالی که افکاری که قشر پیش پیشانی چپ را تحریک می کنند، احساس های مثبت را به وجود می آورند.

برخی قطعه های پیش پیشانی راست بسیار حساسی دارند که باعث می شود آنها نسبت به تهیج پذیری منفی بسیار حساس باشند، در حالی که دیگران قطعه های پیش پیشانی چپ بسیار حساسی دارند و از این رو نسبت به تهیج پذیری مثبت خیلی حساس هستند.

گذرگاههای انتقال دهنده عصبی در مغز

چهار گذر گاه انتقال دهنده عصبی که با انگیزش ارتباط دارند عبارت اند از : دوپامین – که احساسهای خوشایند مرتبط با پاداش را ایجاد می کند. سروتونین- که بر خلق و هیجان تاثیر می گذارد. نوراپی نفرین- که انگیختگی و هوشیاری را تنظیم می کند و اندروفین که با ایجاد کردن احساسهای خوب برای مقابله با درد، اضطراب، و ترس از این احساسهای ناخوشایند جلوگیری می کند.

انگیزش چیست؟

هدف نظریه انگیزش این است که توضیح دهد چه چیزی به رفتار، انرژی و جهت می دهد. انرژی حاکی از آن است که رفتار نیرو دارد- یعنی نسبتا نیرومد، شدید، و پایدار است. جهت حاکی از آن است که رفتار، هدف دارد- یعنی، به سمت هدف یا نتیجه خاصی گرایش دارد.

انگیزه های درونی

انگیزه فرایندی درونی است که رفتار را نیرومند و هدایت می کند. نیازها، شناختها و هیجان ها صرفا انواع خاصی از انگیزه هستند. نیازها شرایط درونی فرد هستند که برای ادامه زندگی و کمک به رشد و بهزیستی ضروری اند. گرسنگی و تشنگی دو نمونه از نیازهای زیستی هستند. شایستگی و تعلق پذیری دو نمونه از نیازهای روانشناختی هستند که از خواست خود Self برای تسلط بر محیط و روابط میان فردی صمیمانه ناشی می شوند. نیازها به ارگانیزم خدمت می کنند. انواع نیازها، نیازهای زیستی، نیازهای روانشناختی و نیازهای اجتماعی می باشند.

شناختها به رویدادهای ذهنی مانند عقاید، انتظارات و خود پنداره اشاره دارند. منابع شناختی انگیزش، بر روش های تفکر فرد استوار هستند. برای مثال هنگامی که دانش آموزان، به کاری می پردازند، برنامه یا هدفی را در سر دارند.

هیجان ها پدیده های ذهنی – فیزیولوژیکی – کارکردی – بیانگری،  موقتی هستند که نحوه واکنش سازگارانه ما را به رویدادهای مهم زندگی تنظیم می کنند. هیجان ها با تنظیم کردن این چهار جنبه تجربه در الگویی منسجم، به ما امکان می دهند تا به رویدادهای زندگی مان به صورت سازگارانه واکنش نشان دهیم. برای مثال وقتی با تهدیدی برای سلامتی مان مواجه می شویم، می ترسیم، ضربان قلبمان افزایش می یابد، سعی می کنیم بگریزیم و گوشه های لبمان طوری به عقب کشیده می شوند که دیگران آن را تشخیص داده و به تجربه ما پاسخ می دهند.

رویدادهای بیرونی

رویدادهای بیرونی مشوق های محیطی هستند که توانایی نیرومند و هدایت کردن رفتار را دارند. برای مثال پیشنهاد پول به عنوان مشوق Incetive برای انجام دادن کاری، رفتار گرایشی را نیرومند می کند. این مشوق در صورتی توانایی نیرومند و هدایت کردن رفتار را کسب می کند که علامت دهد رفتار خاصی پیامدهای تقویت کننده یا تنبیه کننده به بار خواهد آورد.

جلوه های انگیزش

همه افراد تا اندازه ای با انگیزه هستند. برای پی بردن به انگیزش در دیگران دو راه وجود دارد. راه اول این است که جلوه های رفتاری انگیزش را مشاهده کنیم. به عنوان مثال، برای پی بردن به گرسنگی می بینیم که آیا سریعتر از معمول می خورد یا می جود و … . راه دوم توجه کردن دقیق به شرایط پیشایندی antecedents است که معلوم شده حالت های انگیزشی را ایجاد می کنند. بعد از ۷۲ ساعت محرومیت از غذا، فرد گرسنه خواهد شد. بعد از اینکه فرد تهدید می شود احساس ترس می کند.

رفتار

هفت جنبه رفتار، وجود، شدت، و کیفیت انگیزش را نشان می دهند. ۱) تلاش ۲) نهفتگی ۳) پایداری ۴) انتخاب ۵) احتمال پاسخ ۶) جلوه های صورت ۷) حالت های بدن.

فیزیولوژی

هنگامی که انسانها و حیوانات برای پرداختن به فعالیت های گوناگون آماده می شوند، سیستم های عصبی و درون ریز مواد شیمیایی مانند انتقال دهنده های عصبی و هورمون ها را می سازند و آزاد می کنند که شالوده زیستی حالتهای انگیزشی و هیجانی را تشکیل می دهند.

گزارش شخصی

سومین روشی گرد آوری اطلاعات برای پی بردن به وجود، شدت و کیفیت انگیزش این است که صرفا بپرسیم.

اراده : اولین نظریه بزرگ

از نظر دکارت، عالی ترین نیروی انگیزشی، اراده dualism بود. دکارت تصور می کرد که اگر بتواند اراده را بشناسد، بعدا می تواند انگیزش را درک کند. اراده، عمل را آغاز، و هدایت می کند و تصمیم می گیرد که آیا عمل کند و وقتی عمل می کند، چه کاری انجام دهد.

غریزه : دومین نظریه بزرگ

جبرگرایی زیستی چارلز داروین دو تاثیر عمده بر تفکر علمی داشت. اولا جبرگرایی زیستی داروین مهمترین مفهوم، یعنی تکامل را برای زیست شناسی به ارمغان آورد. جبرگرایی زیستی، توجه دانشمندان را از مفاهیم انگیزشی ذهنی، مانند اراده، دور کرد و به سمت مفاهیم ماشینی و ژنتیکی معطوف نمود. ثانیا به دوگانه نگری انسان – حیوان که بر برسی اولیه انگیزش حاکم بود، خاتمه داد و به جای آن، سوالهایی از این قبیل را مطرح کرد : چگونه حیوانات از امکانات خودشان ( یعنی انگیزش) برای سازگار شدن با ضروریات محیط استفاده می کنند؟

از نظر داروین بیشتر رفتارهای حیوانات، نا آموخته، خودکار، و ماشینی به نظر می رسد. حیوانات به کمک تجربه یا بدون آن، با محیط خود سازگار می شدند. داروین برای توجیه کردن این رفتار سازگارانه ظاهرا از پیش برنامه ریزی شده غریزه instinct را مطرح کرد. در صورتی که محرک مناسب وجود داشته باشد، غرایز خود را از طریق بازتابهای فطری بدن نشان می دهند. اولین روانشناسی که نظریه غریزه انگیزش را رواج داد، ویلیام جیمز بود.

سایق : سومین نظریه بزرگ

سایق Drive که وود ورث آن ر معرفی کرد، اعلام می دارد که وظیفه رفتار خدمت کردن به نیازهای بدن است.

نظریه سایق فروید

فروید که آموزش فیزیولوژی دیده بود، باور داشت که همه رفتارها با انگیزه هستند و هدف رفتار، ارضا کردن نیازهاست. از نظریه سایق فروید با اینکه خلاقانه بود حداقل سه انتقاد شده است : (۱) مبالغه درباره دخالت نیروهای زیستی در انگیزش و دست کم گرفتن عوامل مربوط به یادگیری. (۲) اتکای زیاد به اطلاعات به دست آمده از مورد پژوهی های افراد آشففته. (۳) مفاهیمی که از نظر علمی، آزمون پذیر نیستند. فروید نظریه سایق خود را با چهار عنصر خلاصه کرد:

منبع سایق(کمبود بدن) ç محرک سایق ( اضطرابی) ç شی سایق (شی محیطی که می تواند کمبود بدن را ارضا کند) ç هدف سایق ( راضا به وسیله برطرف شدن کمبود بدن).

نظریه سایق هال

هیچ یک از سه انتقاد وارده به فروید بر کلارک هال وارد نیستند. از نظر هال ( ۱۹۴۳، ۱۹۵۲)، سایق منبع انرژی یکپارچه ای است که از تمام کمبودها / اختلالهای جاری بدن تشکیل می شود. از نظر هال و فروید، انگیزش ( یعنی سایق) مبنای فیزیولوژیکی دارد و منبع انگیزش، نیاز بدن است. نظریه

نظریه سایق هال یک ویژگی برجسته داشت. یعنی، انگیزش را می توان قبل از وقوع آن، پیش بینی کرد. در مورد غریزه و اراده، نمی توانستیم پیش بینی کنیم چه موقعی یک نفر با انگیزه است و آیا اصلا انگیزه دارد یا نه. اما اگر حیوانی را از غذا، آب، میل جنسی، یا خواب محروم کنیم، در این صورت سایق به نسبت مدت محرومیت، حتما افزایش خواهد یافت.

هال برای اینکه نشلن دهد چگونه عادت و سایق ( یعنی یادگیری و انگیزش) رفتار را به وجود می آورند فرمول زیر را ساخت :

sEr = sHr * D

متغییر sEr نیرومندی رفتار هنگام وجود محرکی خاص است. sHr نیرومندی عادت است. D سایق است. علامت ضرب به این علت اهمیت دارد که رفتار فقط در صورتی روی می دهد که عادت و سایق در سطح صفر نباشند.

هال بعدها علت سوم رفتار، یعنی انگیزش تشویقی را که به صورت k نشان داده می شود به سیستم رفتار خود وارد کرد. D از تحریک درونی و K از تحریک بیرونی سرچشمه می گیرد.

sEr = sHr * D* K

زوال نظریه سایق

نظریه سایق – هم مدل فروید هم مدل هال- بر سه فرضیه اساسی استوار بود :

۱-سایق از نیازهای بدن پدیدار می شود.

۲- کاهش سایق تقویت کننده است و موجب یادگیری می شود.

۳- سایق، رفتار را نیرومند می کند.

اولا، برخی انگیزه ها با نیاز زیستی متناسب یا بدون آن وجود دارند. برای مثال افراد مبتلا به بی اشتهایی عصبی به رغم نیاز زیستی نیرومند، غذا نمی خوردند. ثانیا، یادگیری معمولا بدون هرگونه تجربه کاهش روی می دهد. در نهایت معلوم شد که برای وقوع یادگیری، کاهش سایق نه ضروری و نه کافیست. ثالثا، پژوهشگران به اهمیت منابع بیرونی انگیزش ( غیر فیزیولوژیکی) پی بردند. برای مثال کسی که تشنه نیست با چشیدن یا دیدن یا بوئیدن نوشبه ای دلخواه، ممکن است انگیزه نیرومندی برای نوشیدن احساس کند.

پیدایی نظریه های کوچک

نظریه های کوچک توجه خود را به پدیده انگیزشی خاصی محدود می کنند.

روانگسستگی های دوره تحول

هیچ یک از این نشانه ها به تنها جنبه مرضی ندارند. پاره ای در خلال یک تحول بهنجار مشاهده می شوند.

الف) تنهایی گرایی(aloneness)، در خود ماندگی : این رفتار با فراوانی بسیار در قلمرو روان گسستگیهای دوره کودکی مشاهده می شود و ترجمان ناتوانی کودک در بر قراری یک نظام متناسب ارتباطی با اطرافیان است. چنین رفتاری از پایین تریم سنین قابل مشاهده است.

ب) رفتارهای حرکتی : نابهنجاری های تنودی ( پاراتونیا که مشکلات فرد در انبساط ارادی عضلات است)- حرکتی (حرکتهای یکنواخت و قالبی)، و فزون کنشی ( در روان گسستگی هایی که واجد در خودماندگی نیستند) که در کودکان روان گسسته مشاهده شده اند، متنوع و متعددند.

ج) اختلالهای زبان: کودک ممکن است کاملا فاقد گفتار باشد یا آنکه گفتار وی با تاخیر ( پس از ۴ یا ۵ سالگی) آغاز شود. گاهی دیده می شود که کودک کاملا بر زبان مسلط است و صفحات دایره المعارف و حتی زبانهای خارجی را یاد می گیرد. بی تفاوتی ظاهری و عادی کودک روان گسسته نسبت به صوتهای مختلف و صداهای انسانی، ممکن است به تشخیص ناشنوایی بینجامد.

د) اختلالهای کنشهای شناختی: نارسایی عقلی اغلب با روان گسستگی همراه است، اما شدن و تحول این نارساییی متغییر است. در پاره ای از مواقع، بهره هوش در خلال تحول افزایش می یابد، گاهی بالعکس، با کاهش آن مواجه هستیم و در برخی از کودکان نیز هوش ایستاست.

ه) اختلالهای عاطفی: مانند نوسانهای سریع خلقی، بحرانهای اضطرابی حاد، بحرانهای خنده و فریاد و بحرانهای خشم.

و) اختلالهای رفتار: ظاهر این کودکان به دلیل اطوار گری یا ادب بیش از حد، عجیب و چشمگیر است. تماس آنها به علت بازداری، منفی گری یا تضادورزی، سطحی است. رفتار آنها نسبت به والدین، گاه به صورت وابستگی شدید همراه با واکنشهای پرخاشگرانه بروز می کند. در این کودکان واکنشهایی از نوع هراس و رفتارهای وسواسی نیز کم نیستند.

ز) هذیان و توهم: هذیان همواره نشان دهنده دگرگونیهای عمیق در بازشناسی خود و دیگری و عدم تمایز جهان واقعی از جهان تخیلی است.

ح) اختلالهای روان- تنی و بیماریهای جسمانی : ۱) اختلالهای خواب که به دو صورت بی خوابی آرام و بی خوابی نا آرام مشاهده می شوند. ۲) اختلالهای تغذیه، ۳) اختلالهای دفع، ۴) سوابق تحول جسمانی و فراوانی عوامل آسیب پذیری در سوابق آنها مانند حاملگی دشوار، تولد زودرس، و … .

روان گسستگی های دوره اول و دوم کودکی ( اختلالهای فراگیر تحولی)

مقوله اختلالهای فراگیر تحولی شامل اختلال در خود ماندگی، نشانگان رت، اختلال از هم گسستگی دوره کودکی، اختلال آسپرگر، و اختلال فراگیر تحولی تصریح نشده است. این اختلالها معمولا در خلال نخستین سالهای زندگی بروز می کنند و اغلب با حدی از تاخیر عقلی همراه اند.

اختلال در خود ماندگی

همواره آغاز آن قبل از سه سالگی است. نشانه های در خود ماندگی عبارت اند از :

۱)تنهایی گرایی یا اختلال در تعامل اجتماعی : از دیدگاه کانر، در خود ماندگی، نا توانی در ایجاد رابطه بهنجار با اشخاص و موقعیت ها و یک تنهایی گرایی افراطی است که موجب بی اعتنایی و بی توجهی نسبت به همه چیزهایی می شود که منبع برونی دارند. کودک در خود مانده علامتهای غیر کلامی ( نگاه ، حالتهای صورت، حالت وضعی، حرکتهای بدن و …) که با گفتار همراه اند، درک نمی کند. ارتباط تنودی در این کودکان وجود ندارد یعنی موقعی که در آغوش بزرگسال هستند احساس یک وزنه بی جان یا یک کیسه آرد را ایجاد می کنند. در سالهای دوم و سوم زندگی، مشکلات کودک در خود مانده در برقراری روابط اجتماعی کاملا آشکار می شود. کودک از تماس جسمانی امتناع می کند و هنگامی که چنین تماسی برقرار می شود، دارای کیفیت عجیبی است: وی تنها نسبت به بخشی از اندام بزرگسال توجه نشان می دهد و از بزرگسال به منزله یک ابزار ساده استفاده می کند. اشیایی که رغبت وی را بر می انگیزند نیز عجیب هستند : اشیا سفت، پر سر و صدا با اشکال پیچیده یا تکه های شی.

۲) همان خواهی: این کودکان می خواهند اشیا و لوازم منزل همواره در محل ثابتی قرار گیرند و حالت نظم خود را حفظ کنند. همچنین از تغییر لباس یا ترک رفتارهای آیینی به هنگام خوابیدن، تغییر عادات غذایی و … امتناع می کنند.

۳) ویژگیهای زبان دریافتی و بیانی کودک در خود مانده: زبان دریافتی یا بیانی آنها کم یا هیچ است. از دومین ماه زندگی تفاوتهایی در زمینه انتشار اصوات بین این کودکان و کودکان بهنجار دیده می شوند. در مواردی کودک ساکت است و فقط اصوات عجیب و یکنواخت مانند ساییده شدن دندانها، دندان قروچه و فریادهای دلخراش شنیده می شوند. سن متوسط بروز نخستین کلمه به عقیده راتر ۵ سالگی بوده است. این گفتار ارزش ارتباطی ندارد و یا لا اقل برای کودک لذت بخش نیست. طوطی صفتی نیز مشاهده می شود.

۴) تحول شناختی و حرکتی کودک در خودمانده: به رغم وجود نشانه هایی از هوشمندی در کودکان در خود مانده، فقط در حدود ۲۵ درصد تا ۴۰ درصد آنها دارای بهره هوش بالاتر از ۷۰ هستند.

علت شناسی اختلال در خود ماندگی :

۱)نقش محیط: نظریه ها و پژوهش ها در قلمرو تاثیر عوامل محیط بر سه زمینه متمرکزند: ویژگی های والدین، تعاملهای خانوادگی و تنیدگیهای زودرس.

۲) نقش عوامل ژنتیکی.

۳) بررسیهای زیست شیمیایی: بهترین نتیجه ای که تا کنون به دست آمده در مورد افزایش فعالیت دوپامین و به خصوص سروتونین در بیش از نیمی از کودکان در خود مانده است.

۴) بررسی های عصب- فیزیولوژیک :از دیدگاه برگمن و اسکالونا در خودماندگی بر اساس شکست سدهای حمایت کننده محیط درونی در برابر هجوم محرکهای تصفیه نشده محیط برونی مشخص می شود.

۵) تنبیهای مبتنی بر نارسایی ادراکی-شناختی. راتر معتقد است که اختلال بنیادی این بیماران در سطح شناخت و به عبارت دقیقتر در سطح زبان، به رمز درآوری، ایجاد توالی و انتزاع قرار دارد. کودکان در خود مانده دچار اختلالهای بنیادی در فهم صوتها هستند.

۶) نظریه روان تحلیل گری در زمینه علت شناسی در خود ماندگی .

فرایند تحول بهنجار از دیدگاه ماهلر : در خودماندگی بهنجار ( ۴ هفته اول زندگی)، مرحله مبتنی بر همزیستی ( ۲ تا ۹-۱۲ ماهگی)، و مرحله جدایی تفرد( از ۸-۱۰ ماهگی تا حدود ۲-۳ سالگی). ماهلر در خود ماندگی را ناشی از شکست در گذار از مرحله در خودماندگی بهنجار به مرحله همزیستی می دانست. ماهلر این نکته را می پذیرد که پدیدایی روان گسستگی کودک گاهی ناشی از دخالت مکانیزمهای فعالی است که مانع فرایند تحول می شوند.

روان گسستگی مبتنی بر همزیستی از دیدگاه ماهلر: این روان گسستگی از شکست در گذار از مرحله مبتنی بر همزیستی به مرحله جدایی تفرد ناشی می شود و با مرحله ای مطابقت دارد که در آن کودک همراه با مادرش یک واحد دوتایی را تشکیل می دهند. این ناهم طرازی در حدود ۴ سالگی آشکار می شود.

مراحل تحول رابطه مادر کودک از دیدگاه وینی کات.

وینی کات با متمایز کردن ۳ مرحله در دوره اول کودکی به توصیف این روابط می پردازد.

الف) وابستگی مطلق: به مراقبتهای مادرانه با ۵ ماه نخستین زندگی مطابقت دارد.

ب) وابستگی نسبی: بین ماه ششم و پایان سال اول زندگی قرار دارد.

روان گسستگی از دیدگاه وینی کات: مبنای روان گسستگی را باید در کجراهی رابطه سازشی متقابل مادر و کودک، به خصوص هنگامی که توهم کودک نسبت به مادر از بین می رود، جستجو کرد. اگر مادر غایب شود و این توهم فرو ریزد، نوزاد دچار اضطرابهای غیر قابل تصوری می گردد. نوزاد با شیوه های مختلف دفاعی مانند شخصیت زدایی، حالت درخودماندگی، تشدید خود دوستداری نخستین و جز آن در برابر این اضطرابها از خود دفاع می کند. بیماری روان گسستگی، دفاعی علیه دریافتهای حسی عذاب آور است. برخلالف کلاین و ماهلر، صحبت از تثبیت در مراحل بهنجار تحول نیست.

نظریه تاستن درباره در خود ماندگی: وی می گوید کودک در خود مانده تصور یک پیوستگی بین بدن خود و جهان پیرامون را حفظ می کند تا از هر نوع تجربه جدایی که نه تنها به منزله از دست دادن موضوع بلکه به عنوان از دست دادن بخشی از بدن محسوب می شود، اجتناب کند. تاستن به توصیف سه ریخت درخود ماندگی پرداخته است: درخودماندگی نخستین بهنجار(تداوم درخودماندگی نخستین بهنجار)، در خودماندگی ثانوی زهری(کودک نوعی زره در پیرامون خود به شیوه یک زره پوش می سازد)، و در خودماندگی ثانوی واپس رونده ( واپس روی حمایت کننده در برابر وحشت از آنچه غیر من است).

اختلال رت

جدول معمول آن، جدول دختری است که در خلال زندگی دورن رحمی مشکلی نداشته، به موقع متولد شده، اندازه دور سر و وزن وی به هنگام تولد به هنجار بوده و هیچ گونه رویداد قابل توجه پیش تولدی در تاریخچه وی مشاهده نشده است. در فاصله ۷ تا ۱۸ ماه پس از تولد، تحول عصب شناختی، ذهنی و ارتباطی وی را رضایت بخش توصیف کرده اند. در این هنگام یک وهله وا پس روی روانی – حرکتی سریع، که معمولا یک دوره ۲ تا ۸ ماهه توقف اکتسابها بر آن مقدم است، بروز می کند و اطرافیان را متوجه نابهنجاریهای رفتاری بیمار می نماید.  از دست دادن رغبت نسبت به اشیا و اشخاص برونی ضمن دنبال کردن آنها با نگاه. نشانه های عصبی نباتی مهمی همراه با علائم اضطراب نسبت به تغییر موقعیت. اکتشاف اشیا که پیش تر به خوبی متحول شده بوده است، اندک اندک قبل از ۳ سالگی از بین می رود و جای خود را به رفتارهای قالبی و یک نواخت دستی می دهد. عناصر گفتار که پیش تر وجود داشته اند از بین می روند و حداکثر کلمه های کودک به دو کلمه که به یکدیگر ربطی ندارند کاهش می یابد. منحنی رشد پیرامون جمجمه ابتدا کند و سپس متوقف می شود. علامتهای عصب شناختی جدید مانند نشانگان هرمی خفیف و صرع خفیف که به درمانگریهای معمول ضد صرعی پاسخ می دهد، نیز ظاهر می شوند. رفتار آنها اغلب با مرحله سوم و گاهی با مرحله چهارم هوش حسی – حرکتی پیاژه مطابقت دارد. بر خلاف کودکان در خود مانده ترجیح می دهند به جای آنکه مدتها به یک شی خیره شوند، به صورت متوالی به اشیا متفاوت نگاه کنند. تنها بازی قالبی که در مبتلایان به اختلال رت دیده می شود، مچاله کردن کاغذ است که از صدای آن بسیار لذت می برند. در اختلال رت نشانه ها می توانند از سن ۵ ماهگی شروع شوند در حالی که در اختلال از هم گسستگی کودکی، دوره تحول بهنجار دست کم تا ۲ سالگی است. بر خلاف نشانگان آسپرگر، نشانگان رت بر اساس نارساییهای وخیم در تحول زبان دریافتی و بیانی مشخص می شود.

روش های درمانگری اختلال رت بر آموزش مهارتهای خود یاری و ارتباطی متمرکز می شوند و کوشش می کنند تا مشکلات رفتاری را کاهش دهند.

اختلال از هم گسستگی کودکی

اختلال از هم گسستگی کودکی که نشانگان هلر یا جنون کودکی نیز نامیده شده است بر اساس شرایط ((شبه در خود ماندگی)) که پس از دست کم ۲ سال تحول بهنجار گسترش می باشد مشخص می شود. ویژگی اصلی این اختلال، واپس روی بارز و از دست دادن مهارتهای مکتسب در چندین قلمرو کنش وری مانند ارتباط کلامی و غیر کلامی، روابط اجتماعی، بازی و رفتارهای سازشی متناسب با سن کودک است. در این اختلال که پس از ۲ سالگی و قبل از ۱۰ سالگی بروز می کند، کودک صلاحیتهایی را که پیش تر به دست آورده بود، لااقل در دو زمینه ( مانند زبان دریافتی یا بیانی، صلاحیتهای اجتماعی یا رفتار سازشی، مهار اسفنکتری، بازی، مهارتهای حرکتی) از دست می دهد. پس از استقرار بیماری، نارساییهای اجتماعی و اختلالهای رفتار ارتباطی این کودکان کاملا مشابه کودکان در خود مانده می شود. بر مبنای این مشاهده ها، مولف اختلال از هم گسستگی کودکی را اختلالی کاملا متمایز از درخودماندگی قلمداد کرده است. درمانگری این اختلال معمولا در بر گیرنده مداخله های رفتاری با هدف آموزش مهارتها و صلاحیت های از دست رفته است. دارو درمانگری نیز به کاهش مشکلات رفتاری کمک می کند.

اختلال آسپرگر

الف) ضایعه کیفی در تعامل اجتماعی بر اساس وجود دو ضابطه از ضوابطی که در پی می آیند :

(۱)اختلال بارز در استفاده از رفتارهای غیر کلامی متعدد مانند تماس چشمی، حالت چهره، وضع بدنی و حرکتها، به منظور تنظیم تعاملهای اجتماعی.

(۲)ناتوانی در برقراری روابط با همسالان به تناسب سطح تحول.

(۳)فقدان تمایل ارتجالی به تقسیم کردن شادیها، رغبتها و یا موفقیتهای خود با دیگران(برای مثال ، کوشش نمی کند تا اشیا مورد توجه خود را نشان دهد، بیاورد و یا به آنها اشاره کند).

(۴) فقدان تقابل اجتماعی یا هیجانی.

ب) وجود الگوهای قالبی، تکراری و محدود در رفتارها، رغبتها و فعالیتها، که یک ضابطه از ضوابط زیر نشان دهنده آن است:

(۱) دل مشغولی متمرکز بر یک یا چند کانون رغبت قالبی و محدود که یا از نظر شدت و یا از نظر جهت، نابهنجار است.

(۲) چسبندگی ظاهرا انعطاف ناپذیر است نسبت به رفتارهای آیینی خاص و بی فایده.

(۳) اطوار گری حرکتی یکنواخت و تکراری (مانند پیچاندن دستها یا تلنگر زدن با انگشتان، یا حرکتهای پیچیده تمامی بدن).

(۴) دل مشغولی مداوم نسبت به پاره ای از اجزا یک شی.

ج) اختلال به ایجاد عارضه معنادار بالینی در قلمرو اجتماعی، حرفه ای یا قلمرو کنش وریهای مهم دیگر منجر می شود.

د) تاخیر کلی و معنا دار بالینی در قلمرو زبان مشاهده نمی شود( برای مثال از کلمه های مجزا در سن ۲ سالگی و از جمله های ارتباطی در ۳ سالگی استفاده شده است).

ه) در خلال کودکی و به تناسب سن کودک، تاخیر معنادار بالینی در قلمروهای تحول شناختی، تحول مهارتهای خودیاری، رفتار سازشی ( به استثنای زمینه تعاملهای اجتماعی) و کنجکاوی نسبت به محیط مشاهده نشده است.

و) اختلال با ضوابط یک اختلال تحولی خاص دیگر و یا با ضوابط روان گسیختگی مطابقت نمی کند.

نشانه های اختلال دیرتر از در خود ماندگی و رت بروز می کند و فقط پس از ۳ تا ۴ سالگی است که می توان به تشخیص آن مبادرت کرد.

فرضیه های علت شناختی آسپرگر

یافته های متعددی بر اهمیت عوامل ژنتیکی صحه گذاشته اند. بونه بر اساس اختلالهای EEG به وجود یک نارسایی در نیمکره چپ اشاره می کند در حالی که تانتوم به علت گستردگی اختلالهای ارتباطی غیر کلامی و طرح بدنی در بیماران، نارسایی نیمکره راست را مسئول اختلال می داند. روشهای درمانگری اختلال آسپرگر مانند روشهایی است که در زمینه درخودماندگی به کار می روند با این تفاوت که نیاز به تاکید بر زبان و مهارتهای آموزشگاهی کمتر است.

اختلالهای فراگیر تحولی تصریح نشده ( شامل در خودماندگی بدون ریخت مشخص)

نباید تمامی ضوابط یک اختلال فراگیر تحولی خاص، یک روان گسیختگی، یک شخصیت گسیخته گونه یا یک شخصیت اجتنابی مشاهده شود.

روان گسستگی های دوره سوم کودکی

روان گسستگی هایی هستند که علائم آشکار آنها بین ۶-۷ سالگی تا آغاز نوجوانی بروز می کنند. فراوانی این اختلالها به مراتب کمتر از روان گسستگیهای زودرس است. روان گسستگی دوره سوم کودکی می تواند تداوم یک روان گسستگی زودرس باشد یا آنکه پس از یک دوره تحول به ظاهر بهنجار آشکار شود. در بررسی سوابق این بیماران اغلب اختلالهای وخیم خواب، وهله های اضطراب مفرط به هنگام نخستین جداییها از مادر، فرمانبرداری و تبعیت جویی افراطی، آیینهای مقاوم و فراگیر و جز آن در نخستین سالهای زندگی این بیماران وجود داشته اند اما این نشانه ها از سوی خانواده و پزشک پیش پا افتاده تلقی شده اند. روان گسستگیهای دوره سوم کودکی در شخصیتی بروز می کنند که ساخت یافته تر و رشد یافته تر است. بدین معنا که زبان استقرار یافته، فرایندهای شناختی متحول شده و از قید فکر سحری آزاد شده اند. واقعیت به خوبی ادراک شده و کاملا از خیال پردازی متمایز شده است.

بررسی بالینی روان گسستگی های دوره سوم کودکی

الف) تنهایی گرایی: کودک به تدریج هر رقبتی را از دست می دهد.

ب) رفتارهای حرکتی: قطب نخست بر اساس انزوا و بازداری و در قطب دوم می توان شاهد فزون کنشی بود.

ج) اختلالهای زبان: خموشی ثانوی، واپس روی صوری زبان ( مانند معکوس کردن ضمیرها)، توجه مفرط به زبان ( گاهی بیمار به آموختن تعاریفی که در لغت نامه ارائه شده اند می پردازد و گاهی زبان تازه ای را ابداع می کند).

د) کاهش توانایی های شناختی.

ه) هراس و وسواس

و) قطع رابطه با واقعیت: اضطراب خود بیمار پندارانه، افکار هذیانی گوناگون، وجود توهم .

سیر تحول روانگسستگی های دوره کودکی

  • در گروهی از کودکان روان گسسته با استقرار یا افزایش عقب ماندگی عمیق و قابل ملاحظه نخستین مواجه می شویم.
  • تحول بیماری در برخی از بیماران متمرکز بر درخودماندگی و ناتوانی در ایجاد ارتباط است.
  • در گروهی از بیماران یک بهبود نسبی همراه با تشدید پاره ای از نشانه های مرضی مانند رفتارهای هراسی و به خصوص وسواسی مشاهده می شود.

۵ عامل مهم در یک پیش آگهی نا مساعد

  1. وجود عوامل عضوی توام با روان گسستگی مانند تولد پیش رس، زایمان مشکل یا مشکلات جسمانی زود رس.
  2. فقدان زبان پس از ۵ سالگی یا بروز آن با تاخیر قابل ملاحظه.
  3. شدت تاخیر عقلی به هنگام نخستین ارزشیابی.
  4. زودرسی بروز اختلالها.
  5. ویژگیهای خانوادگی مانند وجود بیماریهای روانی در والدین، جدایی یا نبود آنها و به خصوص فقدان حمایت مادرانه.

روان گسستگی های دوره نوجوانی

این مشکل را می توان به علل زیر نسبت داد:

  • پاره ای از روان گسستگی های نوجوانی تدوام اختلالهای دوره کودکی هستند.
  • روان گسستگیهایی مانند روان گسیختگی، حالتهای حاد هذیانی خاص دوره نوجوانی نیستند و در چهارچوب روان گسستگیهای دوره بزرگسالی قرار می گیرند.
  • در این دوره از زندگی، احتمال بروز رفتارهایی مانند انزوای روان گسسته وار، تفسیر توهمی یا حتی هذیان، در خارج از چهارچوب روان گسستگی وجود دارد.

۱- روان گسستگی مبتنی بر بعد جسمانی

اختلالهای تصویر بدنی که با احساس اضطراب آمیز ناتوانی در بازشناسی بدن خود و عدم ادراک تغییرات آن همراه اند، می توانند در هر سنی و به خصوص در نوجوانی بروز کنند و اضطراب گسترده ای را که فرد در مهار آن ناتوان است، بر انگیزند. از لحاظ بالینی، خود ناقص سازیها و خود تخریب گریهای عجیب و غیر قابل درک برای اطرافیان از چنین وضعیتی ناشی می شوند. بحرانهای خود بیمار پندارانه حد، نوع دیگری از تجلیهای این اضطراب اند. ابته چنین بحرانهای روان گسسته وار معمولا کوتاه مدت اند و از چند ساعت تا چند روز طول می کشند. در حد خفیف اطرافیان متوجه آن نمی شوند و تنها نوجوان پس از گذشت زمان و همواره با دشواری می تواند احساس خود را از این عدم انسجام درونی توصیف کند. در موارد دیگر اضطراب آن چنان از حد دفاعهای نوجوان فراتر می رود که رفتاری عجیب، گفته های نا مروبط و حتی اعمال وخیم از وی سر می زنند و درمانگری مناسب را الزامی می سازند.

۲-روان گسستگی مبتنی بر هویت

در وهله اول فرد در گیر و دار با ناپایداری تمامی تجسمهای خویشتن، با همه وجود در راه حفظ هویت خویش به مبارزه ای بی امان می پردازد. اما تحت تاثیر ضربه های متوالی درونی و برونی، دچار استیصال و اضطراب گسترده ای می شود و در آستانه از هم پاشیدگی شخصیت قرار می گیرد. در وهله دوم، اختلالهای هویت با فاصله گیری از واقعیت متجلی می شوند. نوجوان در برابر از هم پاشیدگی من خویشتن، ناتوانی در نزدیک شدن به تصاویر والدین و شکست در بازسازی خود بر اساس همسان سازیهای جدید، یک حرکت تجسسی را آغاز می کند و به مشاهده و تفحص حالتهای خویشتن می پردازد، بدون آنکه بتواند با والدین یا نزدیکانش همسان سازی کند. این حرکت، اضطراب عمیقی را در وی بر می انگیزد و احساس ناتوانی در دستیابی به انسجام شخصی بر نوجوان غلبه می کند. در وهله سوم، یک احساس کهتری تدریجی و مخرب، هویت نوجوان را تحت تاثیر قرار می دهد. هر نوجوان در جستجوی آرمان من، کم و بیش دچار شرمساری می شود که منبع آن وجود ناهم طرازی بین تصویر آرمانی و تصویر واقعی است. در چنین چهارچوبی، برای پاره ای از نوجوانان، آزمایشی تقریبا اضطراب انگیز مانند گذراندن یک امتحان، مورد تمسخر قرار گرفتن یا یک شکست جزئی می تواند مبنای فروپاشی (( حرمت خود)) باشد و نوجوان را به یک حالت هذیانی که موضوعهای خود بزرگ پندارانه در سطح نخست آن قرار دارند، بکشاند.

اختلالهای حرکتی

اختلالهای حرکتی علل متفاوتی دارد : مانند تولد زودرس، نابهنجاریهای مادرزادی مغز، ضربه های پیش تولدی، اختلالهای سوخت و سازی، مسمومیتها، عفونتها و نابهنجاری کنش وری تیروییدی مادر و جز آن. گاهی نیز این اختلالهای با نارسایی عقلی همراه اند.

والن هر فعالیت حرکتی را دارای دو جهت می داند :

-فعالیت حرکتی که به سوی جهان بیرونی معطوف است و فعالیت جنبشی kinetic نامیده می شود.

– فعالیت تنودی tonic که عضله را در تنش معینی نگه می دارد و زمینه حرکتهای وضعی و حالتهای صورت را تشکیل می دهد.

والن بر تعامل مداوم فعالیت جنبشی، بازخوردهای وضعی، دریافتهای حسی و انطباق ادراکی تاکید می کند.

اختلالهای جانبی شدن

انواع برتری جانبی :

در دو دستگاه قرینه ای، تسلط یکی بر دیگری را، برتری جانبی می نامند. برای مثال برتری یک دست نسبت به دست دیگر. طبق نظریه بروکا، برتری کنشی یک سمت بدن ناشی از تسلط یکی از نیمکره های مغز بر دیگری است. نیمکره چپ به نیمه راست بدن فرمان می دهد و نیمکره راست به نیمه چپ آن. هر نیمکره مغز وظایف خاص خود را بر عهده دارد؛ برای مثال، نقش نیمکره چپ، بازشناسی گفتار و نقش نیمکره راست، بازشناسی اصوات غیر گفتاری است.

متمایز کردن برتری جانبی از سه زاویه:

۱- از نظر ماهیت : برتری یک نیمکره مغز ممکن است بهنجار یا مرضی باشد، بدین معنا که چپ برتری ممکن است ناشی از قرار داشتن فرمانهای اصلی در نیمکره راست باشد ( چپ برتری بهنجار) یا اینکه از آسیب دیدگی نیمکره چپ که موجب انتقال فرمانها به نیمکره راست می شود منتج گردد (چپ برتری مرضی).

چپ برتری کاملا معکوس راست برتری نیست : (( ضایعات نیمکره راست مغز در چپ برتران، باعث بروز نشانه هایی مرضی می شود که با آنچه بر اثر ضایعات نیمکره چپ مغز در راست برتران ایجاد می شود، قابل قیاس نیست)).

۲-از نظر درجه: برتری جانبی به درجات مختلف دیده می شود بدین معنا که می توان بین چپ برتری مطلق و راست برتری مطلق، همه فواصل  را که دو سو توانی ambidexterity در بین آنها قرار دارد، مشاهده کرد.

۳-از نظر تجانس: بررسی جانبی شدن در سطح چشم، دست و پا انجام می گیرد. منظور از جانبی شدن متناجس، جانبی شدن در هر سه سطح است. اما ممکن است اعضا و اندام مختلف یک فرد معین، به صورت متناجنس جانبی نشوند که در این صورت با برتری متقاطع مواجه هستیم.

جانبی شدن در خلال کودکی

الف) تحول مهارت دستی و جانبی شدن دست : گزل و ایمز نشان دادند که کارآمدی و برتری جانبی دست در خلال نوزادی و خردسالی، تغییر پذیر است. به عبارت دیگر، در موقعیت های مختلف در خلال تحول بهنجار، کودک می تواند راست برتر، چپ برتر یا دوسو توان باشد.

ب) ناقرینگی حرکتی موضع سر: پزشکان، پرستاران و والدین همواره مشاهده کرده اند که وقتی نوزادان تازه تولد یافته را طاق باز می خوابانند سر آنها معمولا به یک طرف جهت دارد.

دو نوع چرخش جانبی سر در نوزاد بهنجار : ۱) جهت دهی و حفظ موقع سر به طرف راست؛۲) پاسخ دهی بیشتر به محرکهای سمت راست.

تا ۱۲ ساعت پس از تولد بین چرخش به سمت راست یا چپ، تمایزی وجود ندارد و فقط ۱۲ ساعت پس از تولد است که گرایش به سمت راست افزایش می یابد.

ج) رابطه بین برتری جانبی دست و سر: نوزادانی که سر خود را از آغاز تولد به سمت چپ بر می گردانند، برای گرفتن شی نیز از دست چپ بیش از دست راست استفاده می کنند اما آنهایی که سر خود را از آغاز زندگی به سمت راست می چرخانند از دست راست نیز بیشتر سود می جویند. نا قرینگی وضعی در نوزادان بسیار ضعیف است و برتری آشکار بعد از ۳ تا ۴ سالگی به تدریج ظاهر می شود.

علت شناسی برتری جانبی

الف) ناقرینگی عصب آناتومیکی: کم یا زیاد بودن ناقرینگی مغز، مبتنی بر پیچیدگی شبکه نورونها، تعداد سلولها و ارتباطهای آنهاست و بر همین اساس می توان تغییر پذیری فردی در زمینه ظرفیتهای رفتاری، سبک های شناختی و همچنین جانبی شدن را تبیین کرد.

ب) عوامل ژنتیکی: محققانی که وجود برتری جانبی را از آغاز زندگی می پذیرند بر این باورند که برنامه ریزی نیمکره های مغز از بدو تولد به گونه ای است که به صورت ناقرینه عمل می کنند. پاره ای از محققان تاثیر عوامل ژنتیکی را نفی کرده اند و چپ برتری را تنها ناشی از مشکلات تولد مانند محرومیت نوزاد از اکسیژن در جریان زایمان های مشکل و یا تنیدگی ناشی از ترتیب تولد ( تنیدگی بیشتر به هنگام تولد فرزند اول، چهارم و پس از آن) که بر ساختار نیمکره چپ اثر می کند، دانسته اند.

ج) عوامل آموزش و پرورشی

اختلالهای توام با چپ برتری

اغلب مولفان به وجود اختلالهای حرکتی، کلامی، نابهنجاریخای قلیل جسمانی و همچنین اختلالهای خلق و خو در چپ برتران اشاره کرده اند.

رهنمود های عملی

باید به کودک در جانبی شدن صریح کمک شود. وقتی کودک مصمم نیست یا تا حدی چپ برتر است، آموزش راست برتری توصیه می شود اما به محض بروز کوچکتریم اختلال باید از این شیوه دست کشید.

در مورد کودکانی که آشکارا چپ برترند و در سالهای نخستین زندگی خود در برابر هرگونه تصحیح، مقاومت نشان داده اند، بهتر است جانبی شدن آنها در سمت چپ تقویت شود تا از بروز هرگونه احساس کهتری جلوگیری به عمل آید. اگر چپ برتری با بی مهارتی، تاخیر حرکتی و مشکلات عاطفی همراه باشد، تقویت دست چپ توصیه می شود. چه در غیر این صورت، تعارضهای جدیدی وارد میدان می شوند و ممکن است به بی نظمیهای کم و بیش وخیمی مانند لکنت زبان منجر گردند.

تاخیرهای حرکتی

هنگامی می توان از وجود تاخیر حرکتی در یک کودک سخن به میان آورد که تحول حرکتی وی از کودکان بهنجار همان سن، کمتر باشد. دوپره نشانگان خاصی را متمایز کرد و آن را کودنی حرکتی نامید:

الف) بی مهارتی در حرکتهای ارادی: حرکتها ناشیانه، ثقیل و سنگین اند و با ظرافت توام نیستند.

ب) هم جنبشی: هم جنبشییها حرکتهایی هستند که در گروه های عضلانی، که با حرکت معین کودک مرتبط نیستند، به صورت انتشاری منعکس می شوند و به دو صورت مشاهده می گردند : ۱) هم جنبشی تقلیدی که به صورت افقی منتشر می شود و عبارت است از تمایل مرضی به اجرای قرینه ای حرکت ( مثل حرکتهای یک دست که در دست دیگر هم دیده شوند) بدون آنکه حرکت عضو قرینه معنایی کنشی داشته باشد. این نوع هم جنبشی ها نسبتا فراوان اند و در خلال تحول از بین می روند. ۲) هم جنبشی تنودی که به صورت عمودی منتشر می شود ( مانند حرکتهای مهم دهان و صورت به هنگام حرکتهای دست راست، یا حرکتهای بازوها هم زمان با حرکتهای پاها). این نوع هم جنبشی ها به ندرت مشاهده می شوند، اغلب با افزایش سن، کاهش نمی یابند و به نظر می رسد که جنبه مرضی آنها بیشتر است.

ج) پارانونیا: علامت مشخصه این حالت، نا توانی یا وجود مشکلات فراوان در به دست آوردن انبساط عضلانی است. در این حالت، اگر آزمایشگر دستها و بازوهای کودک را به صورت افقی نگه دارد و سپس دستهای خود را کنار بکشد و در ضمن به کودک بگوید که به حالت عادی برگرد، بازهم کودک به همان وضع پیشین باقی می ماند.

دوپره معتقد بود کودنی حرکتی از توقف رشد سیستم هرمی ناشی می شود. کودنی حرکتی به منزله یک نشانه مرضی در کودکانی مشاهده می شود که :

-هیجان پذیرند؛

-اختلالهای جزئی در طرح بندی آنها مشاهده می شود؛

-خیال بافی بر زندگی آنها غلبه دارد؛

-بین خود و محیط به درستی تمایز ایجاد نمی کنند.

حرکت نارسایی

مرزهای دقیقی بین کودنی حرکتی و آنچه امروزه (( حرکت – نارسایی )) یا دیسپراکسیا نامیده می شود، وجود ندارد. اختلالهای عمیقی در سازمان یافتگی طرح بدنی و تجسمهای فضایی – زمانی مشاهده می شوند.

در سطح بالینی با کودکانی سر و کار داریم که در انجام متوالی بعضی از حرکتها نا توان اند یا توفیق انها با ناشیگری مفرط همراه است : لباس پوشیدن، بستن بندهای کفش، بستن دکمه های پیراهن یا دوچرخه سواری بعد از ۶ تا ۷ سالگی. مشکلات این کودکان در سطح تحقق توالی حرکتهای ریتم دار ( مانند متناوبا دست ها را به هم زدن و سپس آنها را روی زانو زدن) و فعالیت های ترسیمی ( ترسیم آدمک، نوشتن) بازهم بیشتر می شود. شکست آنها در عملیات فضایی و در عملیات منطقی – ریاضی به حد اعلی می رسد.

از لحاظ عاطفه می توان در این قلمرو، دو گروه از کودکان را متمایز کرد. در گروه نخست، مشکلات حرکتی غلبه دارند بدون آنکه نشانه های مرضی خاصی دیده شوند. آنها در چهارچوب تحول روانی – حرکتی بهنجار باقی می مانند. بالعکس گروه دوم دارای اختلالهای عمیق در سازمان یافتگی شخصیت خود هستند؛ اختلالهایی که بر اساس حالت عجیب و غیر عادی، مشکلات در برقراری ارتباط عاطفی و همچنین انزوای نسبی آنها از گروه کودکان، متجلی می شوند. مسئله ای که درباره این گروه از کودکان مطرح می شود وجود یک سازمان یافتگی پیش روان گسسته یا روان گسسته در آنان است.

ضوابط تشخیصی اختلال اکتساب هماهنگی

  1. کارآمدی فردی در فعالیتهای روزمره ای که مستلزم هماهنگی حرکتی هستند، به طور معناداری پایین تر از حدی است که به تناسب سن تقویمی و میزان هوش فرد می توان از وی انتظار داشت. این اختلال با تاخیر قابل ملاحظه تحول حرکتی ( مانند راه رفتن، چهار دست و پا رفتن، نشستن)، انداختن اشیا، بی مهارتی، کارآمدی ضعیف ورزشی و یا بدخطی آشکار می شود.
  2. اختلال توصیف شده در بند ۱، موانع قابل ملاحظه ای در راه پیشرفت تحصیلی یا فعالیت های زندگی روزمره به وجود می آورد.
  3. اختلال از یک عارضه طبی عمومی ( مانند فلج مغزی، همیپلژی یا تکیدگی عضلانی) ناشی نمی شود و با ضوابط اختلال فراگیر تحولی، مطابقت نمی کند.
  4. در صورت وجود تاخیر عقلی، مشکلات حرکتی بیش از آن هستند که معمولا با چنین تاخیری همراه اند.

کد گذاری : اگر یک عارضه طبی عمومی (مثلا عصب شناختی) یا نارسایی حسی وجود داشته باشد، این شرایط روی محور III کد گذاری می شوند.

ضوابط تشخیصی اختلال حرکتهای قالبی

  1. رفتار حرکتی تکراری و بی فایده کنشی که ظاهرا بیمار مجبور به اجرای آن است(مانند تکانها یا نا آرامیهای دستها، تاب دادن بدن، زدن سر به اطراف، جویدن اشیا، گاز گرفتن خود، نیشگون گرفتن پوست یا شیارهای بدن خود، ضربه زدن به بخشی از اندام خود).
  2. رفتار به گونه ای وخیم، فعالیتهای بهنجار را مختل می کند یا ضایعه های جسمانی(خود ناقص سازی) را – که مستلزم مداوای پزشکی هستند – به وجود می آورد ( یا در صورت فقدان پیشگیریهای لازم می تواند به ضایعه های جسمانی منجر شود).
  3. در صورت وجود تاخیر عقلی، باید وخامت رفتار قالبی یا رفتار خود ناقص سازی در حدی باشد که یک درمانگری خاص را الزامی سازد.
  4. رفتار را نمی توان به منزله بر انگیختگی ( مانند آنچه در اختلال وسواس – بی اختیاری مشاهده می شود)، یک تیک ( مانند آنچه در یک اختلال تیک دیده می شود)، یک رفتار قالبی که در چهارچوب یک اختلال فراگیر تحولی دارد یا یک نشانه گیسو کنیدر نظر گرفت.
  5. رفتار ناشی از تاثیر فیزیولوژیکی مستقیم یک ماده یا یک عارضه طبی عمومی نیست.
  6. طول مدت رفتار باید ۴ هفته یا بیشتر باشد.

تصریح شود: توام با رفتار خود ناقص سازی: در صورتی که حرکتهای قالبی، عارضه های جسمانی مستلزم یک درمانگری خاص را در پی داشته باشند یا در صورت فقدان پیشگیریهای لازم به ضایعه های جسمانی منجر شوند.

اختلال نارسایی توجه / فزون کنشی ( بیش فعالی) ADHD

توصیف نشانه های اصلی

الف) بی توجهی : اغلب کودکان مبتلا به نارسایی توجه / فزون کنشی دارای مشکلاتی در قلمرو توجه هستند.

ب) فزون کنشی: این کودکان را به منزله کودکانی توصیف می کنند که بیش از حد پر جنب و جوش و به گونه ای اغراق آمیز کنجکاوند، (( آرام و قرار ندارند))، (( در جای خود بند نمی شوند))، (( به همه چیز دست می زنند))، ((حرف گوش نمی کنند))، (( طوری عمل می کنند که گویی یک موتور آنها را به حرکت در می آورد)). اما فزون کنشی مانند نشانه های دیگر این اختلال همواره آشکار نیست و به ساختار یک موقعیت معین وابسته است.

ج) بر انگیختگی: برانگیختگی نیز مانند بی توجهی در افراد و موقعیتهای مختلف تغییر می کند. بارکلی عقیده دارد که مسئله بر انگیختگی کودکان مبتلا به این اختلال، ناتوانی در فکر کردن قبل از عمل کردن نیست بلکه عمل می کنند پیش از آنکه مدت زمانی را با قواعد عمل و پیامدهای ناشی از آن منطبق سازند.

مشکلات توام با فزون کنشی / نارسایی توجه

الف) شکست تحصیلی؛ ب) طرد شدگی توسط همسالان؛ ج) تضادورزی و اختلال رفتار ارتباطی.

ضوابط تشخیصی نارسایی توجه / فزون کنشی ( بیش فعالی) ADHD

وجود نشانه های (۱) یا (۲) :

(۱)پا برجا ماندن شش نشانه یا بیشتر از نشانه های بی توجهی که در پی می ایند لااقل به مدت شش ماه و به گونه ای نا منطبق و نا هماهنگ با سطح تحول :

بی توجهی

الف) اغلب در توجه دقیق نسبت به جزیات نا موفق است یا در انجام تکالیف مدرسه، کار و دیگر فعالیتها، اشتباههایی ناشی از بی توجهی از او سر می زند.

ب) اغلب در حفظ حالت توجه در خلال تکالیف یا در حین بازی دچار مشکل است.

ج) اغلب به نظر می رسد که به آنچه به طور مستقیم به او گفته می شود گوش نمی دهد.

د) اغلب دستورالعملهایی را که به او می دهند دنبال نمی کند و در انجام کار مدرسه یا وظایف و مسولیتهایی که در محل کار به وی محول می شوند، نا موفق است( این عدم موفقیت از تضادورزی یا عدم درک دستورالعمل ناشی نمی شود).

ه) اغلب در سازماندهی به تکالیف و فعالیت ها دچار مشکل است.

و) اغلب از کارهایی ( نظیر تکالیف مدرسه یا خانه) که نیازمند تلاش ذهنی مداوم هستند، اجتناب می کند و یا به شدت آنها را نا خوشایند می داند.

ز) اغلب وسایل لازم ( نظیر اسباب بازیها، لوازم مدرسه، مدادها، کتابها یا ابزارهای دیگر) برای انجام تکالیف یا فعالیتها را گم می کند.

ح) اغلب محرکهای برونی به آسانی حواسش را پرت می کنند.

ط) اغلب در فعالیتهای روزمره فراموشکار است.

(۲) پا بر جا ماندن شش یا بیشتر از نشانه های فزون کنشی بر انگیختگی لااقل به مدت شش ماه به گونه ای نا منطبق و نا هماهنگ با سطح تحول.

فزون کنشی

الف) اغلب دستها و پاهایشان را تکان می دهد یا روی صندلی پیچ و تاب می خورد.

ب) اغلب در کلاس یا در موقعیتهای دیگری که باید در جایش بنشیند صندلی خود را ترک می کند.

ج) اغلب در موقعیتهایی که باید آرام باشد جابه جا می شود و این طرف و آن طرف می رود(در نوجوانان یا بزرگسالان فقط احساس فاعلی نا آرامی کفایت می کند).

د) انجام بازیها یا فعالیتهای تفریحی آرام برایش مشکل است.

ه) اغلب رفتار و اعمال وی به گونه ای است که به وسیله یک موتور رانده می شود.

و) اغلب بیش از اندازه حرف می زند.

بر انگیختگی

ز) اغلب بیش از آنکه تمامی سوال مطرح شود، پاسخ می دهد.

ح) اغلب برایش مشکل است که منتظر نوبت خود شود.

ط) اغلب به طور غیر منتظره در فعالیتهای دیگران مداخله می کند ( برای مثال، سر زده وارد گفتگوها یا بازیها می شود).

۳) برخی از نشانه های فزون کنشی – برانگیختگی یا بی توجهی به وجود آورنده عارضه، قبل از ۷ سالگی حضور داشته اند.

۴) برخی از عارضه ها ناشی از نشانه ها، در دو موقعیت یا بیشتر ( برای مثال، در مدرسه یا کار و در منزل) دیده شوند.

۵) باید دلایل کافی مبنی بر وجود نارساییهای معنادار بالینی در قلمرو کنش وری اجتماعی، تحصیلی یا حرفه ای، در دست باشد.

۶) نشانه ها تنها در خلال یک اختلال فراگیر تحولی، روان گسیختگی یا روان گسستگیهای دیگر بروز نکنند و با اختلال روانی دیگری ( مانند اختلال خلقی، اختلال اضطرابی، اختلال تفرقی یا اختلال شخصیت) مطابقت نداشته باشد.

ریخت های مختلف :

۱)نارسایی توجه / فزون کنشی : ریخت مختلط: در صورت وجود ضوابط یک و دو در خلال شش ماه گذشته.

۲)نارسایی توجه / فزون کنشی : ریخت غالب بی توجهی: در صورت وجود ضوابط یک و فقدان ضوابط دو در خلال شش ماه گذشته.

۳)نارسایی توجه / فزون کنشی : ریخت غالب فزون کنشی / برانگیختگی : در صورت وجود ضوابط دو و فقدان ضوابط یک در خلال شش ماه گذشته.

۴)نارسایی توجه / فزون کنشی تصریح نشده : واجد نشانه های آشکار بی توجهی یا فزون کنشی – بر انگیختگی هستند اما با ضوابط اختلال نارسایی توجه / فزون کنشی مطابقت نمی کنند.

علت شناسی نارسایی توجه / فزون کنشی

الف) عوامل زیست شناختی : شواهد مختلفی مبنی بر موروثی بودن این اختلال به دست آمده اند. دیدگاه غالب بر ساختارهای زیر کرتکسی (عامل بر آمدی و نظم جویی حرکتی) و ساختارهای کرتکس جبهه ای ( موجد رفتارهای بازداری) مبتنی است. ارتباطهای گسترده ای بین این نواحی مغز وجود دارند و نورونهایی که این ارتباطها را تنظیم می کنند، در وهله نخست دوپامینرژیک هستند ( به واسطه انتقال دهنده عصبی دوپامین مرتبط می شوند).

ب) چهارچوب خانوادگی: این اختلال را نوعی واکنش کودک نسبت به نابسامانیهای خانوادگی نظیر اعتیاد به الکل، اضطراب مزمن والدین و افسردگی راجعه مادر دانسته اند و از سوی دیگر، به علت فراوانی بیشتر مبتلایان به فزون کنشی در خانواده های پر جمعیت، آن را به محرکهای محیطی نا مناسب مانند کثرت افراد و عدم رفاه خانواده نسبت داده اند.

ج) علل روان شناختی: در نخستین سالهای زندگی، ارتجالی ترین و طبیعی ترین پاسخها نسبت به موقعیتی ضربه اور یا اضطراب انگیز، مبادرت به عمل است. بنابراین  مسئله اصلی این است که اطرافیان و به خصوص والدین چگونه رفتار کودک را تحمل می کنند یا در برابر آن واکنش نشان می دهند. احتمال دارد که بعضی از کودکان به صورت مادرزادی واحد وضع حرکت انفجاری تری باشد. در چنین مواردی، پاسخ های سخت گیرانه یا خواسته های بیش از حد اطرافیان می توانند کودک را در حالت فزون کنشی نابهنجار مستقر سازند. در تعدادی از کودکان، فزون کنشی آشکارا جنبه مرضی دارد. بالاخره فزون کنشی می تواند پاسخی به یک اضطراب دایم باشد، به خصوص وقتی مکانیزمهای روانی فرافکنی آزارگرانه استیلا دارند؛ یا آنکه گونه ای دفاع آشفته وار در برابر اضطرابهای افسرده وار یا رهاشدگی تلقی شود.

د) تاثیر مواد سمی و مواد غذایی: عوامل محیطی مانند مسمومیت سربی، تاثیر امواج تلویزیونی و چراغهای مهتابی را از علل احتمالی فزون کنشی در نظر گرفته اند. پاره ای از محققان بر این باورند که فزون کنشی می تواند ناشی از مواد افزوده شده یا ترکیب کننده های طبیعی برخی از غذاها باشد.

رهنمودهایی در قلمرو درمانگری

مهار اختلال باید بر مجموعه ای مداخله گریها مبتنی باشد.

الف) دارو درمان گری: داروهای محرک بیش از هر داروی دیگری به متلایان نارسایی توجه / بیش فعالی تجویز شده اند. منیل فنی دات که تحت عنوان ریتالین توزیع می شود بیش از هر دارروی دیگر تجویز می گردد. استفاده کوتاه مدت آن بر پیشرفت تحصیلی موثر است. اما باید گفت که مصرف ریتالین دارای پیامدهای منفی نیز هست: اگر کودک دارای تیک باشد به تشدید مشکلات وی منجر می شود. پیامد دیگر آن، سر درد، دل درد، کاهش اشتها و بی خوابی است. رشد قد و وزن کودک ممکن است بر اثر مصرف به طور موقت کاهش یابد. احتمال تشدید نشانه ها به علت مصرف به خصوص وقتی که مصرف داروی نیمه روزی به تعویق می افتد وجود دارد.

ب) مداخله در سطح خانواده: کمک به خانواده در تغییر رفتارهایی که موجب نافرمانی و تضادورزی کودکان و نوجوانان می شوند نیز در چهارجوب برنامه های آموزشی گنجانده شده اند. کاهش افسردگی مادران، تقلیل تعداد تعارضها، کاهش شدت خشم در خلال درگیریها و همچنین سازش یافتگی بهتر با مسائل آموزشگاهی از جمله قلمروهایی هستند که کم و بیش تحت تاثیر روشهای ذکر شده به بهبود معنا دار ۵ تا ۳۰ درصد منجر شده اند.

ج) مداخله در سطح مدرسه : استراحتهای مکرر، متمرکز کردن برنامه های درسی در ساعتهای صبح، نشاندن شاگردان فزون کنش در کنار شاگردان دیگر اما در نزدیکی معلم، در نظر گرفتن فعالیتهایی برای آنها به هنگام بیکاری از جمله راهبردهایی هستند که می توانند به افزایش کارآمدی تحصیلی آنان منجر شوند. عدم تعیین تکالیفی برای انجام در منزل نیز الزامی است.

د) مداخله در سطح روابط با همسالان: درباره مبتلایان به این اختلال نیز اغلب از همان روشهایی استفاده می شود که در مورد کودکان طرد شده از گروه همسالان به کار می رود. برای مثال، به منظور افزایش مهارت این بیماران در حل مسائل بین شخصی و مشکلات اجتماعی، روش آموزش حل مسئله اجتماعی به آنان آموخته می شود.

ه) روان درمان گری: این شیوه درمانگری، فرایندهای پردازش شناخت مانند حل مسئله، فنون تنش زدایی و راهبردهای دیگری را که می توانند به تغییر رفتار منجر شوند در بر می گیرد و عقیده فرد نسبت به رفتارهایش را بسیار مهم می داند. پاره از محققان سازش یافتگی آنها را مستلزم دستیابی به پنج مهارت شناختی در قلمرو حل مسئله دانسته اند : توانایی دریافت و فهم مسئله، توانایی در نظر گرفتن راه حل های متناوب، توانایی تعیین راه حلهای دستیابی به حل مسئله، توانایی در نظر گرفتن پیامدها و توانایی در درک علل رفتار.

تیک

تیک یک عبارت است از اجرای یک حرکت یا انتشار یک صوت به صورت ناگهانی، سریع، ادواری، نا موزون و قالبی. اگر چه بیمار آن را غیر قابل مقاومت، غیر ارادی و آمرانه می داند اما فراوانی تیک تغییر پذیر است و امکان عدم بروز آن در مدت زمانهای کم و بیش طولانی وجود دارد.

تنیدگی به تشدید تیکها و فعالیتهای سرگرم کننده ( مانند قرائت یا خیاطی) به کاهش آنها منجر می شوند و معمولا در خلال خواب ناپدید شده یا در حد قابل ملاحظه ای کاهش می یابند.

تیک های صورت از فراوان ترین انواع اند : چشمک زدن، حرکتهای ابرو، حرکتهای چانه، باز و بسته کردن دهان و جز آن. در ناحیه گردن، حرکتهای بالا انداختن، خم کردن، به عقب رفتن و چرخش مشاهده شده است. افزون بر اینها، می توان از تیکهای بالا انداختن شانه ها، بازوها، دستها، انگشتان و بالاخره از تیکهای تنفسی ( خرخر کردن، خمیازه کشیدن، سرفه کردن، نفس زدن و جز آن)، یا صوتی ( صدا در آوردن با زبان، غرغر کردن، صداهای کم و بیش مفصل بندی شده، پارس کردن) نام برد.

تیک غالبا با احساس گناه و شرمساری همراه است؛ احساسی که بازخورد اطرافیان ممکن است به تقویت آن منجر شود. بر اساس تحول تیک ها را می توان از یکدیگر متمایز کرد :

  • تیکهای موقت که مشابه پاره ای از عادتهای عصبی هستند، خود به خود از بین می روند و فراوان ترین نوع تیکها را تشکیل می دهند.
  • تیکهای مزمن که عارضه ای با دوام اند و با یک سازمان یافتگی روان آزرده وار مشخص می شوند.

چهار اختلال را در مقوله تیکها قرار داده اند :

  • نشانگان ژیل دولاتورت؛
  • اختلال تیک حرکتی یا صوتی مزمن؛
  • اختلال تیک موقت؛
  • اختلال تیک نا مشخص.

نشانگان ژیل دولاتورت

الف) وجود تیکهای حرکتی متعدد، و یک یا چند تیک صوتی در وهله نا معینی در خلال بیماری، بدون آنکه الزاما همزمان باشند.

ب) تیک ها چندین بار در خلال روز ( معمولا به صورت حمله)، تقریبا هر روز، یا به صورت متناوب، در خلال دوره ای بیش از یک سال، ظاهر می شوند و در طی این دوره هرگز با فقدان تیک در مدتی بیش از سه ماه متوالی مواجه نمی شویم.

ج) آغاز آن قبل از ۱۸ سالگی است.

د) تقریبا در یک سوم کودکان مبتلا، مستهجن گویی و در یک چهارم آنها طوطی صفتی و حرکتهای زننده دیده می شود و خود ناقص گری نیز اغلب گزارش شده است.

ه) خواب گردی، وحشت زدگی شبانگاهی، میگرن و انواع دیگر اختلالهای روانی مانند افسردگی و افکار وسواسی و … نیز با این اختلال همراه اند.

تجویز داروهایی مانند کلونیدین، هالوپریدول و داروهای مشابه در ۷۰ تا ۸۰ درصد موارد منجر به نتایج رضایت بخشی شده است.

اختلال تیک حرکتی یا صوتی مزمن

الف) وجود یک یا چند تیک حرکتی یا تیک صوتی در خلال تحول بیماری، بدون آنکه هیچ گاه  هر دو نوع تیک به صورت هم زمان مشاهده شوند.

ب) تیکها چندین بار در خلال روز، تقریبا همه روزه یا به طور متناوب در مدتی بیش از یک سال ظاهر می شوند و دوره های بدون تیک در طی این مدت، هرگز بیش از ۳ ماه متوالی نیست.

ج) آغاز آن قبل از ۱۸ سالگی است.

اختلال تیک موقت

الف) وجود یک یا چند تیک حرکتی یا تیک صوتی.

ب) تیکها چندین بار در خلال روز، تقریبا همه روزه، به مدت لااقل ۴ هفته بروز می کنند اما بیش از ۱۲ ماه متوالی پا برجا نمی مانند.

ج) آغاز آن قبل از ۱۸ سالگی است.

د)ضوابط اختلال هیچگاع با ضوابط تورت یا اختلال تیک حرکتی یا صوتی مزمون مطابقت نکرده است.

تصریح شود : تک رویدادی یا راجعه

اختلال تیک تصریح نشده :

به تیکهایی اختصاص داده شده که واحد ضوابط یک اختلال تیک خاص نیستند. برای مثال تیکهایی که کمتر از ۴ هفته طول می کشند یا پس از سن ۱۸ سالگی آغاز می شوند.

درمان گری

باید به اختلالهای دیگری که با تیکها همراه اند و همچنین به نقشی که تیکها در مجموعه اختلالها دارند، توجه شود. در نظر گرفتن شخصیت بیمار نیز دارای اهمیتی بنیادی است. اغلب این بیماران واجد دو سو گرایی آشکار یا پنهانی هستند که به صورت (( تبعیت – طغیان)) نمایان می شود.

روش های درمانگری تیکها را می توان به سه گروه تقسیم کرد :

  • دارو درمان گری؛
  • درمانگریهای روانی – حرکتی؛
  • روان درمان گری.

درمانگریهای روانی – حرکتی به فزون کنشیها و یا تاخیرهای حرکتی توجه می کنند، چه تیکها غالبا با چنین اختلالهایی همراه اند. در این راه، از آغاز قرن (( تمرین آینه ای)) یعنی اجرای حرکت تیک با طرف سالم بدن، تمرین منظم آرامش عضلانی و تمرین همراه با کنترل به وسیله آینه، پیشنهاد شده است.

نو رفتاری گران با توجه به فرضیه شرطی زدایی خود به بازنگری این فنون پرداخته اند. بر اساس روش این مولفان، از بیمار خواسته می شود تا در برابر آینه به ایجاد ارادی تیک، هر روز به مدت نیم ساعت یا هر سه روز به مدت یک ساعت بپردازد و این کار را سه هفته انجام دهد. سپس سه هفته استراحت کند و دوباره تمرین را از سر گیرد.

روان درمان گری با استفاده از روشهای تنش زدایی نیز به نتایج قابل ملاحظه ای منجر شده است.

اختلالهای مهار عمل دفع

در خلال سالهای دوم و سوم زندگی، کودک می تواند ماهیچه های حلقوی یا اسفنکترهای مخصوص دفع مدفوع و ادرار خود را مهار کند. نمی توان از یک اکتساب خود به خود سخن به میان آورد، بلکه باید گفت که با تجربه پیچیده ای مواجه هستیم که مستلزم دخالت سه محور اصلی است :

  • محور عصبی – فیزیولوژیکی؛
  • محور فرهنگی – اجتماعی؛
  • محور روان شناختی.

محور عصبی فیزیولوژیکی

الف) مبانی آناتومی فیزیولوژیکی مهار عمل دفع

گذر از یک رفتار بازتابی خودکار به یک رفتار عمدی مهار شده.

دفع ادرار. نگهداری و دفع ادرار بر اساس چهار سیستم تضمین می شود: دو سیستم نگهداری و دو سیستم دفع.

  1. نخستین سیستم نگهداری، بسته بودن دایم و ثابت مجرای ادرار را تضمین می کند. این سیستم از ماهیچه های حلقوی صاف تشکیل شده و جنبه ارادی ندارد.
  2. دومین سیستم نگهداری، که می تواند بر اساس انقباض های ارادی به تقویت نخستین سیستم منتهی شود از ماهیچه های مخطط برونی تشکیل شده است.
  3. نخستیم سیستم دفع ادرار، شامل یک عضله صاف است که عمل آن مستقل از اراده می باشد، مثانه را به صورت متناوب منقبض می کند و تابع عصبهای حسی و حرکتی است.
  4. دومین سیستم دفع ادرار، از همه عضله های شکمی که می توانند به گونه ای ارادی منقبض شوند و در عین حال فشار مثانه و احشای دیگر را نیز برانگیزند، سود می جوید.

مثانه به طور متوسط در هر دقیقه یک میلی متر پر می شود. دفع ادرار می تواند خودکار یا ارادی باشد. نمی توان آن را تنها از زاویه حسی و یا حرکتی مورد نظر قرار دادد بلکه باید به صورت یک کمان حسی – حرکتی و توام با مکانیزمهای کنترل بررسی شود.

دفع مدفوع. مقعد نیز شامل دو اسفنکتر یا ماهیچه حلقوی است: ماهیچه حلقوی درونی با بافتهای صاف و ماهیچه حلقوی برونی با بافتهای مخطط.

ب) تحول سازمان یافتگی عصبی مهار عمل دفع و شرطی شدن

در نوزاد و کودک خردسال، انبساط به دفع منتهی می شود. ماهیچه های حلقوی مخطط فقط پس از آموزش، که نخست امکان مهار روزانه و سپس شبانه را فراهم می کند، وارد میدان می شوند. بر این اساس چهار مرحله رشد یافتگی را متمایز کرده اند:

  1. هشیاری نسبت به پری یا اشباع؛
  2. امکان نگهداری ادرار؛
  3. امکان دفع ادرار وقتی مثانه پر است؛
  4. امکان دفع ادرار وقتی مثانه کاملا پر نیست.

توانایی مهار ادرار از یک سو تابع رشد یافتگی نظام فیزیولوژیکی و از سوی دیگر، ناشی از شرطی شدن توسط جامعه است. نشستن روی لگن با دفع ادرار متداعی می شود. مهار عمل دفع ادرار، قبل از آنکه ظرفیت حرکتی مثانه به آخرین مرحله برسد، امکان پذیر نیست حتی اگر بر اساس شرطی شدن زودرس، کودک کاملا تمیز شده باشد.

مراحل مهار اسفنکتری در کودکان

  1. ۱۵ ماهگی. اگر کودک روی لگن گذاشته شود، ادرار می کند اما از دیگران نمی خواهد که او را روی لگن بگذارند. اغلب خود را خیس می کنند.
  2. ۱۸ ماهگی. مانند سن ۱۵ ماهگی است اما کودک می تواند برای مدت زمانی خود را نگه دارد و تعداد دفعه هایی که خود را خیس می کند به گونه قابل ملاحظه ای کاهش می یابد.
  3. ۲۴ ماهگی. نیاز به دفع خود را به گونه ای منظم به دیگران می فهماند.
  4. ۳۶ ماهگی. روز یا شب، به تنهایی به توالت می رود.

مهار کردن عمل دفع مدفوع معمولا زودتر از مهار کردن دفع ادرار به دست می آید. در نخستین وهله، موفقیت عمل دفع روی لگن را می توان به یک فرایند شرطی شدن نسبت داد؛ اما بعدها عمل دفع در هر محل مناسبی می تواند انجام شود؛ مهار عمل دفع مدفوع مستلزم درجه ای از رشد یافتگی سیستم عصبی است که در حول یک محور یادگیری سازمان می یابد.

محور فرهنگی – اجتماعی

مهار عمل دفع را نمی توان از چهار چوب فرهنگی – اجتماعی مجزا کرد، چه بازخورد نسبت به آن در جوامع مختلف انسانی متفاوت است.

محور روانشناختی

کودک نسبت به عمل دفع و شیوه کنش وری بدنی و احتشایی خود، افکار خاصی دارد و به مدفوع خود به گونه ای جاندار پندارانه می نگرد. تغییر شکل احساس لذت از مدفوع و در آمدن آن به صورت واکنشهای ثانوی نفرت، بر سراسر زندگی فرد موثر واقع می شود.

ضوابط تشخیصی اختلال ادرار بی اختیاری

  • دفع مکرر ادرار در رختخواب یا لباسها به صورت عمدی یا غیر عمدی.
  • این رفتار از لحاظ بالینی معنادار است اگر فراوانی آن دوبار در هفته و لااقل به مدت سه ماه متوالی باشد یا آنکه به ایجاد نارساییها یا اختلالهای معنادار بالینی در کنش وری اجتماعی، تحصیلی و یا زمینه های مهم دیگر منجر شود.
  • سن تقویمی کودک باید دست کم ۵ سال یا سن تحولی معادل آن باشد.
  • رفتار انحصارا پیامد اثر مستقیم فیزیولوژیکی یک ماده مانند مدرها یا یک عارضه طبی عمومی مانند بیماری قند، عفونت مجاری ادرار، صرع نیست.
  • نوع اختلال تصریح شود : ادرار بی اختیاری انحصارا روزانه، ادرار بی اختیاری انحصارا شبانه و شکل مختلط ( روزانه و شبانه).

عوامل علت شناختی

الف) عامل وراثت

ب) نابهنجاریهای فیزیولوژیکی و ادرار بی اختیاری

ج) خواب در ادرار بی اختیاری

خودکاریهای مربوط به دفع شبانه ادرار از ۹۳ تا ۱۶۲ دقیقه پس از به خواب رفتن بر اساس وقوع یک ردیف از رویداد ها به شرح زیر متجلی می شوند :

  • تغییر موج نگاری الکتریکی مغز؛
  • یک حرکت کلی همراه با تسریع خفیف ضربان قلب و سپس کندی آن؛
  • و بالاخره دفع ادرار که ۲۰ ثانیه تا ۳ دقیقه پس از تغییر موج نگاری الکتریکی مغز به وقوع می پیوندد.

گاهی در خلال وهله خواب دیده های REM بروز می کند.

د) صرع و ادرار بی اختیاری

ه) نقش عوامل عاطفی در ادرار بی اختیاری

و) نقش عوامل اقتصادی اجتماعی در ادرار بی اختیاری

ز) شخصیت کودک ادرار بی اختیار

وجود همبستگی بین برخی از شخصیت ها و ادرار بی اختیاری بر اساس یک بررسی طولی به اثبات رسیده است.

ح) نقش والدین در پدیدایی ادرار بی اختیاری

– بی مهارتی در سطح سازماندهی مهار دفع ادرار در کودک؛

– تاثیر در سطوح تحول عاطفی وی.

ط) معنای ادرار بی اختیاری در خلال تحول

این معنا از یک سو تابع مطابقت نشانه مرضی با نقطه تثبیت تحول روانی است و از سوی دیگر، تابع تغییراتی است که در پی این تثبیت حادث می شوند. بنابراین باید ادرار بی اختیاریهایی را که در دوره پیش تناسلی بروز می کنند؛ از آنهایی که پس از ادیپ ظاهر می شوند، متمایز کرد.

رهنمودهایی در زمینه درمانگری

الف) توصیه های پرورشی

نخست باید به تصحیح روش های تربیتی زیانبخش مانند یاددهی زودرس یا انعطاف ناپذیر و یا بی توجهی و سهل انگاری پرداخته شود.

کاهش مصرف نوشبه به هنگام شب، بدوت آنکه جنبه افراطی به خود گیرد و رعایت بهداشت همراه با ورزش برای کودکانی که فعال نیستند، توصیه می شود.

ب) دارو درمانگری

می توان به کلردیازپوکسید (لیبریوم) به منزله داروی ضد اضطرابی و ایمی پرامین به عنوان داروی ضد افسردگی، اشاره کرد.

ج) درمانگری رفتاری ادار بی اختیاری

– بیدار کردن کودک در ساعت های منظم توسط والدین: پس از دفع کامل ادرار به هنگام خواب، یک ساعت یا یک ساعت و نیم پس از به خواب رفتن باید او را کاملا بیدار کردن و این کار باید به صورت مداوم در حدود ۳ هفته تا یک ماه انجام شود.

– بیداری به وسیله زنگ: این روش با بیدار کردن کودک در لحظه شروع ادرار، بیداری(پاسخ) را با محرک ( تنش مثانه ای) متداعی می کند. صدای زنگ که به محض خیس شدن در رختخواب به راه می افتد زنجیره ای را بر قرار می سازد :

تنش مثانه ای – بیداری – تخلیه مثانه

دو یا سه ماه برای دستیابی به نتیجه کافی است. استفاده از این روش قبل از ۷ – ۸ سالگی توصیه نمی شود.

د) ایجاد انگیزه در کودک

آگاه کردن کودک از طرز کار دستگاه ادرار بسیار بنیادی است چه؛ اسرار آمیز نبودن نشانه مرضی، احساس گناه و تقصیر را در وی کاهش خواهد داد و موجب خواهد شد تا خود را قربانی بی دفاع پدیده ای مرموز تصور نکند.

ه) روان درمانگری

حمایت از کودک، ایجاد آرامش در وی، کمک به کاهش احساس گناهکاری، جلب مشارکت وی در فعالیتهای درمانگری و آشنا کردن کودک با مکانیزمهای کنشی دفع، نخستین گامهایی است که باید در این راه برداشته شود.

ضوابط تشخیصی مدفوع بی اختیاری

  • دفع مکرر عمدی یا غیر عمدی مدفوع در جاهای نا مناسب ( مثلا در لباسها یا روی زمین).
  • بروز رفتار لااقل یکبار در ماه و به مدت دست کم ۳ ماه.
  • دارا بودن سن تقویمی لااقل ۴ سال یا سن تحولی معادل آن.
  • ناشی نشدن رفتار منحصرا از تاثیر مستقیم فیزیولوژیکی یک ماده مسهل یا یک عارضه طبی عمومی به استثنای مکانیزمی که یبوست را به وجود می آورد.
  • مشخص شود : ۱) همرا با یبوست و ناتوانی مهار مدفوع به علت سر ریز شدن. ۲) بدون یبوست و بدون ناتوانی مهار مدفوع به علت سر ریز شدن.

عوامل علت شناختی مدفوع بی اختیاری

الف) اختلالهای فیزیولوژیکی

ب) تاثیر شیوه آموزش و رابطه مادر کودک

ج) منظومه خانوادگی

پدران اغلب کمرو، خویشتن دار و حتی آشکارا بی اثرند و در رابطه مادر – کودک دخالت نمی کنند. مادران دارای رگه های مشخصی هستند. آنها غالبا مضطرب، هیجان پذیر و فزون حمایت کننده اند و اضطراب خود را با اتخاذ رفتاری نا منعطف در زمینه تربیت اسفنکتری ( استفاده از لگن از ماههای نخستین زندگی) و یا دل مشغولی مفرط نسبت به عمل دفع کودک ( ارزنده سازی مفرط دفع روزانه، استفاده از تنقیه، یا شیاف به محض تاخیر در عمل دفع) نشان می دهند.

د) شخصیت کودک

– حالت فعل پذیری و اضطراب که با پرخاشگری تحول نایافته ای بیان می شود؛

– حالت تضادورزی وسواس که به شکل مدفوع بی اختیاری متجلی می شود و اختلال را به صورت امتناع از تبعیت از هنجارهای اجتماعی جلوه گر می کند؛

– حفظ یک شیوه ارضای ابتدایی یا واپس روی به آن؛ شیوه ای که در عین حال بر نگهداری مدفوع و سپس شهوی سازی ثانوی رفتار انحرافی متمرکز است.

رهنمودهایی در زمینه درمانگری

متخصصان بالینی در درمان مدفوع بی اختیاری از دو روش سود جسته اند:

  • درمانگریهای دارویی یا جسمانی به منظور تاثیر بر یبوست به منزله یک اختلال نخستین و یا بر تند اسفنکتری؛
  • درمانگریهای روان شناختی.

اگر چه در پاره ای از موارد، تراکم مدفوع در آخرین بخش روده بزرگ و در آمپول مقعدی موجب می شود تا حساسیت مخاط به صورت قابل ملاحظه ای کاهش یابد که در این صورت باید با استفاده محتاطانه از تنقیه به تخلیه مبادرت شود اما چنین دستکاریهایی باید همواره به حداقل تقلیل یابند.

خانواده درمانگری با هدف کاهش تعارض بین والدین و کودک توصیه می شود. یکی از هدفهای اصلی این روش، هشیار کردن خانواده نسبت به عمدی نبودن مدفوع بی اختیاری در کودک است. در صورتی که با مدفوع بی اختیاری نخستین سر و کار داشته باشیم و کودک هرگز به مهار کردن عمل مدفوع خود دست نیافته باشد، خانواده درمانگری بر اساس آشکار کردن عوامل موثر بر رفتار کودک و ایجاد تغییر در بازخوردهای والدین نسبت به شیوه یاددهی تمیزی، می تواند نقش موثری را ایفا کند.

  • ارایه مفاهیم بنیادی یادگیری اجتماعی به والدین؛
  • به وجود آوردن مهارتهای لازم در والدین به منظور ایجاد تمایز، ارزشیابی و ضبط رفتارهای؛
  • آماده کردن والدین برای استفاده از امکانهای تقویت در منزل؛
  • حمایت از والدین در اجرای برنامه ها.

جدایی از محیط خانوادگی اغلب نتیجه می دهد اما تاثیر آن موقت است. جدایی از خانواده می تواند بخشی از یک درمانگری کلی محسوب شود. در صورتی که مدفوع بی اختیاری در چهارچوب یک تعارض سازمان یافته روان آزرده قرار داشته باشد؛ روان درمانگری فردی از نوع تحلیلی توصیه می شود.

درمانگر بر نشانه مرضی متمرکز می شود و با استفاده از فنون تغییر رفتار و راهبردهای تقویت به درمان بیمار می پردازد.

یبوست روانزاد و انبساط روده ای کنشی

یبوست بدون علت عضوی، یکی از علل اضطراب والدین به خصوص مادر است و به تناسب تعارض آمیزتر بودن یادگیری تمیزی در گذشته، این اضطراب نیز شدیدتر است. کودک به سرعت متوجه این تاثیر می شود و توانایی خود را در مهار کردن عمل دفع همواره در جهت تمایل والدین به کار نمی اندازد.

مسئله ای که برای کودک به منزله سلطه بر بدن خویش و برای مادر، نشانه تضادورزی کودک محسوب می گردد. در چنین چهارچوبی، خطر استقرار یک یبوست سرسختانه وجود دارد. یبوست ممکن است به صورت مجزا در بخش عمده ای از دوره کودکی باقی بماند ییا آنکه با یک مدفوع بی اختیاری، که اغلب جنبه موقت دارد همراه شود و گاهی نیز به صورت انبساط روده ای کنشی در آید.

در اختلال اخیر، یبوست در خلال سه ماهه دوم زندگی بروز می کند و پابرجا می ماند. مطالعه های مبتنی بر پرتونگاری نشان داده اند که در حقیقت عمل دفع به صورت معکوس انجام می شود. به عبارت دیگر، هنگامی که مدفوع به ماهیچه های حلقوی مقعدی می رسد، انقباض به عمل دفع منجر نمی شود بلکه مدفوع به سیگمویید و روده چپ باز می گردد و تراکم مدفوع به انبساط روده ای می انجامد.

کودک قدرت مطلق خود را بر بدن خویشتن و بر اطرافیان که اضطراب آنها برای وی سرچشمه فواید ثانوی است می آزماید. این کنش وری شهوت گرای مقعدی، همراه با کشاننده قوی سلطه بر موضوع، شبیه وضعیتی است که در کودکان شیر خوار نشخوار گر مشاهده می شود.

درمانگر باید به کودک بفهماند که از مکانیزم فعال یبوست او و ارضاهای تقریبا استمنایی وی بر این اساس، آگاه است بی آنکه او را متهم سازد و یا در وی احساس تقصیر یا گناه را ایجاد کند.

درمان مبتنی بر پذیرش و تعهد ( اکت )

پذیرش و تعهد درمانی / درمان مبتنی بر پذیرش و تعهد ( اکت )، مدلی برخاسته از موج سوم رفتار درماني است. هدف اساسي این مدل انجام عملی موثر است، عملي که توجه‌آگاه با حضور کامل ذهن و ارزش محور باشد(هیز و همکاران، ۲۰۱۲).

این مدل با درمان شناختی-رفتاری سنتی(CBT) که تقریبا در تلاش است تا به مردم شیوه‌های کنترل فکر، احساس‌ها، خاطرات و دیگر رویدادها را آموزش دهد، متفاوت است، لذا به درمانجویان کمک می‌کند با حسی متعالی از خود(خویشتن نظاره‌گر) تماس برقرار کنند و در جهت یک زندگی غنی و ارزشمند که سرزندگی را به همراه دارد، قدم بگذارند(دوستی، ۱۳۹۶).

به طور کلی، در موج سوم رفتار درمان‌گري تاکيد اساسي، آگاهی از هیجان‌ها و افکار است، هرچند موج سوم از تغيير شناخت غافل نيست، اما آن را هدف مستقیم قرار نمي‌دهد و تغییر غیر مستقیم صورت می‌گیرد(دوستی، محققی و جعفری، ۲۰۱۵). در درمان مبتنی بر پذیرش و تعهد (اکت)، هدف درمان‌گر بالابردن انعطاف‌پذيري روان‌شناختي مراجعین است. اما این واژه به چه معناست؟

انعطاف‌پذیری روان‌شناختی یعنی، توانایی برگشتن به لحظه حال، آگاه بودن و مشاهده افکار و هیجان‌های خود، کمی فاصله گرفتن از باورهای سفت و سخت و انجام دادن آنچه که مهم است، با وجود رویدادهای ناخوشایند(هریس، ۲۰۰۹: ترجمه دوستی و همکاران، ۱۳۹۷).

در واقع پذیرش و تعهد درمانی (اکت/ACT)، نام خود را از دو پیام اصلی آن دریافت می‌کند: پذیرفتن آنچه که خارج از کنترل شخصی شما است و متعهد بودن به عملی که شرایط زندگی شما را بهبود می بخشد و هدف آن، این است که توان بالقوه انسان را برای یک زندگی غنی، کامل و معنی دار، به حداکثر برساند. این کار بر مبنای سه روش اصلی انجام می‌گیرد:

  • حضورداشته باشید؛

خودتان را در اینجا و اکنون در نظر بگیرید، بنابراین می‌توانید در لحظه و به طور موثر به زندگی واکنش نشان دهید؛

  • پذیرا باشید؛

یاد می‌گیرید که در برخورد با افکار و احساسات دردناک‌تان، بدون اینکه در آنها غرق شوید و به جای تلاش‌های بیهوده برای کنترل، رابطه خود را با این تجربه‌های دردناک تغییردهید؛

  • متعهد به انجام فعالیت‌های مهم‌تان باشید؛

مشخص کنید که چه چیزی واقعاً برای شما مهم و معنی دار است (ما آن را ارزش می‌نامیم) و سپس از این دانستگی استفاده کنید تا راهنما، الهام بخش و انگیزه دهنده‌ی خود برای تغییر و بهتر شدن زندگی‌تان باشید(فورت و ایتون، ۲۰۱۴).

همچنین پذیرش و تعهد درمانی(اکت/ACT) به صورت سلامت محور به افراد نگاه می‌کند، لذا مخالف تشخیص‌های بالینی است و مبنای کار خود را بر اساس فرمول بندی موردی قرار می‌دهد(هریس، ۲۰۱۳).

به زبان دیگر چنین می‌توان گفت که در درمان مبتنی بر پذیرش و تعهد (اکت) به دو شش ضلعی انعطاف‌پذیری روان‌شناختی و عدم انعطاف‌پذیری روان‌شناختی اشاره می‌شود. از نظر این مدل، مراجعه کنندگان به جلسات مشاوره یا روان‌درمانی، در شش ضلعی عدم انعطاف‌پذیری روان‌شناختی اسير شده‌اند و دچار يک منازعه بي دليل هستند(هیز و همکاران، ۱۹۹۹). این افراد به جاي اينکه با زمان حال ارتباط برقرار کند، اسير نشخوار ذهني(گذشته) و نگراني(آينده) می‌شوند.

در این شرایط فرد دچار اجتناب تجربه‌اي (انجام عملی براي رهايي از تجربيات دروني دردناک که این اجتناب به طور روشن موجب کاهش کیفیت زندگی فرد می‌شود)، آمیختگی(چسبیدن به فکر، قضاوت و يا هيجان‌ها)، چسبندگي به خود مفهوم سازی شده(تاثير معناي تحت الفظي که فرد براي خود یا ديگران ساخته است)، بي فعاليتي مداوم(انجام رفتارهاي تکانشي يا منفعلانه و یا اصرار برای اجتناب تجربه‌ای که منجر به گام نگذاشتن در مسیر ارزش‌های شخصی خود می‌شود) و عدم تصريح ارزش‌ها(عدم آگاهی از ارزش‌هاي مرکزي خویش یا عدم تماس با آنها) مي‌باشد.

پس هدف اساسي درمان مبتنی بر پذیرش و تعهد (اکت/ACT)، غنی و ارزشمند زیستن است که این امر در شش ضلعی انعطاف‌پذیری روان‌شناختی، با شش فرآیند ۱) تماس با لحظه حال، ۲) پذيرش، ۳) گسلش، ۴) ارتباط با خود نظاره‌گر، ۵) تصريح ارزش‌ها، و ۶) اقدام متعهدانه، اتفاق می‌افتد(وویدنک کی اف، ۲۰۱۳).

طبق تعاریف فوق الذکر، پذیرش و تعهد درمانی (درمان مبتنی بر پذیرش و تعهد/ اکت/ACT) را می‌توان به دو بخش عمده پذیرش (تماس با لحظه حال،  پذيرش، گسلش، و ارتباط با خود مشاهده‌گر) و تعهد (تصریح ارزش‌ها و اقدام متعهدانه)، تقسیم کرد (والیز و همکاران، ۲۰۰۳؛ فلکسمن، بلک لج و باند، ۲۰۱۱: ترجمه میرزایی و نونهال، ۱۳۹۳) و دلیل اصلی استفاده از شش ضلعی، یک مفهوم پردازی دقیق‌تر می‌باشد. این مدل (درمان مبتنی بر پذیرش و تعهد/ اکت/ACT) بر مبنای سه مبانی فلسفی و نظریه عمده به نام‌های بافتارگرایی عملکردی (FC)، نظریه چهارچوب ارتباطی(RFT) و تحلیل رفتار کاربردی(ABA)، شکل گرفته است(باخ و موران، ۲۰۰۸).

  • درد و پذیرش به جای رنج و تحمل

درد و رنج دو واژه‌ای هستند که در اکثر مواقع ما آنها را معادل یکدیگر استفاده می‌کنیم، اما باید بگویم: پذیرش و تعهد درمانی (درمان مبتنی بر پذیرش و تعهد/ اکت/ACT) بین این دو واژه، تفاوت قائل می‌شود. درد بخش جدایی ناپذیری از تجربه انسان بودن است و هر مسیری که ما در آن قدم می‌گذاریم دردناک است. پس با اجتناب از این درد نمی‌توانیم به سمت زندگی‌ای غنی و ارزشمند در حرکت باشیم. با این حال، رنج قسمتی از زندگی ماست که تا حد زیادی در اختیار خودمان است.

زمانی که در مسیر ارزش‌هایمان قدم می‌گذاریم، مقداری درد به همراه دارد. پذیرش این درد می‌تواند پویایی را برای ما به ارمغان بیاورد، چراکه با نگرشی باز و گشوده، بدون تلاشی بیهوده برای حذف یا کاهش این درد، به سمت ارزش‌های خود حرکت می‌کنیم. حال اگر نگرش ما نسبت به درد به صورت تحمل باشد، رنج و انفعال را برای خود ایجاد کرده‌ایم. در واقع نتیجه تحقیقات نشان می‌دهند: در اکثر مواقع تلاش ما برای سرکوب کردن یا اجتناب از افکار و احساس‌های ناخوشایند، علاوه بر اینکه ما را از حرکت به سوی زندگی‌ای ارزشمند که به دنبال آن بودیم، عقب می‌گذارد، موجب تشدید احساس‌های ناخوشایند نیز، می‌شود(شیپرد و بک، ۲۰۰۵؛ بلک لج،۲۰۰۴؛ تال، گراتز، سالترز و روئمر، ۲۰۰۴).

البته نیازی نیست حرف مرا باور کنید، نگاهی به تجارب خودتان و اتلاف‌های زمان و انرژی‌ای که برای اجتناب از احساس‌های ناخوشایندتان داشتید، بیاندازید. در طولانی مدت چقدر موفق بوده‌اید که دیگر این افکار و احساس‌های ناخوشایند را تجربه نکنید؟ این تلاش چه ضررهایی از جمله اتلاف وقت، انرژی، سلامتی(مثلا روی آوردن به سیگار یا نوشیدنی‌های مضر یا غیر مجاز) و… را برای شما به همراه داشته است؟

  • فرآیندهای بنیادین ACT

قبل از اینکه ادامه متن را دنبال کنید، باید بگویم فوق العاده بود اگر می‌توانستیم ACT را با خواندن همین متن یا شرکت در یک کارگاه دو روزه یاد بگیریم. اما متاسفانه این ممکن نیست، چرا؟ چون پذیرش و تعهد درمانی(درمان مبتنی بر پذیرش و تعهد/ اکت/ACT) یک مدل ساده یا جعبه ابزاری پیش پا افتاده نیست، بلکه یک مدل غنی، پیچیده و پویا است که همواره در حال تکامل است. پس برای سیال و منعطف شدن در این مدل، به طور متوسط به دو تا سه سال تمرین سخت و مطالعه پیوسته نیاز دارید(هریس، ۲۰۱۳). پس حالا با آگاهی از این موضوع، کتاب را پیش می‌بریم.

همان‌طور که پیش‌تر هم گفتم، پذیرش و تعهد درمانی (درمان مبتنی بر پذیرش و تعهد/ اکت/ACT) برای مفهوم پردازی خود از دو شش ضلعی مجزای انعطاف‌پذیری روان‌شناختی و عدم انعطاف‌پذیری روان‌شناختی، استفاده می‌کند. درمان مبتنی بر پذیرش و تعهد ( اکت/ACT) معتقد است که هدف جلسات باید گذر از شش ضلعی عدم انعطاف‌پذیری روان‌شناختی به انعطاف‌پذیری روان‌شناختی باشد(هیزو همکاران، ۱۹۹۹؛ هیز و همکاران، ۲۰۱۲).

شاید برای‌تان سوال پیش بیاید که اگر طی فرآیند جلسات، ما یکی از فرآیندهای انعطاف‌پذیری روان‌شناختی را نادیده بگیریم، چه اتفاقی می‌افتد؟ برای پاسخ به این سوال به خاطرات دوران کودکی‌ام بر می‌گردم. قصه نمکی که همیشه مادر بزرگم تعریف می‌کرد:

«روزگاری در یک منطقه، خانه‌ای وجود داشت که هفت درب داشت و در آن منطقه دیوی زندگی می‌کرد که فقط شب ها حمله می‌کرد. اهالی خانه قرار گذاشته بودند که هر شب یک نفر پشت درب‌ها را ببندد. یک شب که نوبت به نمکی رسید، پشت شش درب را بست، اما فراموش کرد که درب هفتم را ببندد. دست روزگار دیو قصه ما از همان درب وارد خانه شد و ساکنین را اسیر کرد. در انتهای قصه می‌خواندیم: نمکی شش درب رو بستی نمکی، یک درب رو نبستی نمکی».

بله درست حدس زدید، اگر ما یکی از فرآیندهای انعطاف‌پذیری روان‌شناختی را نادیده بگیریم، عدم انعطاف‌پذیری روان‌شناختی از همان نقطه وارد می‌شود.

تماس با لحظه حال/ تماس با گذشته و آینده

چندی پیش با جمعی از دوستانم به یک قرار شام رفتیم و نوشته روی قوطی نوشیدنی‌ها توجهم را به خودش جلب کرد: “در لحظه زندگی کن”. فکر می‌کنم من(پیمان دوستی) هم با این جمله موافقم، چرا که به شدت معتقدم، تجربه‌یک زندگی غنی و ارزشمند، در لحظه حال میسر می‌شود و زندگی چیزی بیشتر از گذراندن لحظه حال نمی‌باشد. در واقع حضور کامل داشتن و تماس با لحظه حال، به افراد کمک می‌کند تا به تمام تجارب درونی و بیرونی خود توجه کنند(هیز، ۲۰۰۴: به نقل از وویدنک کی اف، ۲۰۱۳).

پس دور از ذهن نیست که یکی از اهداف جلسات مشاوره و روان‌درمانی با درمان مبتنی بر پذیرش و تعهد ( اکت/ACT)، کمک به افراد برای کسب مهارتی است که بتوانند پیوسته ذهن خود را به لحظه حال برگردانند(هیز و همکاران، ۱۹۹۹). چرا از واژه برگرداندن به لحظه حال، به جای بودن در لحظه حال استفاده کردم؟ پاسخ ساده است. زیرا افکار متخصص دور کردن ما از لحظه حال هستند و ذهن پیوسته گرایش دارد که ما را به گذشته یا آینده بکشاند(هیز، ۲۰۱۳: ترجمه دوستی و احمدی، ۱۳۹۵). پس نقطه مقابل تماس با لحظه حال(در شش ضلعی انعطاف‌پذیری روانی)، تماس با گذشته و آینده (در شش ضلعی عدم انعطاف‌پذیری روانی) وجود دارد(هیز و همکاران، ۱۹۹۹).

تماس با گذشته و آینده موجب می‌شود ما بر مواردی چون خیال پردازی، یادآوری خاطرات، نشخوارهای فکری، و زندگی‌ای که می‌توانستیم داشته باشیم و اکنون نداریم یا باید در آینده داشته باشیم، تمرکز کنیم(ترابیان و دوستی، ۱۳۹۶). همه اینها ما را از لحظه حال جدا می‌کنند و ممکن است به مسائل بغرنج منجر شوند. آنها ممکن است احساس‌هایی چون غم، اضطراب، ترس، خشم، و یا مغلمه‌ای از هیجان‌ها را به سوی ما سرازیر کنند(فلکسمن، بلک لج و باند، ۲۰۱۱: ترجمه میرزایی و نونهال، ۱۳۹۳).

پذیرش/ اجتناب تجربه‌ای

پذیرش در درمان مبتنی بر پذیرش و تعهد ( اکت/ACT)، به معنی تحمل افکار، هیجانات و تجارب ناخوشایند نیست، چراکه نگرش توام با تحمل، رنج و انفعال را به همراه می‌آورد. پذیرش به معنای در آغوش گرفتن و پذیرا بودن همه تجارب انسانی است، آنهایی که در مسیر ارزش‌های ما قد علم کرده‌اند و با اجتناب از آنها نمی‌توانیم به سوی یک زندگی پویا و ارزشمند، حرکت کنیم(هیز، لوما، باند، ماسودا و لیلیس، ۲۰۰۶).

پذیرش به افراد کمک می‌کند، به جای تلاش برای مبارزه یا کنترل تجارب درونی که معمولا با اتلاف زمان و انرژی همراه است و به ندرت موفقیت آمیز است، تمایل به تجربه آنها داشته باشیم و به سوی ارزشمند زندگی کردن خود گام برداریم. شاید به زبانی دیگر و از دیدگاه رفتارگرایی سنتی بتوان گفت، پذیرش به نوعی برای احساس‌ها و افکار ناخوشایند، خاموشی ایجاد می‌کند. یعنی پاسخی صادر می‌شود(افکار و احساس‌های ناخوشایند) و تقویتی دریافت نمی‌شود(اقدام‌هایی که برای اجتناب از این افکار و احساس‌ها صورت می‌گیرد، نوعی تقویت کننده منفی هستند؛ اسکینر، ۱۹۵۴). البته در شش ضلعی عدم انعطاف‌پذیری، ضلع مخالفی هم وجود دارد که به آن اجتناب تجربه‌ای می‌گویم(اورسیلو و باتن، ۲۰۰۵).

اجتناب تجربه‌ای به معنی اجتناب کردن از تجربه رویدادهایی است که این اجتناب به طور محسوسی کیفیت زندگی ما را پایین می‌آورد(هریس، ۲۰۰۹؛ به نقل از دوستی، ۱۳۹۶). به عبارت دیگر از دیدگاه رفتارگرایی سنتی می‌توان گفت، اجتناب تجربه‌ای نوعی تقویت منفی برای ادامه پیدا کردن پاسخ‌های ناسازگار است، بدین معنی که وقتی فکر یا احساس ناخوشایندی پدید می‌آیند، فرد با استفاده از راهبردهای اجتنابی موقتا آن افکار یا احساس‌های ناخوشایند را کاهش می‌دهد و این موضوع به صورت تقویت منفی(حذف محرک ناخوشایند) موجب افزایش رفتار ناسازگار(راهبردهای اجتنابی) می‌شود(اسکینر، ۱۹۵۴).

البته طبیعی است که انسان‌ها تجربه رویدادهای ناخوشایند درونی را دوست نداشته باشند و با همه وجود از آن اجتناب کنند، اما این اجتناب اغلب دردسر آفرین است(هریس، ۲۰۰۹). چرا باید چنین باشد؟ پاسخ را اول در راهبردهایی که با آنها سعی می‌کنیم از موقعیت درد اجتناب کنیم، مشخص می‌کنیم و بعد نگاهی به نتیجه تحقیقات در این خصوص می‌اندازیم که این اجتناب چقدر می‌تواند مفید یا مضر باشد.

بیشتر ما انسان‌ها معمولا از چهار راهبرد اجتنابی رایج استفاده می‌کنیم که شناسایی آنها در جلسه مشاوره یا روان‌درمانی، امری ضروری است. ما قصد داریم راهبرد تمایل(تمایل به تجربه رویدادهای ناخوشایندی که در مسیر ارزش‌های ما قرار دارد) و پذیرش(پذیرا بودن نسبت به آنچه که در حال تجربه آن هستیم) را جایگزین راهبرد اجتنابی فعلی مراجع کنیم. این چهار راهبرد شامل موارد زیر هستند:

۱) خوردن، تجربه‌ای که برخی از ما به هنگام تجربه تنش سعی می‌کنیم از آن استفاده کنیم تا میزان درد خود را کاهش دهیم. البته در بیشتر مواقع این راهبرد نه تنها در طولانی مدت موثر نیست(ممکن است به صورت لحظه‌ای در نقش یک مسکن عمل کند)، بلکه پیامدهای ناخوشایندی مثل اضافه وزن و یا آسیب به سلامتی به علت خوردن غذاهای چرب و یا نوشیدنی‌های الکی برای ما به همراه داشته باشد؛

۲) چیزی مصرف کردن، که به این واقعیت اشاره می‌کند: برخی از ما برای اجتناب از تجربه احساس‌های ناخوشایند، به مصرف موادی که به سلامتی ما آسیب وارد می‌کنند مانند سیگار یا داروهای مخدر، روی می‌آوریم؛

۳) حواس خود را پرت کردن، که به نظر راهبردی رایج می‌آید. دور از ذهن نیست که افراد زیادی به هنگام تجربه احساس‌های ناخوشایند سعی کنند به هر شیوه ممکن اعم از: موسیقی، بازی کردن با تلفن همراه، تلویزیون، ورزش، مطالعه و … حواس خود را پرت کنند. این راهبرد ممکن است به مقدار زیادی اتلاف زمان و انرژی برای‌تان به همراه داشته باشد.

۴) پناه بردن به یک گوشه دنج، بدین صورت که ممکن است برخی از ما به هنگام تجربه تنش سعی کنیم تا انزوا پیشه کنیم و ارتباطات خود را محدود سازیم. نیاز به گفتن نیست که استفاده از این راهبرد در طولانی مدت چه پیامدهایی ممکن است به همراه داشته باشد(هریس، ۲۰۰۹: ترجمه دوستی، هدایتی همدانی و محققی، ۱۳۹۵).

فراموش نکنید، همه راهبردهایی که در بالا گفته شد، فقط زمانی راهبرد اجتنابی محسوب می‌شوند که با هدف اجتناب از تجارب ناخوشایندمان صورت گیرند. برای مثال، خوردن به خودی خود می‌تواند راهبردی انطباقی باشد و برای بقای ما ضروری است، اما اگر پرخوری را با هدف اجتناب کردن از تجارب ناخوشایند انجام می‌دهید، ممکن است دردسرهایی به همراه داشته باشد.

همان‌طور که قول داده بودم، نگاهی به نتیجه تحقیقات در خصوص مفید یا مضر بودن اجتناب تجربه‌ای می‌اندازیم. در واقع نتایج تحقیقات، قویا از این دیدگاه که اجتناب تجربه‌ای می‌تواند موجب افزایش تجارب ناخوشایند ما شود و در بیشتر مواقع این اجتناب در طولانی مدت باعث افزایش تجارب پریشان ساز ما می‌شود، حمایت می‌کند(بلک لج،۲۰۰۴؛ تال، گراتز، سالترز و روئمر، ۲۰۰۴؛ وویدنک کی اف، ۲۰۱۳).

این موضوع درست مثل این است که با نهایت جدیت بخواهید به موضوع مشخصی (مثلا تمبرهندی) فکر نکنید. چقدر موفق هستید؟ شاید این تجربه را داشته باشید که حتی اگر بخواهید ذهن خود را به موضوع دیگری(مثلا لواشک) مشغول کنید، مادامی که می‌خواهید به آن موضوع اول (تمبر هندی) فکر نکنید، بلافاصله با کنار رفتن فکر موضوع دوم(لواشک) دوباره فکر موضوع اول که سعی داشتید از آن اجتناب کنید(تمبر هندی) به سراغ شما باز می‌گردد.

اگر حواسپرتی شما به کمک‌تان بیاید، چه مدت فکر می‌کنید که می‌توانید آن را حفظ کنید؟ اگر احساس می‌کنید که موفق شدید، چطور متوجه شدید که در مورد تمبرهندی فکر نکرده‌اید؟ آیا نباید درباره تمبرهندی فکر کنید تا مطمئن شوید که در مورد آن فکر نکرده‌اید؟ آیا مشابه این اتفاق زمانی که در تلاش برای سرکوب افکار، هیجان‌ها و احساس‌ها هستید نیز رخ می‌دهد؟ بله، در خصوص افکار، احساس‌ها و هیجان‌ها نیز، این موضوع صادق است. نگاهی به تجارب خودتان بیاندازید، تا به حال سعی کرده‌اید هیجان خاصی مثل اضطراب را تجربه نکنید؟ احتمالا شما هم مثل من و خیلی از افراد دیگر در چنین شرایطی، بیشتر آن هیجان را تجربه می‌کنید.

البته راهبردهای اجتنابی می‌توانند دردسرهای دیگری هم مانند گیر افتادن در چرخه‌ای معیوب برای شما ایجاد کنند. چطور؟ شاید پاسخ در تقویت منفی(حذف رویداد ناخوشایند و افزایش رفتار) نهفته باشد(اسکینر، ۱۹۵۳). برای مثال، فردی را در نظر بگیرید که دچار تنش شده است. این فرد یاد می‌گیرد که اگر دست‌های خود را بشوید از این تنش رهایی پیدا می‌کند(تقویت منفی).

بدین صورت رفتار ذکر شده تقویت می‌گیرد و فرد به طور پیوسته به هنگام تجربه تنش دست‌های خود را می‌شوید. احتمالا حدس می‌زنید که نتیجه‌این تقویت‌های پی‌در‌پی چه خواهد شد. بی نهایت مثال دیگر در این خصوص می‌توان عنوان کرد. پس تعجبی ندارد که ACT، اجتناب تجربه‌ای(اجتناب از تجربه رویدادهای ناخوشایند که با تقویت منفی همراه است و این اجتناب به طرز محسوسی در کیفیت زندگی ما تاثیر می‌گذارد) را علت مهمی برای ایجاد مشکلات رفتاری ما می‌داند.

گسلش / آمیختگی

برای آنکه مفهوم گسلش را توضیح دهم، ابتدا مفهوم آمیختگی را توضیح می‌دهم. آمیختگی از واژه انگلیسی Fusion به پارسی ترجمه شده است. از این واژه به طور رایج، زمانی که دو صفحه به یکدیگر چسبیده یا جوش خورده است، استفاده می‌شود(در مواقع دیگر هم از این واژه استفاده خواهد شد؛ هریس، ۲۰۰۹: ترجمه دوستی و همکاران، ۱۳۹۷). پس زمانی که ما به طور محسوسی با افکارمان پیوند خورده‌ایم(آمیخته شده‌ایم)، به طوری که این چسبیدن به افکار در کیفیت زندگی ما تاثیر گذار باشد، ما دچار آمیختگی شده‌ایم(هریس، ۲۰۱۳). توجه داشته باشید که این افکار ممکن است درست باشند، ما به دنبال درست یا غلط بودن آنها نیستیم، صرفا چسبیدگی به آنها مد نظر ماست(هیز، ۱۹۹۹).

این موضوع درست شبیه این است که افکارتان را در دست‌هایتان تجسم کنید، حال آنها را جلوی صورت خود به نحوی بچسبانید که از لای انگشتان‌تان فضای اتاق را ببینید(هریس، ۲۰۰۹: ترجمه دوستی و همکاران، ۱۳۹۷). ممکن است همه افکاری که دارید درست باشند، اما زمانی که سفت و محکم به آنها چسبیده‌اید، اتاق را چگونه می‌بینید و چه احساسی را تجربه می‌کنید؟ بازهم تاکید می‌کنم که ما به دنبال درست-غلط، زشت-زیبا، مثبت-منفی و … آنها نیستیم، صرفا زمانی به آنها آمیختگی می‌گوییم که این چسبیدن به طور چشمگیری کیفیت زندگی شما را تحت تاثیر قرار داده است.

همان‌طور که توضیح دادم، این افکار ناخوشایند به سراغ من هم می‌آیند، خصوصا زمانی که در یک کار مشخص خرابکاری می‌کنم، به سرعت فکر «من دست و پا چلفتی هستم» ظاهر می‌شود، اما چسبیدن به این فکر چه کمکی می‌کند؟ آمیختگی می‌تواند مواردی چون قضاوت دیگران، قضاوت خود، نشخوار فکری، خود انقاد گری، خود سرزنش گری، قوانین، دلایل و … باشد(هریس، ۲۰۰۹: به نقل از ترابیان و دوستی، ۱۳۹۵).

نقطه مقابل آمیختگی، گسلش است. اما این واژه به چه معناست؟ گسلش به معنی کمی شکاف ایجاد کردن بین خودمان و افکارمان است، یعنی یک قدم در ذهن‌مان عقب بیاستیم و به افکارمان نگاه کنیم(هریس، ۲۰۰۹) یا به زبانی دیگر، کاهش معانی تحت الفظی زبانی به شکلی که افکار نفوذ کمتری بر اعمال ما داشته باشند(هیز، ۲۰۰۴: به نقل از دوستی، ۱۳۹۶).

به عبارت دیگر، گسلش یعنی شکستن قواعد دستور زبانی، به شکلی که کلمات دردسرساز به اندازه قبل برای ما تهدید آفرین نباشند و رفتار ما را در کنترل خود نگیرند(فلکسمن، بلک لج و باند، ۲۰۱۱). در واقع می‌توان گفت، شک کردن به آنچه که ذهن‌مان می‌گوید می‌تواند نوعی گسلش باشد(هیز، ۲۰۱۳: ترجمه دوستی و احمدی، ۱۳۹۵).

یک بار دیگر مثالی را که پیش‌تر در خصوص دست‌ها گفتم را به یاد بیاورید. تصور کنید که کمی دستان‌تان را از صورت‌تان فاصله می‌دهید و آنها را به جلو می‌آورید، حال چه تصویری از اتاق را مشاهده می‌کنید؟ چه احساسی دارید؟ افکار همین‌جا هستند، صرف نظر از درست-غلط، مثبت-منفی و…، دیگر به آنها نچسبیده‌اید یا به نوعی به اندازه قبل رفتار شما را تحت تاثیر قرار نمی‌دهند، به عبارتی دیگر، آنها به اندازه قبل برای شما تهدید آمیز نیستند، هرچند که هنوز وجود دارند. پیشنهاد می‌کنم نگاهی به کتاب نظریه چهارچوب ارتباطی(RFT) نوشته نیکلاس ترنیکه و ترجمه پیمان دوستی بیاندازید.

خود به عنوان زمینه (بافت/ ناظر) و خود مفهوم سازی شده

حتی اگر هیچ کدام از کتاب‌های من را تا به حال نخوانده باشید، احتمالا تا به اینجا متوجه شده‌اید که گاهی مثال‌هایی از زندگی شخص خودم می‌گویم. پس اگر از خواب دیدن‌هایم(رویاهایی که هنگام خواب مشاهده می‌کنیم) بگویم، خیلی تعجب نمی‌کنید، هرچند من متخصص فراموش کردن خواب‌هایم(رویاهایم) هستم و گاهی به زحمت آنها را به خاطر می‌آورم. بارها هنگام خواب(رویا) دیدن، این تجربه را داشته‌ام که به طور همزمان خودم را در دو موقعیت مختلف تجسم کنم، یعنی همان‌طور که در خواب(رویا) نقشی را داشتم، از اینکه من دارم این خواب(رویا) را می‌بینم آگاه هستم. به زبان دیگر، من به صورت آگاه خودم را در خواب(رویا) مشاهده می‌کردم. امیدوارم برای درک بهتر مفهوم خود به عنوان ناظر، شما هم چنین تجربه‌ای داشته باشید، البته اگر چنین تجربه‌ای را نداشته‌اید هم خیلی مهم نیست.

پذیرش و تعهد درمانی(ACT) سه برداشت متفاوت از خود را تحت عنوان های خود به عنوان زمینه (ناظر)، خود به عنوان فرآیند و خود مفهوم سازی شده بیان می‌کند که در اینجا به دو نوع از آنها اشاره می‌شود. از یک سو خود به عنوان زمینه(بافت) در شش ضلعی انعطاف‌پذیری روان‌شناختی، و خود مفهوم سازی شده(دلبسته شدن به روایت خود) از سوی دیگر در شش ضلعی عدم انعطاف‌پذیری روان‌شناختی قرار دارند که به نظر می‌رسد خود مفهوم سازی شده در دسترس ترین معنی “خود” برای بیشتر افراد باشد(فلکسمن، بلک لج و باند، ۲۰۱۱: ترجمه میرزایی و نونهال، ۱۳۹۳).

خود مفهوم سازی شده به این معناست که شخص خود را معادل تمام تجاربی که در لحظه دارد، می‌داند. موضوع به آن پیچیدگی که فرض می‌کنید نیست، برای چند لحظه آخرین باری که هیجان اضطراب را تجربه کرده‌اید را به یاد آورید. خود را چگونه توصیف کردید؟ من مضطربم؟ این جمله چه پیامی را منتقل کرد؟ من با محتوای هیجانی‌ام(اضطراب) یکسان هستم و هیچ چیز به جز اضطراب نیستم، دوباره دقت کنید: “من مضطربم”. در این حالت آنچه را که فکر و احساس می‌کنید یا به یاد می‌آورید، معرف شما می‌شود. منظورم ویژگی‌های قضاوت‌گرانه‌ای است که معمولا به چنین توصیفاتی می‌چسبند. ذهن استنتاج می‌کند و لزومی ندارد که چنین توصیفاتی را مستقیما در مورد خودتان به کار برده باشید. اغلب هنگام تجارب پریشان‌ساز، خود مفهوم سازی شده میزان پریشانی را بیشتر می‌کند و زبان قضاوت‌گرمان واژه “بد” را به تجربه درونی‌مان می‌چسباند و آن تجربه درونی نیز به “خود” می‌چسبد. احتمالاً در چنین حالتی اجتناب تجربه‌ای افزایش می‌یابد(باخ، ۲۰۰۸). امیدوارم به روشنی متوجه شده باشید که چطور “خود مفهوم سازی شده” برای ما دردسر درست می‌کند.

البته راه دیگری هم برای بیان تجارب‌مان وجود دارد. نظرتان راجع به جمله “من احساس اضطراب دارم”، به جای جمله “من مضطربم” چیست(دوستی، ۱۳۹۵)؟ زمانی که از این جمله استفاده می‌کنم، در واقع منظورم این است که من زمینه‌ای(بافتی) هستم که در حال حاضر(نه همیشه) در حال تجربه اضطراب است، به جای اینکه اضطراب معرف من باشد. در واقع خود به عنوان زمینه، به بخش پایداری از ما اشاره می‌کند که همیشه حاضر است و متوجه گذر تجارب ما (افکار، احساس‌ها، هیجان‌ها و …)، البته با نگاهی غیر قضاوت‌گرانه هست. “خود” زمانی که زمینه(بافت) فرض می‌شود، به این معناست که برابر با تجارب در نظر گرفته نمی‌شود، بلکه برابر با شخصی است (زمینه‌ای است) که این تجارب را داراست (این تجارب در او اتفاق می‌افتد) و به عنوان ناظر، متوجه آنهاست. وقتی از این دریچه به آنها نگاه می‌کنیم، افکار و احساسات ناخوشایند کمتر از قبل تهدید آمیز به نظر می‌رسند(هیز، ۲۰۰۲).

اقدام متعهدانه/ اقدام منفعلانه، تکانشی یا اصرار برای اجتناب

پاییز سال گذشته بود که آقای جوانی(حدودا ۳۵ سال) به کلینیک مراجعه کرد. وقتی شکایت عمده خودش را مطرح کرد، در حرف‌هایش متوجه شدم که پیوسته احساس بی کفایتی می‌کند. از او پرسیدم، اگر از همین لحظه به طور معجزه آسایی دیگر فکر “من بی کفایتم” وجود نداشت، شیوه زندگی‌ات چه تغییری می‌کرد؟ بی درنگ جواب داد، مثل شما می‌شدم. هرچند پاسخ او کمی عجیب بود، اما به روند جلسه ادامه دادیم و از او خواستم تا ۲۴ ساعت از یک روز عادی‌اش را توصیف کند. صبح ساعت ۱۲ از خواب بیدار می‌شوم، کمی به مادرم غر می‌زنم، حدود ساعت ۱۳ غذا می‌خورم، دوباره می‌خوابم.

عصر با دوستانم بیرون می‌روم، حدود ساعت ۲۲ به خانه بر می‌گردم و تا ساعت ۳ بامداد فیلم نگاه می‌کنم و با گوشی‌ام بازی می‌کنم. پرسیدم چه چیزی از این الگو را دوست داری تغییر بدهی؟ جواب داد دوست دارم فرد مفیدی باشم. دوباره در خصوص فرد مفید بودن از او سوال کردم که فکر می‌کنی یک فرد مفید چگونه رفتار می‌کند؟ در جواب گفت یک فرد مفید حداقل شغل دارد. از او در خصوص اینکه چه چیزی مانع این می‌شود تا به دنبال شغلی بروی، سوال پرسیدم. در پاسخ شنیدم، داشتن شغل سخت است، مجبور می‌شوم صبح‌ها زود بیدار شوم، خسته می‌شوم و … .

بسیار خب! امیدوارم در مثال بالا به روشنی توانسته باشید مفاهیم اقدام منفعلانه، تکانشی یا اصرار برای اجتناب را شناسایی کنید. در واقع پذیرش و تعهد درمانی (درمان مبتنی بر پذیرش و تعهد/ اکت/ACT) معقتد است که یکی از اهداف جلسات مشاوره و روان‌درمانی با این مدل، جایگزین کردن ضلع اقدام متعهدانه در شش ضلعی انعطاف‌پذیری روان‌شناختی، به جای ضلع اقدام منفعلانه، تکانشی یا اصرار برای اجتناب، در شش ضلعی عدم انعطاف‌پذیری روان‌شناختی، می‌باشد(هیز و همکاران، ۲۰۱۲). در واقع، با نشستن و هیچ کاری نکردن، نمی‌توانیم در مسیر ارزش‌هایمان حرکت کنیم. برای آنکه بتوانیم به خود ایده‌آل‌مان نزدیک شویم، باید حرکت کنیم. فراموش نکنید که این حرکت، خالی از چالش نیست و با اجتناب از این چالش‌ها نمی‌توانیم به زندگی پرباری که می‌خواهیم دست پیدا کنیم(فورمان و هربت، ۲۰۰۸). به عبارتی دیگر، اقدام متعهدانه اقدامی است که به جای آنکه بدون تفکر و ناگهانی باشد، با آگاهی، عمدی، با انگیزه، هدایت‌شده، الهام گرفته شده از ارزش‌ها، انعطاف‌پذیر و با وضعیت موجود سازگار می‌باشد(ترابیان و دوستی، ۱۳۹۵).

وجود ارزش‌های روشن و عمل همسو با ارزش‌ها/ عدم وجود ارزش‌های روشن یا عدم تماس با آنها

زندگی ارزشمند! بله این عبارت همان چیزی است که بارها و بارها در این متن با آن مواجه شده‌اید. اما به راستی ارزش‌ها چه چیزهایی هستند؟ احتمالا در لحظه اول ذهن شما هم مانند ذهن من یادآور می‌شود که همه چیز را درباره ارزش‌ها می‌داند. پس ضمن اینکه در سراسر کتاب شما را تشویق می‌کنم تا کمی به آنچه ذهن‌تان می‌گوید شکاک باشید، از شما دعوت می‌کنم ابتدا به مفهوم لغوی واژه “ارزش” فکر کنید.

ارزش‌ها، عمیق‌ترین خواسته قلبی ما برای چطور پیوسته رفتار کردن ما هستند(هریس، ۲۰۰۹: ترجمه دوستی و همکاران، ۱۳۹۷)، در واقع ارزش‌ها عباراتی هستند که نشان می‌دهند فرد تمایل دارد چه اوضاع و احوالی را همواره در زندگی‌اش تجربه کند(هیز و همکاران، ۱۹۹۹).

پس ارزش‌ها انتها ندارند(هریس، ۲۰۰۹)، برای مثال اگر مهربان بودن یک ارزش باشد، ما همیشه می‌توانیم رفتاری را در جهت مهربان بودن انجام دهیم، درست مثل حرکت به سمت غرب که ما همواره می‌توانیم به سمت غرب حرکت کنیم و گام‌هایی را در این مسیر برداریم. با این حال، اهداف حد مشخصی دارند و زمانی که ما به آنها می‌رسیم، تمام می‌شوند(دوستی، ۱۳۹۶). برای مثال عضویت در یک موسسه خیریه می‌تواند یک هدف باشد، زیرا ما بلافاصله بعد از عضویت در این خیریه، عضو آن شده‌ایم و به آن رسیده‌ایم و می‌توانیم هدف دیگری را جایگزین کنیم.

اما توجه داشته باشید که این هدف یک هدف همسو با ارزش ما، یعنی ارزش مهربان بودن است. پس در جهت تحقق ارزش‌ها، قدم‌های رفتاری‌ای هم وجود دارد که به آنها رفتار همسو با ارزش‌ها می‌گوییم(وویدنک کی اف، ۲۰۱۳). برای مثال، ارزش مهربان بودن، به انجام برخی قدم‌ها نیاز دارد تا بتواند محقق شود. این قدم‌ها می‌توانند شامل رفتار کردن به نوع خاصی با فرزند، همسر، عضویت در خیریه و … باشد. همه اینها بیان‌گر این واقعیت است که تمرکز به رفتارها و اهداف همسو با ارزش‌ها، و در نتیجه روشن سازی ارزش‌ها، از فرآیندهای مهم جلسات با درمان مبتنی بر پذیرش و تعهد ( اکت/ACT) می‌باشد. البته فراموش نکنید که ارزش‌ها با قوانین فرق دارند. قوانین به طرز وحشتناکی با چوب اجبار و باید و نبایدها همراه است، در حالی که ارزش‌ها به خواسته‌های قلبی ما اشاره می‌کنند(دوستی و ترابیان، ۱۳۹۵).

دقیقا مثل پنج ضلع قبلی که پیش‌تر توضیح دادم، در خصوص ارزش‌ها هم نقطه‌ای در شش ضلعی عدم انعطاف‌پذیری روان‌شناختی وجود دارد که به آن، “عدم وجود ارزش‌های روشن یا عدم تماس با آنها” گفته می‌شود. در واقع، همان‌طور که پیش‌تر هم گفته شد، ارزش‌ها مثل قطب نما عمل می‌کنند و راه را به ما نشان می‌دهند(هریس، ۲۰۱۳)، اما همه ما به یک اندازه از این قطب نما استفاده نمی‌کنیم. برخی از ما حتی نمی‌دانیم که چنین قطب نمایی وجود دارد، و برخی دیگر ممکن است از وجود قطب نما آگاه باشیم و با این حال همچنان در همان مسیر قبلی در حرکت باشیم. به تعبیری دیگر شاید بتوان گفت که ارزش‌ها مانند چراغ عمل می‌کنند و راه را برای درمانجویان روشن می‌سازند تا آنها بتوانند در آن مسیر قدم بگذارند.

  • پذیرش و توجه‌آگاهی (مایندفولنس / ذهن آگاهی)

امیدوارم تا به اینجای کار متوجه شده باشید که پذیرش و تعهد درمانی (درمان مبتنی بر پذیرش و تعهد/ اکت/ACT) از دو قسمت عمده “پذیرش” و “تعهد” تشکیل شده است(والیز و همکاران، ۲۰۰۳). راهبردهایی که عمدتا پذیرش را شامل می‌شوند، همان چیزهایی است که به آنها پذیرش و توجه‌آگاهی (مایندفولنس / ذهن آگاهی) می‌گوییم، یعنی ۱) تماس با لحظه، ۲) پذیرش، ۳) گسلش، و ۴) خود به عنوان زمینه / خود به عنوان ناظر. همچنین راهبردهایی که تعهد را شامل می‌شوند، رفتارهایی مبتنی بر ارزش‌ها یا اقدام‌های ارزش‌مدار هستند که شامل ۱) ارزش‌های روشن، و ۲) اقدام متعهدانه می‌باشند(همان منبع).

اگر به یاد داشته باشید پیش‌تر توضیح داده شد، به طور کلی «توجه‌آگاهی (مایندفولنس / ذهن آگاهی) به مهارتی گفته می‌شود که طی آن ما می‌توانیم به تمام رویدادهای درونی(افکار، احساس‌های بدنی، هیجان‌ها و …) و رویدادهای بیرونی(شامل آنچه با حواس پنج گانه ما احساس می‌شود)، توجه کنیم، از آنها آگاه باشیم، و با نگرشی باز، کنجکاوانه و به صورت آگاهانه به آنها پاسخ دهیم». در واقع توجه‌آگاهی (مایندفولنس / ذهن آگاهی) به معنی آرامش نیست، بلکه ایجاد یک تجربه از درک واقعیت زمان حال است(فورت و ایتون، ۲۰۱۴).

  • کنترل کردن حل مساله نیست، خود مساله است.

برای بعضی از ما، از جمله خود من(پیمان دوستی)، حتی تصور اینکه کنترل جهان در دستان من باشد، شگفت آور است. در واقع بخش زیادی از ما تمایل زیادی به کنترل کردن اوضاع داریم، اما در عمل چقدر موفق هستیم؟ نگاهی به تجارب خودتان بیاندازید، زمانی که همه تلاش‌تان را برای کنترل کردن احساس‌هایی چون اضطراب(برای مثال هنگام سخنرانی یا مصاحبه شغلی و …)، ترس، و … انجام داده‌اید، موفق بوده‌اید؟ زمانی که در تلاش برای کنترل کردن یک فکر بوده‌اید چطور؟ در طولانی مدت موفقیت آمیز بوده است؟ احتمالا شما هم مثل من و خیلی از انسان‌های دیگر افکاری دارید که برای‌تان خوشایند نیست و در تلاش هستید به هر روش ممکن از دست آنها خلاص شوید، اما اگر ساختار ذهن شما هم تا اندازه‌ای شبیه ساختار ذهن من باشد، احتمالا متوجه شده‌اید که در بیشتر مواقع، تلاش‌های شما برای حذف یا کنترل این افکار و احساس‌ها، موجب تشدید آنها شده است(دوستی، ۱۳۹۵). در واقع، از دیدگاه پذیرش و تعهد درمانی (درمان مبتنی بر پذیرش و تعهد/ اکت/ACT) تلاش مستقیم برای حذف یا کنترل افکار و احساس‌های ناخوشایند اثری معکوس دارد و خود بخشی از فرآیند مشکل تلقی می‌شود(فورمان و هربت، ۲۰۰۸؛ هیز، ۲۰۰۴).

در خصوص کنترل کردن دیگران چطور؟ چقدر موفق هستید؟ آیا تا به حال موفق بوده‌اید که در طولانی مدت یک شخص را کنترل کنید تا درست آنطور که می‌خواهید رفتار کند؟ به نظر می‌رسد این رفتاری است که در برخی مواقع توسط زوجین صورت می‌گیرد و عامل بسیاری از اختلاف‌های زناشویی است(هریس، ۲۰۰۹: ترجمه دوستی و همکاران، ۱۳۹۷). همه اینها را گفتم تا شما را با یک مفهوم کلیدی دیگر در درمان مبتنی بر پذیرش و تعهد (اکت/ACT)، یعنی ناامیدی خلاق (سازنده)، آشنا کنم.

ناامیدی خلاق (سازنده)

ناامیدی خلاق به مفهومی اشاره دارد که طی آن فرد از راهبردهایی که در حال حاضر استفاده می‌کند ناامید می‌شود، به ناکارآمدی آنها اشاره می‌شود، و در عوض فرد برای انجام راهبردهای جایگزین که توسط درمان‌گر پیشنهاد می‌شود، تشویق می‌شود(هیز، ۲۰۰۴؛ هیز، ۲۰۰۸؛ هریس، ۲۰۰۹؛ وویدنک کی اف، ۲۰۱۳). در این مفهوم به درمانجویان نشان داده می‌شود که راهبردهای آنها در طولانی مدت نه تنها بی تاثیر بوده‌اند، بلکه ممکن است ضررهایی از جمله اتلاف وقت و انرژی، بدتر شدن اوضاع و تشدید افکار و احساس‌ها، و یا سرد شدن رابطه عاطفی را به همراه داشته باشد.

منبع: دوستی، پیمان. قدرتی، گلناز. ابراهیمی، محمد اسماعیل. (۱۳۹۷). راهنمای درمان گروهی بر اساس پذیرش و تعهد درمانی. انتشارات امین نگار: تهران.

نظریه رشد زبان چامسکی

کی نشان داد که ما تنها به سادگی تعدادی جمله را یاد نمی گیریم بلکه به طور معمول، جمله هایی را نیز به وجود می آوریم. همه ما هنگام نوشتن یا سخن گفتن کار معینی انجام می دهیم. این توانایی، از آنجا نشات می گیرد که مجهز به قواعد درونی هستیم که ما را قادر می سازند تصمیم بگیریم که کدام جمله ها، جنبه دستور زبانی دارند و می توانند معنای مورد نظر ما را انتقال دهند. ولی از آنجا که ما نظامی از قواعد را دارا هستیم (دستور زبان) می توانیم جمله هایی را ابداع یا درک کنیم که قبلا هرگز آنها را نشنیده ایم.

دریافت قابل توجه قواعد به وسیله کودکان

چامسکی نشان داده است که قواعد تغییر جمله ها، بسیار پیچیده هستند و بنابراین تسلط یافتن آرام و عادی کودکان بر این زمینه بسیار قابل توجه است. چامسکی خود کودکان را تنها به طور غیر رسمی مورد مشاهده قرار داده است. ولی می توانیم قابلیت های زبان شناسی کودکان را با برخی یافته های راجر براون که چامسکی الهام بخش او بوده است، نشان دهیم. براون بدون ایجاد مزاحمت برای کودکان، سخنان خود به خود تعدادی کودک را طی چند سال ضبط کرد و ضمن کسب اطلاعات مختلف، دریافت که کودکان، چگونه با سوالات تاکیدی، جمله می سازند. (( اون نمیدونه چه کار انجان بده، می دونه ؟)) به سوال های تاکیدی که در پایان هر جمله می آید Tag می گویند.

رشد کلامی کودک برای ساخت سوالهای کوتاه تاکیدی، نشان دهنده دیدگاه چامسکی است: کودکان قواعد پیچیده زبان شناسی و شیوه های آن را در زمانی بسیار کوتاه فرا می گیرند. به نظر می رسد آنها اکثرا قواعد دستور زبان را در حدود ۶ سالگی ، و بقیه آن را تا بلوغ یاد می گیرند. آنها بر پایه درک شهودی، نوعی دانش کاربردی برای استفاده از قواعد به دست می آورند. آنها به سرعت قواعد زبان خویش و در صورت نیاز، زبان دوم را نیز یاد می گیرند.

فرضیه درونزاد بودن

چامسکی می گوید تسلط زبان شناختی کودک عادی، مستحکم تر از آن است که آن را ناشی از داده های محیطی بدانیم. کودکان فقط سخنان محدودی را در محیط می شنوند که اکثر آنها نیز ساختار ضعیفی دارند، اما آنها به سرعت و به صورتی هماهنگ، نظامی پیچیده از قواعد را برای ایجاد تعداد نا محدودی از جمله ها در خود به وجود می آورند. بنابراین می توان نتیجه گرفت که کودکان قواعد دستور زبان را اصولا با توجه به طرحی درونزاد، یعنی یک برنامه ژنتیکی، آنها را در خود به وجود می آورند. محیط عاملی حیاتی است، ولی این عامل در واقع تنها می تواند الگوهای تعیین شده ذاتی را حمایت کند و فعال سازد.

نظام چامسکی این است که کودکان در هنگام فراگیری و تسلط بر یک دستور زبان، به وسیله نوعی دانش فطری از دستور زبان جهانی هدایت می شوند. یعنی آنها به طور خودکار، شکل کلی هر زبانی را که باید یاد بگیرند، می دانند. اما دستور زبان جهانی UG دارای روزنه هایی است که برخی پارامترها را آزاد می گذارد. مثلا یکی از اصول دستور زبان جهانی این است که همه جمله ها باید دارای فاعل باشند، ولی برخی زبان ها به گویندگان اجازه می دهند که در حالت معمول، فاعل را تلویحی در نظر بگیرند و در سخن حذف کنند و دیگر لزومی ندارد که آن را به زبان بیاورند. بنابراین کودکان به اطلاعاتی از محیط خود نیاز دارند تا این پارامتر را تنظیم کنند و برای خود معلوم سازند که زبان خاص آنها، تابع چه قواعدی است.

چامسکی، همچنین بر این اندیشه است که قابلیت کودک در یادگیری زبان، وابسته به گونه انسان است ( فقط در انسان ها یافت می شود) و به قوه بسیار خاصی در ذهن انسان متکی است و کاملا از قوه یادگیری علوم، موسیقی و غیره متفاوت است.

محدودیت های درونزاد

چامسکی بر این باور است که در سطح جهانی، احتمالا ناچاریم زبان را در قالب برخی اجزای خاص نظیر اسم ها و فعل ها بسازیم. با وجود این، چامسکی اصولا معتقد است که ذهن ما دارای محدودیت هایی درونی است که قواعدی را که ما مورد توجه قرار می دهیم، محدود می سازد. کودکان از قبل می دانند که دستور زبان آنها، باید نوع خاصی باشد.

وابستگی به ساختار یک ویژگی درونزاد است که نوع قوانین تبدیل جمله های مثبت به جمله های سوالی یا منفی را که کودکان باید فرابگیرند، محدود می کند. کودکانی که در فرهنگ های مختلف رشد می کنند، قوانین تبدیل متفاوتی را فرا می گیرند، ولی آنها به طور خودکار می دانند که همه قوانین باید وابسته به ساختار باشند.

ساختارهای سطحی و ژرف

چامسکی برای کمک به درک اینکه ما چگونه جمله های مثبت را به سوالی یا منفی تبدیل می کنیم، مفاهیم ساختارهای سطحی و ژرف را معرفی کرد. ساختار ژرف، نوعی ساختار اساسی است که در آن، ما انواع عملیات را برای جمله های جدید انجام می دهیم. واژه ژرف تصوراتی را در مورد نوعی گرامر جهانی در ذهن بر می انگیزد. اما ساختار ژرف جهانی نیست، زیرا زبان ها بر اساس نظم واژه ها در جمله های اساسی با یکدیگر متفاوتند. چامسکی سعی کرد برای اجتناب از ابهام، این موضوع را با استفاده از واژه های مختلف توضیح دهد.

نکاتی در مورد پیشرفت دستور زبان ( گرامر)

چامسکی به طور کلی چنین مطرح کرد که ما با این پیش فرض آغاز می کنیم که رشد (( آنی )) است، یعنی کودکان به ناگهان بر ساختارهای گرامری بزرگسالان تسلط پیدا می کنند. چامسکی همچنین تشخیص می دهد که قابلیت های گرامری، نظیر هر نظام زیستی، رسش می یابد و حتی از خلال مراحل کیفی متفاوتی عبور می کند.

زبان اولیه

به نظر می رسد نوزادان درست در آغاز تولد با زبان هماهنگ می شوند. در حدود یک ماهگی، نوزادان شروع به ایجاد صداهایی می کنند و در حدود ۶ ماهگی معمولا غان و غون کردن را آغاز می کنند و صداهایی چو دادا و بابا را ایجاد می کنند. به نظر می رسد در تمامی جهان فعالیت کلامی اولیه نوزادان بسیار شبیه یکدیگر باشد.

جمله های یک کلمه ای

نوزادان حدود یک سالگی شروع به تولید تک واژه ها می کنند.

جمله های دو کلمه ای

کودکان حدود ۱٫۵ سالگی، دو کلمه را در کنار یکدیگر قرار می دهند و زبان آنان ساختار معینی به خود می گیرد. محققی که از سخنان کودکان، منطق بزرگسالان را استنتاج می کند، بیش از آنچه که هست، برداشت کرده است.

رشد دستور زبان

کودکان بین ۲ تا ۳ سالگی استفاده از ۳ کلمه یا بیشتر در کنار یکدیگر و ساختن جمله هایی نظیر (( من قهوه درست می کنم)) را آغاز می کنند. کودکان به محض آنکه ترکیب ۳ کلمه یا بیشتر را آغاز می کنند، درکی از وابستگی به ساختار را که در آن گزاره های اسمی واحد هایی کلی هستند، به نمایش می گذارند. آنها این کار را از طریق مکث کردن انجام می دهند.

در خلال این مرحله، کودکان همچنین استفاده از بخش پایانی کلمات را آغاز می کنند. در مورد جمع بستن ها نیز فرایند مشابهی رخ می دهد و کودکان به طور معمول همه واژه ها را به صورتی یکنواخت جمع می بندند.

جالب این است که ابتدا شکل های نا منظم کلمات را درست به کار می برند و بعد آنها را به صورتی نا درست، تعمیم می دهند. آنچه کودکان انجام می دهند، فرمول بندی قواعد است. آنها کشف می کنند که قاعده ساختن زمان گذشته اضافه کردن ED است و سپس با فرض اینکه زبان با مقایسه با آنچه عملا دارد، از همسانی بیشتری برخوردار است، آن را به همه موارد تعمیم می دهند.

تبدیل ها

بین ۳ تا ۶ سالگی دستور زبان کودکان، به سرعت پیچیده و کامل می شود. به ویژه کودکان تبدیل جمله ها به سوالی یا منفی و غیره را آغاز می کنند. کودکان یکباره بر همه عملیات تبدیل جمله ها تسلط نمی یابند و به نظر می رسد که از مراحلی نظیر نفی ها عبور می کنند. حتی هنگامی که از آنان خواسته می شود که تقلید کنند، آنها معمولا روش سخن گفتن خودشان را حفظ می کنند.

نزدیک شدن به دستور زبان بزرگسالی

اگرچه کودکان در ۵ یا ۶ سالگی به اکثر جنبه های دستور زبان تسلط می یابند ولی برخی از پیچیده ترین تبدیل ها، هنوز برایشان دشوار است. سنین ۵ تا ۱۰ سالگی ممکن است برای کسب پیچیده ترین و ظریف ترین مهارت های گرامری، سال های مهمی باشند.

نکات همگانی

در همه جای دنیا، کودکان احتمالا از مرحله غان و غون کردن، به مرحله سخن گفتن یک کلمه ای و بعد دو کلمه ای پیش می روند. بویژه به نظر می رسد که غان و غون کردن و ساختارهای دو کلمه ای، در تمام جهان مشابه و مشترک است.

چامسکی و تظریه یادگیری

چامسکی معتقد است که زبان چیزی است که به وسیله خود کودکان، پایه ریزی و ساخته می شود. کودکان با شنیدن تعدادی حرف و سخن جدا از هم، و با هدایت نوعی احساس درونی در مورد قواعد و چگونگی آنها، دستور زبان را کشف می کنند. در مقابل، نظریه پردازان یادگیری بر این باورند که ما باید برای منابع الگوی زبان شناسی، به محیط اجتماعی توجه کنیم. به نظر آنان زبان اساسا به وسیله دیگران و از طریق شرطی شدن کنشگر یا از طریق تاثیر سرمشق گیری ها صورت می گیرد.

شرطی شدن کنش گر

دیدگاه اسکینری در مورد یادگیری اولیه زبان را گاهی نظریه غان و غون کردن شانسی نامیده اند. کودکان غان و غون می کنند و به طور شانسی صدایی را ایجاد می کنند که به واژه ای شبیه است و مورد تقویت قرار می گیرند.

پژوهش انجام شده به وسیله براون و هان لون نشان می دهد که کودکان بهنجار، در یادگیری زبان بر مبنای شرطی کردن والدین، دشواری های زیادی دارند، زیرا والدین معلمان ضعیفی در آموزش زبان محسوب می شوند. ولی این پژوهشگران با شگفتی دریافتند که والدین به ندرت سخنان غیر گرامری کودکان را تصحیح می کنند و در مقابل، بر درست یا نا درست بودن حرف کودکانشان تاکید می کنند.

شاید نه تایید والدین، بلکه شکل دیگری از بازخورد باشد که موجب تقویت اثر بخش می شود. شاید کودکان یاد می گیرند تا به نحو فزاینده ای از دستور زبان صحیح استفاده کنند، زیرا والدین می توانند به نحو صحیحی آن را بفهمند و پاسخ دهند.

بندورا و الگو برداری

بندورا بر تاثیر الگوها و سرمشق ها تاکید می کند. او دریافته است که الگو برداری همواره از طریق فرایند تقلید محض اثر نمی کند، زیرا کودکان سخنان جدیدی را ابراز می کنند که هرگز نشنیده اند. مثلا استفاده افراطی از قواعد نمی تواند تقلید محض باشد، زیرا والدین اینگونه صحبت نمی کنند. با وجود این، بندورا بر این عقیده است که الگو برداری بازهم موثر است. این فرایند یک الگو برداری انتزاعی است. کودکان قواعدی را تقلید می کنند که شنیده اند و به خوبی آن را سرمشق می گیرند. برخی پژوهش ها از جهت گیری بندورا حمایت کرده اند.

چامسکی و پیاژه

اگرچه چامسکی اساسا نظریه خود را بر علیه محیط گرایان مطرح کرد، ولی او همچنین تفاوت های نظریه خود و پیاژه را نیز مورد بحث قرار داده است.

نظریه های پیاژه و چامسکی، موارد مشترک بسیاری دارند. آنها هر دو بر این باورند که کودکان به وسیله محیط بیرونی پرورش نمی یابند، بلکه خود به خود ساختارهای ذهنی را به وجود می آورند. با این همه، چامسکی نسبت به پیاژه فطرت گراتر است. چامسکی بر این باور است که زبان اصولا در ژن ها تعبیه شده است. کودکان بر اساس دریافت محرک های مناسب، به طور خودکار، شکل گرامری را بر اساس این پیش زمینه ژنتیکی، ایجاد می کنند. در حالی که پیاژه بر رشدی که به وسیله ژن ها کنترل می شود، تاکید کمتری می کند. بر اساس نظر او، ساختارهای شناختی، از تلاش های خود کودک در برخورد با محیط و درک آن پدید می اید.

تفاوت دیگر آنها، در مورد ویژه بودن و متکی به خود بودن رشد زبان است. از نظر چامسکی زبان ارگان ذهنی فوق العاده ویژه ای است که نسبتا به صورت مستقل از سایر شکل های شناخت رشد می یابد. در حالی که پیاژه و پیروانش رشد زبان را بیشتر به رشد شناختی عمومی فرد وابسته می دانند.

پیاژه همچنین مطرح می کند که زبان به شناخت در سایر دوره ها نیز مرتبط است.او معتقد است که کودکان استفاده از نمادهای زبان شناسی ( واژه ها) را در همان زمانی آغاز می کنند که نمادهای غیر زبانی نظیر نشان دادن نبود اشیا از طریق حرکات را به کار می گیرند. بنابراین، به نظر می رسد در کودکان، زبان به عنوان بخشی از فرایند کلی تر نماد سازی پدید می آید.

پیروان پیاژه چنین مطرح کرده اند که توانایی انجام تبدیل های زبان شناختی، مستلزم رشد عملیات عینی است. تا آن هنگام، کودکان قادر به درک کامل تبدیل های مجهول نیستند، زیرا چنین کاری مستلزم عملیات برگشت پذیری است. بنابراین طبق نظر طرفداران پیاژه، قبل از انجام تبدیل های اساسی زبان شناختی، رسیدن به عملیات عینی ضروری است.

طرفداران پیاژه معتقدند که زبان به رشد کلی شناختی و حتی به پیشرفت های شناختی قبلی وابسته است. این دیدگاه با نظریات چامسکی و پیروان او چندان سازگار نیست. چامسکی اگر چه تایید می کند که زبان تا حدی به سایر شکل های شناخت ارتباط دارد، ولی نمی تواند بپذیرد که دستور زبان پیچیده و ظریفی که کودکان به همراه قابلیت هایی نظیر وابستگی به ساختار در خود رشد می دهند، طبق اصول شناختی کلی تر، بیشتر قابل درک باشد. این احتمال بعید به نظر می رسد که پژوهش ها، در نهایت بنوانند نشان دهند که زبان آنطور که چامسکی می گوید، از سایر فعالیت های شناختی جدا است.